داستان سادگی / الاهه کاظمی

قطار آرام آرام وارد ايستگاه مي شود.درسكوي كناري،قطار ديگري در حال حركت است.قطار كاملا توقف مي كند.دلش نمي خواست پياده شود. سرما تا جان استخوانش نشسته بود.پتوي سبز چهارخانه اش را بيشتر به خود پيچيد وبا خود فكر كرد:قديمها بيشتر گرمم مي كرد يا هوا از اون كه ميگن سردتر؟؟شايد هم خسته شده از من! صداي سوت قطار راشنيد،با خودش گفت:اين وقت شب سوت زدنت ديگه چيه قطار جان! سنگيني نگاهي را احساس كرد.سرش را سمتش چرخاند،با لبخند نگاهش كرد. مرد پرسيد:شما پياده نمي شين؟سرش رابه علامت منفي به چپ وراست ؟چيزي ميخواين براتون بيارم؟؟ با سر تعارفش رارد كرد. مرد از واگن خارج شد.دومسافر ديگر هم ،قبل از او رفته بودند؛أو ماند وسرباز جواني كه خواب بود. چه خوابي!به حالش وخوابش غبطه خورد. دلش خواست پتوي سبزش راروي أو بيندازد،سرما نگذاشت. پتويش را بازهم به خودش بيشتر فشرد. با خودش فكر مي كرد:اين دل آشوبه چيه كه مثل خوره افتاده به جونم؟! زن ومرد جواني كه از همه زودتر پياده شده بودند،با دماغها ودستهاي سرخ وارد قطار شدند،نگاهشان كرد. مرد گفت:خانوم خوب كردي پياده نشدي،زمهريره! همسرش گفت:آره والله....فكر كنم خود خداهم راضي نباشه،كسي تو اين سرما نماز بخونه. لبخند كمرنگي زدوهيچ نگفت. از سروصداي صحبتهاي آنان،سرباز از خواب بيدارشد،كمي به اطرافش نگاه كرد.وقتي ديد همه نشسته اند،متوجه شد كه به مقصد نرسيده اند،دوباره خودش رابغل كرد وخوابيد. زن ومرد جوان از سبد پيك نيكشان،فلاسك درآوردندو مي خواستند چاي داغي بخورند،شايد سرماي تنشان را رام كنند. مردوارد واگن شد،نگاهي به جمع كرد وگفت:چقدر سرده؟اين مردم چه جوري زندگي مي كنند؟ مردي كه داشت چاي ميريخت گفت:به سختي!!!آقا چايي ميخوري گرم شي؟ مرد گفت:اگر زحمتي نيست،بله.....رفت وسرجايش روبروي گلاره نشست.در حال نشستن به رويش لبخندي زد. گلاره هم لبخند كمرنگي تحويلش داد.مرد به سرباز اشاره كرد وگفت:به خودش هم تعهد نداره! گلاره سرش را به سمت سرباز چرخاند وديد كه هنوز خواب است،با سر حرف مرد را تاييد كرد. مرد ديگر ليوان چاي را به سمت مرد گرفت وگفت:آقا اينو بخور،داغ ميشي. خانم...مطميني نمي خواي چايي بخوري؟؟؟ نمك نداره ها!!؟ گلاره كمي جابه جا شد وگفت:ممنون،ميل ندارم. همسر مرد گفت:خانوم جون چايي كه ميل نمي خواد،بخور گرم شي. -نه...ممنونم. سرش را به صندلي تكيه داد وبه پنجره پر از سياهي خيره شد.غرق در افكارش. قطار شروع به حركت كرد،هوهو...چي چي...ابتدا آرام بود وبعد كمي تنهار،از سروصداي بيرون هم كم شده بود. مرد همانطور كه ليوان چاي راتنگ در آغوش كشيده بود،نگاهش را از روي گلاره بر نمي داشت،البته مي شد فهميد كه فقط نگاه مي كند وهيچ نمي بيند،گويي زندگي گذشته اي را مرور ميكرد. گلاره اما...