قطره های نم نم باران روی مینی بوس آبی / مریم احمد پور
جواب آزمايشي را كه تازه از بيمارستان شهر گرفته بود در دستش بود آنرا باز كرد اما از آن خط هاي رنگي و كلمات چيزي نفهميد ، آنرا در كيف دستي كهنه اش كه حدودأ مال همان روزهاي اول ازدواجش بود گذاشت ، رخساره از همان روزهاي اول ازدواج با جان علي تقريبأ همه مسئوليت هاي خانه و مزرعه بر گردن او افتاد . هر روز صبح با كبري به طويله ميرفتند و شير گاوها را ميدوشيدند و بعد بايد شيرها را ميجوشاند و آنها را در كوزه هاي سفالي ميرخت و مايه ماست به آنها ميزد و تا فردا جان علي برود سر ميدان و آنها را بفروشد و تا نق به جان رخساره نزند كه ندارم و ندارم .
فصل شالي كه ميشد ، كار، خانه و طويله و مزرعه باعث ميشد كه حتي ديدن بچه ها و تربيت آنها از دستش در برود و بر گردن عمه ترشيده شان ربابه بيفتد . دستورهاي
بي بي و آقا جان هم آنقدر زياد بود كه رخساره براي آنكه كسي اذيت نشود و غر از كسي نشنود و تا او را به جان شوهرش نيندازند همه كارها را يك تنه انجام ميداد .
هواي داخل ميني بوس سنگين بود ، اردكي كه روي پاهاي مرد صندلي جلويي بود هواي ميني بوس را بد تَر كرده
بود .قطرات نم نم باران روي شيشه ميني بوس نمايان شد . كم كم داشت به در مانگاه قديمي ده كه دو هفته اي بود عده اي پزشك به آنجا آمده بودند تا مردم را رايگان درمان كنند نزديك ميشد . دلشوره داشت نه براي جواب آزمايش اگر جان علي ميفهميد كه او اين همه هزينه ي آزمايش كرده حتمأ عصباني ميشد ، بعد از زايمان سومش كه نزديك بود سر زا برود به اسرار قابله ، جان علي او را به بيمارستان برده بود بعد از آن شايد اين دومين باري بود كه به بيمارستان رفته بود .
در آن شب كه مرگ را جلوي چشمانش ديده بود ، دلش فقط براي مرتضي و زهرا كه آن زمان نوجوان بودند شور ميزد كه اگر بميرد چه بلايي سر آنها مي آمد ، اما همان شب رعنا در ٧ ماهگي به دنيا آمد .
بعد از ٥ و ٦ روز هم كه آنقدر بي بي غرغر كرد كه ما هم ميزاييديم و اين جور و آن جور و براي آنكه تحمل غرغر هاي بي بي را نداشت كم كم بلند شد و مشغول شد . رعنا هم مثل مرتضي و زهرا با شير گاو بزرگ شد چون رخساره وقتي نداشت بنشيند و به او شير بدهد . او به خاطر جان علي هم كه شده بايد ميرفت سر زمين تا او تنها نماند . تلخ و تلوخ هاي ميني بوس بيشتر شد فهميد كه به زمين خاكي روستا رسيده اند و كمي جلوتر بايد پياده ميشد . خانم دكتر كه برايش آزمايش نوشته بود ، از رنگ پريدگي و خم شدن كمر او و از شكايتش براي دست درد و پا دردش نگران شده بود . از ته ميني بوس داد كشيد و با لهجه شمالي گفت: پياده ميشم . بدنش كرخ شده بود چادرش را به دهان گرفت ، پول مچاله شده را به راننده داد و پياده شد همه زمين گل شده بود وقتي به درمانگاه رسيد شليته ي دامنش و گالش پاهايش گلي و خيس شده بود .حالا كه نه بي بي مانده بود و نه آقا جان ، نه زهرا و مرتضي ، آنها به ديار باقي و آنها به خانه ي بخت فقط رعنا برايش مانده بود كه او هم شيريني خورده پسر كبري بود و جان علي كه پير شده بود و اما هنوز هم به جان رخساره غر ميزد . رخساره بود و كلي درد و مرض تمام تنش درد ميكرد .
جلوي درب اتاق دكتر رسيد ، در زد داخل رفت و سلام كرد. دكتر با مهرباني جواب سلام او را داد و جواب را از دستش گرفت ، از پشت عينك و نگاه به كاغذ ها و گفت : حدسم درست بود رماتيسم .. نگاه هاج واج رخساره و صداي لرزانش كه پرسيد ؛ دكتر جان يعني چي !!
نگران نشو يعني درد مفصلي ،يا استخون درد البته بايد برسي هاي بيشتري كنيم .
دكتر تند تند داشت مينوشت و كاغذها را تند تند پر ميكرد و هر كدام را بر ميداشت و چيزي ميگفت و رخساره كه اصلا حواسش نبود با خودش ميگفت :عمري كه رفته وهر چه زودتر تمام شود شايد بهتر هم باشد .
از اتاق بيرون آمد و كاغذها را مچاله كرد و در سطل اشغال جلوي درب انداخت و به سمت بقعه ي آقا مير شمس الدين رفت تا شايد ضريح امامزاده مرهم دردهايش شود.
۹۵/8/۲۵