<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یکشنبه‌ها</title>
<link>https://sundays.blogfa.com</link>
<description>داستان‌هایی از زندگی و به کوتاهی زندگی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 29 Jul 2017 13:09:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>داستان سادگی / الاهه کاظمی</title>
<link>https://sundays.blogfa.com/post/17</link>
<description>قطار آرام آرام وارد ايستگاه مي شود.درسكوي كناري،قطار ديگري در حال حركت است.قطار كاملا توقف مي كند.دلش نمي خواست پياده شود. سرما تا جان استخوانش نشسته بود.پتوي سبز چهارخانه اش را بيشتر به خود پيچيد وبا خود فكر كرد:قديمها بيشتر گرمم مي كرد يا هوا از اون كه ميگن سردتر؟؟شايد هم خسته شده از من! صداي سوت قطار راشنيد،با خودش گفت:اين وقت شب سوت زدنت ديگه چيه قطار جان! سنگيني نگاهي را احساس كرد.سرش را سمتش چرخاند،با لبخند نگاهش كرد.</description>
<pubDate>Sat, 29 Jul 2017 13:09:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sundays</dc:creator>
<guid>sundays.blogfa.com/post/17</guid>
</item>
<item>
<title>قطره های نم نم باران روی مینی بوس آبی / مریم احمد پور</title>
<link>https://sundays.blogfa.com/post/16</link>
<description>بوي دود و تكان هاي ميني بوس قديمي حالش را داشت بهم ميزد . دستي روي شيشه ي مه گرفته ميني بوس كشيد و از شيشه چرك گرفته ميني بوس شاليزار و مزرعه ها را تماشا ميكرد . فصل نشاء كاري شروع شده بود ، تقريبأ بيشتر عمرش را در اين شاليزار ها كار كرده بود ، شايد علت اين دست و پا درد هايش براي همين بود . جواب آزمايشي را كه تازه از بيمارستان شهر گرفته بود در دستش بود آنرا باز كرد اما از آن خط هاي رنگي و كلمات چيزي نفهميد ، آنرا در كيف دستي كهنه اش كه حدودأ مال همان</description>
<pubDate>Tue, 15 Nov 2016 09:00:20 +0330</pubDate>
<dc:creator>sundays</dc:creator>
<guid>sundays.blogfa.com/post/16</guid>
</item>
<item>
<title>نویسنده / الاهه کاظمی</title>
<link>https://sundays.blogfa.com/post/15</link>
<description>او نه اهل جنگ بود ونه خشونت.برايش مهم نبود كه ديگران چه مي گويندوچه مي كنند.فقط نشست وگلهارا بو كرد؛زوبين داران عصباني شدند.نيزه داران عصباني تر شدند وگاوباز آن قدر عصباني شد كه به گريه افتاد!آخر، او ديگرنمي توانست شنل وشمشير خود را به نمايش بگذارد.* كتاب رابستم،فنجان قهوه را خوب نگاه كردم،چه طرح قشنگي!با خودم فكر كردم،ديگه ميشه قهوه هاي خوشگلم خورد. نوشيدم.چه خوب درست شده بود. همانطور كه خواسته بودم با شير داغ.</description>
<pubDate>Tue, 15 Nov 2016 08:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sundays</dc:creator>
<guid>sundays.blogfa.com/post/15</guid>
</item>
<item>
<title>همین الان خوشبختی / الاهه کاظمی</title>
<link>https://sundays.blogfa.com/post/14</link>
<description>آرام آرام قدم می زد و مهدیس هم به دنبالش نفس نفس، تمام بدن مهدیس برق میزد. سعی داشت کمی بیشتر از حد معمول راهش ببرد. ساعت از پنج گذشته بود ولی خبری از او نبود. همیشه زود تر از اینها اینجا بود. مهدیس همچنان به دنبالش می آمد، با خوردن سیب و هویج سرش گرم بود، سرو صدای اضافه نمیکرد، اینهم روش جدیدی بود که یاد گرفته بود. کلاهش را از سر برداشت، مهندس حمید برایش دستی تکان داد و او هم با لبخند پاسخش را. از لبخند تلخش عصبی بودنش پیدا بود.</description>
<pubDate>Mon, 03 Oct 2016 06:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sundays</dc:creator>
<guid>sundays.blogfa.com/post/14</guid>
</item>
<item>
<title>کافه غیر همیشگی / هدی عمید</title>
<link>https://sundays.blogfa.com/post/13</link>
<description>- خب اسمت چیه؟ + اسمم سالومه است ولی دوست دارم رحمان باشه. - ها ها، حتما اسم دوست پسرت رحمان بوده و گذاشته رفته؟ یا نه، شاید یه قهرمان تو زندگیت داشتی؟ ها؟ یکی که مثلا از مرگ نجاتت داده باشه؟» + نه!...اسم رحمان رو دوست دارم، چون من رحمانم. - فهمیدم، از اسمت بدت میاد؟ سالومه رو دوست نداری، می خوای یه اسم دیگه داشته باشی، حتما هم فکر می کنی، اگر اسم پسرونه داشته باشی خیلی باحاله؟ یا شاید فکر میکنی اینجوری مثل پسرها باهات رفتار می کنن؟ + نه...دوست دارم اسم</description>