حوصله معاشرت با هم كوپه اي هايش را نداشت،هواسردتر از ان بود كه بخواهد با گرماي وجود گلاره گرم شود. ترجيح سكوت بود با چشمان بسته وتكرار اين جمله اي كه مادرش هميشه مي گفت:با،زخم بايد ساخت،طول ميكشه،ولي خوب ميشه. مرد ليوان خالي را برگرداند وتشكر كرد،دستكشهايش را دستش كرد وكمي شال گردنش را مرتب كرد وباز به سرباز نگاه كرد همچنان خواب بود،انگار نه تنها خواب،كه در اين دنيا هم نبود. زن ومرد هم داشتند جاي خودشان را پيدا ميكردند كه شايد بتوانند كمي بخوابند تا زمان را بكشند،به گلاره هم نگاهي انداخت،با اينكه چشمهايش بسته بود،اما هوشياريش هم پيدا بود. سعي كرد به بهانه اي وادارش كند تا چشمهايش را باز كند،هيچ بهانه اي پيدا نمي كرد. گلاره همچنان آرام به هوهوچي چي قطار گوش مي كرد وبا خود فكر ميكرد،اين صداي قطار روي ريل به همه چي شبيه هست جز هو هو چي چي! فكر كرد كمي جابه جا شود تا اين بازار مسگرهاي مغزش كمي دست از كار بكشد،كلافگي از همه وجودش پيدا بود،ديدن سرباز خوابيده با دهان باز چقدر عصبي اش ميكرد. وقتي نگاهش به مرد روبرويش افتاد اوبا لبخند همه صورتش را بلعيدوگفت:به خير ميشود اين صبحهاي دلتنگي... گلاره نگاهش كرد،عميق وگفت:دلتنگ نيستم،هواي خانه دلم گرفته است. مرد با جسارت گفت:چه وجه تشابهي،من پاشا هستم،اردلان پاشايك مسافر؛گلاره نتوانست در مقابل حاضر جوابي مرد بي تفاوت باشد،لبخند غليظي زدوگفت:خوشبختم،منم گلاره هستم. اردلان گفت:از سر شب خودمو هلاك كردم بخوابم نتونستم،موندم تو اين هواروزگار وسروصدااين طفلك چند وقته نخوابيده كه اينطور بيهوش شده؟ گلاره گفت:من هميشه آرزو داشتم،يه گوشه سرمو بزارم وبخوابم،احتمالااين آرزومو به گور ميبرم.اردلان گفت:دور از جونتون،اين چه حرفيه،ميگن اگر بدن كم خوابي داشته باشه،خواب خودش روبه بدن تحميل ميكنه،بي هيچ تعارفي. حتما اين درمورد شما صدق نمي كنه. نمي دونم...شايد...ولي من كلا خيلي بدخوابم،هزارتا شرط بايد وجود داشته باشه تا من بخوابم. إ...چه وجه تشابهي...من وشما انقدر به هم شبيه بوديم وخبر نداشتيم؟خب ديگه تعريف كن ببينم چه شباهتهايي الاهه کاظمی, [۲۹.۰۷.۱۷ ۰۰:۴۱] داريم؟ گلاره گفت:شما هميشه چايي نخورده پسرخاله ميشين؟! نه...بيشتروقتهاسعي ميكنم اول چايي بخورم،ولي بعضي وقتها پا نمي ده. گلاره با خودش گفت:چه حوصله اي داره سر صبحي!فقط نگاهش كرد. اردلان پرسيد:ناراحت شدين؟ از چي؟؟ از اينكه چايي نخوردين؟ گلاره لحظه اي گيج شد وزود موقعيتش را پيدا كرد وگفت:نه...واقعا ميل نداشتم اون موقع. فكر مي كنيد ايستگاه بعدي ميل داشته باشيد،من به يه چاي دعوتتون كنم؟ گلاره گفت:الان نمي دونم ولي راجع بهش فكر ميكنم. خيلي خوبه؛آدم كه هيچي نداشته باشه،از فكر كردن به همه چي ميرسه. قطار آرام آرام سرعتش راكم كرد تادر سكو بايستد،دانه هاي برف در قاب پنجره قطار،ريزان ورقصان به چشم ميخورد. گلاره تصميم گرفت در اين ايستگاه پياده شود تاهم دستشويي برود وهم چيزي بخورد.پالتويش را برداشت،نگاهش به سرباز افتاد،پتوي چهارخانه سبزش را روي سرباز انداخت؛زن ومرد ديگر هم خواب بودند،اردلان گفت:دعوت منو قبول مي كنين؟ گلاره فكري كرد ولبخند زد،زن از سروصداوتوقف قطار ناگهان بيدار شد واز گلاره پرسيد:رسيديم؟؟ نه....هنوز چندتا ايستگاه مونده. از واگن پياده شدواردلان هم به دنبالش. زن همسرش رابيدار كردوخواست كه بروند تا چيزي براي صبحانه تهيه كنند،همسرش بيدار شد ونگاهي به أطراف انداخت وگفت:اين هنوز مثل خرس قطبي خوابيده؟نكنه مرگ موش خورده؟ نه بابا....طفلك بچه مردم...از بس ازشون بيگاري كشيدند،به اين روز افتاده،حالا پاشو پاشو...قطار الان راه مي يفته،منتظر وانميسته كه برا شما. خيليييي خب حالا...بيا بريم...خوب خودتو بپوشون...چه برفي هم گرفته. از كوپه خارج شدند.سوز سرما محكمتر از آنچه كه فكر ميكردند زد به صورتشان.زن نگاهش به گلاره واردلان افتاد،خنديد وگفت:چه بهم ميان!مرد با شنيدن اين جمله حواسش جمع آنها شد وگفت:اين پسره انقدر موس موس كرد تا دختر مردم رو اغفال كرد. ولشون كن شومام!....حالا دوتا جوونم بهم برسند،چي كاره ما دارند؟زودتر يه چيزي بگير بريم،قنديل بستيم. گلاره گفت:من ديگه بيشتر از اين طاقت ندارم،لرز كردم،ميشه برگرديم؟ بله حتما...ديگه چيزي نمي خواين؟ گلاره با سرش فهماند كه بهتره زودتر آنجارا ترك كنند. عده اي از قطار خارج شدند وعده اي سر به گريبان فرو كرده از ديگري پيشي ميگرفتند،براي رفتن به داخل قطار. برف بي امان مي باريد،باد همچنان صورتهاي مسافران را به سردي نوازش ميكرد،همانطور كه به سمت قطار مي رفتند،زن ومرد همسفرشان را هم ديدند كه مي خواستند وارد بشوند،لبخندي زدند واز سرماي هوا گفتند،گلاره وارد شد وبعد از او اردلان،راهروها شلوغ بودند ومسافران در تردد. گلاره ديد كه در كوپه باز است،چمدانهاي باز شده وسط كوپه افتاده وپتوي چهارخانه سبزش كف كوپه. خشكش زد،مات ومبهوت به روبرو نگاه ميكرد؛اردلان به گلاره. سعي كرد كمي جلوتر برود،زن وشوهرش هم رسيدند،زن با ديدن آن صحنه ضجه اي زد،مرد شروع به ناسزا گفتن كرد،اردلان رفت تا مامور قطار را به آنجا بياورد.بين مسافران ديگر همهمه شده بودو همه چيز از حالت عادي خارج. اردلان از ديگران خواست تا اگر ميتوانند،آبقندي چيزي براي زن هم كوپه اي وگلاره درست كنند وبه آنها بخورانند. مامور قطار مردم را دعوت به رفتن به كوپه هاي خود مي كرد. اردلان از گلاره پرسيد:اون كي متوجه شده كه تو چمدونت چيز با ارزشي داري؟؟ گلاره گفت:همون اول راه كه داشتم با موبايل صحبت ميكردم حتما.