<pubDate>Fri, 26 Aug 2016 17:00:36 +0330</pubDate>
<dc:creator>sundays</dc:creator>
<guid>sundays.blogfa.com/post/13</guid>
</item>
<item>
<title>فرودگاه / هدی عمید</title>
<link>https://sundays.blogfa.com/post/12</link>
<description>چه بنویسم؟قصه کدام یک از آدمها را؟ داستان خودم را یا ….آن زن دیروزی در اتاق دادگاه که به قاضی التماس می کرد؟ یا مردی که در میدان ونک با راننده تاکسی دعوا می کرد؟ یا داستان تو را؟ از شکلات تلخ متنفرم، از قهوه تلخ هم. از تمام تلخی ها بدم می آید. قصه دختر سه ساله روی تاب که با هر بار هول دادن پدرش جیغی از شادی می کشید بهتر است: پریا سه ساله است و هر روز صبح با بوسه مادر از خواب بیدار می شود و .. اما نه، قصه تلخ و شیرین شاید طعم شیرینی اش ماندگار تر باشد: ده</description>
<pubDate>Thu, 18 Aug 2016 21:23:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sundays</dc:creator>
<guid>sundays.blogfa.com/post/12</guid>
</item>
<item>
<title>چه بنویسم / نیلوفر بهین</title>
<link>https://sundays.blogfa.com/post/11</link>
<description>چه بنویسم؟ قصه کدام یک از آدم ها را، داستان خودم را یا یکی از این مردم که هرکدام ظاهرشان نشان می ­دهد فکرش به چیزی مشغول است. کاش می ­توانستم ذهنشان را بخوانم. مثلا آن خانم پیر که آن گوشه ایستاده، با ظاهری مستاصل و شکسته و چشمان غمگینش به چه می­ اندیشد؟ شاید شوهر بیمارش یا اجاره خانه عقب افتاده. بیکاری فرزندش یا اینکه دنبال داروهایش به کدامین بیمارستان و داروخانه سربزند. به نظر نمی­ آید به چیز خوشایندی فکر کند.</description>
<pubDate>Thu, 04 Aug 2016 15:41:14 +0330</pubDate>
<dc:creator>sundays</dc:creator>
<guid>sundays.blogfa.com/post/11</guid>
</item>
<item>
<title>وسواس / مریم احمدپور</title>
<link>https://sundays.blogfa.com/post/10</link>
<description>در را به آرامی پشت سرم می­بندم و پله­ ها را یكی درمیان پایین می­آیم. نگاهی به ساعتم می ­اندارم شروع به راه رفتن کردم. بی حوصله و كلافه روی آسفالت داغ خیابون راه می­ رفتم. توی خودم بودم، گیج شده بودم. چند شبی بود كه خوب نمی­توانستم بخوابم. نمیدانم چرا زندگی­ام اینطوری شده بود. زنگ صدای ریحانه و حرفهایش و گریه­ هایش و صحنه دعوای آن شبمان و چهره معصوم آرمان كه بغض كرده بود یك گوشه و ما را نگاه می­ كرد، مثل یك فیلم توی سرم می­ چرخید.</description>
<pubDate>Wed, 03 Aug 2016 12:43:06 +0330</pubDate>
<dc:creator>sundays</dc:creator>
<guid>sundays.blogfa.com/post/10</guid>
</item>
<item>
<title>تونل / الاهه کاظمی</title>
<link>https://sundays.blogfa.com/post/9</link>
<description>نیما گفت: بریم قدم بزنیم؟ پاشا پرسید: الان آخه؟! سعید گفت: دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی! پاشا گفت: باز تو پا برهنه پریدی وسط؟! سعید گفت: خواستم بگم من پایم. نیما گفت: اگر تو نمیتونی بیای، تو برسونیم خونت؟! پاشا گفت: نه، حوصله خونه رو ندارم، میام. کجا بریم؟ سعید گفت: بریم بام نیما از پاشا پرسید: موافقی؟! پاشا به نشانه بی تفاوتی شانه اش را بالا انداخت و هیچ نگفت. هر سه از سر میزی که نشسته بودند بلند شدند و به سمت در خروجی رفتند.</description>
<pubDate>Wed, 03 Aug 2016 12:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sundays</dc:creator>
<guid>sundays.blogfa.com/post/9</guid>
</item>
<item>
<title>تونل / عادله همتی</title>
<link>https://sundays.blogfa.com/post/8</link>
<description>ششم اسفند ماه هزار و سیصد و نود و سه مصادف با ششمین سالگرد آن تصادف لعنتی توی جاده ى فیروزکوه. نه نباید بگم لعنتی باید بگم آن تصادف پر از معجزه و پر از یادگیری برای نگاه مثبت، دوست داشتن، شکرگزاری و هر آنچه بتوان با آن حس خوب داشت. میز ناهار بچه­ ها را جمع کردم و از بچه­ ها خواستم خیلی زود بروند توی تخت خوابشان تا برای عصر که قرار بود به پارک برویم خسته نباشند. طبق روال هر سال امروز روز ادای نذری تصادف بود.</description>
<pubDate>Wed, 03 Aug 2016 11:45:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sundays</dc:creator>
<guid>sundays.blogfa.com/post/8</guid>
</item>
</channel>
</rss>