نویسنده / الاهه کاظمی

او نه اهل جنگ بود ونه خشونت.برايش مهم نبود كه ديگران

چه مي گويندوچه مي كنند.فقط نشست وگلهارا بو كرد؛زوبين داران
عصباني شدند.نيزه داران عصباني تر شدند وگاوباز آن قدر عصباني شد كه به گريه افتاد!آخر،
او ديگرنمي توانست شنل وشمشير خود را به نمايش بگذارد.*
كتاب رابستم،فنجان قهوه را خوب نگاه كردم،چه طرح قشنگي!با خودم فكر كردم،ديگه ميشه قهوه هاي خوشگلم خورد.
نوشيدم.چه خوب درست شده بود.
همانطور كه خواسته بودم با شير داغ.
نگاهم روي چند متر آن طرف تر،ماند.
روي كاناپه مخمل پوش بنفش.
به خودم نهيب زدم :چشمتو درويش
كن!اما نگاهم ماند.
دختر اشكهايش را با سر انگشتانش پاك ميكرد وپسر سر هر انگشت دست او را ،با بوسه اي.
نگاه پسر پر از درد بود،پر از عشق.
دختر آرام نمي گرفت،بي وقفه حرف ميزد وزار.
پسر مستاصل شده بود،همه سعي اش اين بود كه آرامش كند،اما
نمي شد،نمي توانست.
گريه هاي دختر به هق هق بلند تبديل شدوآغوش پسر باز.
چه خوب بود،إنقدر خوبي.
كافه چي را زير چشمي پاييدم ،ديدم او هم دارد خوب خوبي ميكندومشغول خودش است.
خوبتر هم آن بود كه ديگراني نبودند.

بقيه قهوه ام را نوشيدم.حالا ديگر آرامتر شده بود دختر،پسر هم.
به آرامي از هم فاصله گرفتند وباز
پسر دستهاي اورا مي بوسيد وبا مهرباني حرف ميزد.
در دل براي حال خوبشان دعا كردم.
خواستم خواندن كتاب را ادامه بدهم،حسش رفته بود.دفترم را باز كردم ،مي خواستم بنويسم،هماني كه ديده بودم،ننوشتم؛ميترسيدم،مي خواستم ولي نمي شد.
با خودم فكر كردم:همين را بنويس،
دنبال چي هستي؟ همين كه ميبيني.
دفترم را بستم وبه گوشه ميز سرش
دادم.فنجانم را برداشتم،خالي بود.
چند لحظه اي خيره به بار نگاه كردم تا كافه چي متوجه ام شد وبه سمت ميزم آمد.
بازهم قهوه،اما تلخ تر.
نگاهم را به سمت كاناپه مخمل بنفش بردم.
آرامتر نشسته بودند،دست در دست هم.
پسر انگارميترسيد،ميترسيد همانجا،جلوي چشمش اورا بدزدند؛با همه وجودش چشم شده بود.برايش حرف ميزد.
دختر اما فقط آرام آرام اشك مي ريخت.
هر از گاهي كه اشكهايش را پاك
مي كرد،سر انگشتانش با بوسه هاي او نوازش مي شد.
كافه چي قهوه داغ با كاكائوي گرد كنارش را روي ميز گذاشت.
با سر وبدون لبخند تشكر كردم.
بلند شدم ورفتم كنارپنجره ايستادم.شيشه پنجره بخار گرفته بود.روي شيشه نوشتم:بنويس ؛ديدنت را.
باز هم نوشتم:بنويس.
با دل دست بخار روي شيشه را
پاك كردم.
آدمهاراديدم،ماشينها،مغازه هارا؛حتي پسر زالي راكه خودش ووزنه اش به زير سقف فروشگاه رفتند،زن گلفروشي كه چترش را در آوردوآن كارتن خوابي كه آسمان هجم موهاي حمام نديده اش را خوابانده بود.
همانطور كه به زير پل
پناه مي برد،گوني وسايلش از روي
دوشش سر خورد.متكاي قرمزش بيرون افتاد،خم شد.
هنوز دستش به متكا نرسيده بودكه
چرخهاي موتور آن را پرت كرد،چند متر آن طرف تر؛زير پل شلوغ شد.
مردم آمدند،متكاي قرمز همانجا ماند.
كمك كردند واورا داخل ماشين گذاشتند،موتورسوار توي سرش
مي زد.
گوني اوهمانجا افتاده بود،آنهايي كه چتر نداشتند همانجا زير پل ايستادند.
از زير پل سياهي اي بيرون آمد.
آسمان موها وريشهاي اورا هم
بي نصيب نگذاشته بود.
اول گوني را برداشت،بعد دورتر رفت تا،متكاي قرمز را هم بردارد.
زن گلفروش هنوز با چترش سر چهارراه بود.
پسر وزنه اي هم زير سقف فروشگاه.
به پشت ميزم برگشتم؛
هيچ بخاري از فنجانم بلند نمي شد.
قهوه تلخ سرد دوست ندارم.
به كاناپه مخمل بنفش نگاه كردم.
خالي بود.
دفترم را باز كردم.
نوشتم:دختر اشكهايش را با سر انگشتانش پاك مي كردوپسر هر انگشت دست اورا با بوسه اي.
باشنيدن صداي خنده هاي از ته دل،سرم را بلند كردم.
هر سه مي خنديدند؛پر بودند از باران.طره هاي خيس موهايشان،
چقدر زيباترشان كرده بود،اين
دخترهاي مدرسه اي را.
لبخند زدم ونوشتم:نگاه پسر پر از درد بود،پر از عشق.


* از كتاب اما فرديناند آن كار را نكرد،نوشته مونروليف.

۹۵/8/۲۵

همین الان خوشبختی / الاهه کاظمی

آرام آرام قدم می زد و مهدیس هم به دنبالش نفس نفس، تمام بدن مهدیس برق میزد.

 سعی داشت کمی بیشتر از حد معمول راهش ببرد. ساعت از پنج گذشته بود ولی خبری از او نبود.

 همیشه زود تر از اینها اینجا بود. مهدیس همچنان به دنبالش می آمد، با خوردن سیب و هویج سرش گرم بود، سرو صدای اضافه نمیکرد، اینهم روش جدیدی بود که یاد گرفته بود. کلاهش را از سر برداشت، مهندس حمید برایش دستی تکان داد و او هم با لبخند پاسخش را. از لبخند تلخش عصبی بودنش پیدا بود. 

نفسهای تند و پشت سرهم مهدیس، آرام و با فاصله شده بود. دستی به موهای زیبای قهوه ای اش کشید،  هنوز قطره های عرق لا به لای موهایش خشک نشده بود .

ساعت هم شش. شاید برای آمدنش خیلی دیر. به اطرافش نگاه کرد، عصبی تر شده بود این سومین روزی بود که بعد از اتفاق آن روز به باشگاه نیامده بود.

 مهدیس را به سلیمان سپرد و لبخند تلخی زد و برای تشکر دستش را فشرد.

 اینهمه آرامش مهدیس، برای این دقایق ناگوارش ستودنی بود. به سمت پارکینگ رفت، پاهایش نمیخواست که برود، میخواست که برگردد.

شاید آمده بود،  اما ... برنگشت. سوئیچ روی ماشین بود، روی صندلی جا گرفت، استارت زد. دکمه بالا آمدن چادر کروک را زد، کمتر از چند ثانیه سرعتش را به صد رساند و از پارکینگ خارج شد.

 حتی برای باقری هم دست تکان نداد، باقری از صدای کشیده شدن لاستیکها به بیرون از اتاقک نگهبانی آمد .

 از اینهمه نا آرامیش خوشحال نبود. روی پدال گاز فشار بیشتری وارد کرد.

 مسیر کم ترافیک و خلوتی را انتخاب کرد که تقریبا بعد از یک ساعت وارد آپارتمانش شد. کلاهش را پرت کرد روی کاناپه، کفشش را هم، در سبد مخصوص لباسهای کثیف نگذاشت. به پاهایش نگاه کرد، جاخورد. 

همه مسیر را با چکمه هایش رانندگی کرده بود. نشست روی کاناپه به سختی در آورد و با قدرت تمام پرتشان کرد. همه کوسنها را که ناهید خانم با وسواس تمام چیده بود به سمت دیوار روبرویش پرت کرد، به خودش و غرور لعنتیش ناسزا گفت. سرش را در میان دستهایش گرفت. خنده های زیبایش با چشمهای ستاره دارش قهقه های مستانه از ته دلش پاکی و مهربانیش همه و همه از جلوی نظرش مثل یک فیلم گذشت. از خودش پرسید چرا؟!

چرا این سد لعنتی را نمیشکنی؟ باز مثل هر بار، فقط سکوت بود و سکوت. سعی کرد خودش را آرامتر کند. شاید دوش آب گرم بی تاثیر نباشد، زیر دوش بیشتر به خودش و افکارش تسلط پیدا کرد. قول داد رفتارش را مدیریت کند.

با حوله تن پوش از حمام بیرون آمد و آباژورها را روشن کرد. برای پوریا مسیج داد تا غذایش را بفرستد.

از همان چهار ماه پیش که به این محله جدید آمده بود، ظرف سه هفته آمار همه رستورانها

را درآورده بود و گفته بود که از این به بعد، غذایش را با مسیج سفارش میدهد. همه رستورانها هم با روی باز پذیرفته بودند. می خواست موهایش را خشک کند که چشمش به چراغ چشمک زن موبایلش افتاد، پوریا مسیج داده بود که کمی بیشتر از حد معمول فرستادن غذایش طول می کشد، نوشته بود یکی از پیکها ، مریض شده و برای سرویس نیامده.

برایش نوشت که منتظر می ماند و اشکالی ندارد. موهایش را خشک کرد و لباس پوشید.

حوصله گذاشتن حوله را در جا رختی نداشت. شانه اش را بالا انداخت و به این فکر کرد که ناهید خانم فردا در پایین برنامه کاری اش حتما راجع به این موضوع غر خواهد زد .

با بی تفاوتی تلویزیون را روشن کرد، طبق معمول ریسیور روی کانال مخصوص خودش تنظیم شده بود. همانطور چشمش به تلویزیون بود و به او فکر می کرد. یکسال نه تنها مهدیس را عاشق خودش کرده بود، تمام وجود او را هم از آن خود ساخته بود.

خاطرات روز اول دیدارش در باشگاه برایش تداعی شد. در همان لحظه اول که مهدیس گوشهایش را به عقب داد تا نشان دهد که از آرین ترسیده، شبنم بلافاصله با دادن چند حبه قند، مهدیس را برای همیشه عاشق خودش کرد. آرین یاد آن روزهایی افتاد که در جلسات آموزش فقط او را نگاه می کرد و سعی میکرد حرکاتش را تقلید کند. یاد همان روزی که شبنم با اشاره و مهربانی پرسیده بود: چرا حرفی از دنیای پراز سکوتش نزده و کارهایش را با سا جدی مبا شر سپرده است؟

 از همان وقت بود که شبنم شب قبل از آموزش، همه توضیحات را برایش مسیج میداد.

 خیلی طول نکشید که دیگر به اشاره هم بسنده نکردند و با نگاه و لبخند با هم حرف میزدند.

 سه روز پیش وقتی آن اتفاق افتاد ، او را از خودش رنجاند. فکر کرد با نیامدنش به باشگاه تنبیه خوبی برایش در نظرگرفته، هر چند که از مهربانی او به دور بود. شاید اما . . . 

باید همین الان خوشبختی را بفهمد و مال خودش بکند. به ساعتش نگاه کرد، موبایلش را برداشت و نوشت: همه درد من این است، یک نفر در زندگی من هست . . . که نیست.

از وقتی که پیغامش را ارسال کرد چشم از صفحه گوشی بر نداشت.قلبش در سینه اش جا نمیگرفت. او جواب داده بود: امروز هر طور شده، باید ببوسمت.

 آرین از جا جست، فقط سوییچ ماشین را برداشت.

۹۵/۷/۱۲

تونل / الاهه کاظمی

نیما گفت: بریم قدم بزنیم؟

پاشا پرسید: الان آخه؟!

سعید گفت: دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی!

پاشا گفت: باز تو پا برهنه پریدی وسط؟!

سعید گفت: خواستم بگم من پایم.

نیما گفت: اگر تو نمیتونی بیای، تو برسونیم خونت؟!

پاشا گفت: نه، حوصله خونه رو ندارم، میام. کجا بریم؟

سعید گفت: بریم بام

نیما از پاشا پرسید: موافقی؟!

پاشا به نشانه بی تفاوتی شانه اش را بالا انداخت و هیچ نگفت.

هر سه از سر میزی که نشسته بودند بلند شدند و به سمت در خروجی رفتند. هنوز از در رستوران خارج نشده بودند که پر فال فروش به سمتشان آمد و گفت: فال میخری؟!

نیما به جعبه پیتزای در دستش اشاره کرد و پرسید: غذا میخوری؟!

پسر با سر جواب مثبت داد و همانطور که جعبه را از دست نیما می گرفت پرسید: نوشابه هم برام میخری؟!

نیما سوئیچ ماشین را به سعید داد و گفت: شما برین من الان میام.

دوباره به داخل رستوران برگشت و از صندوق فیش نوشابه تهیه کرد. نوشابه را تحویل گرفت و  بیرون رفت. دید که سعید و پاشا منتظرش ایستادند و پسر گوشه ­ای نشسته ومشغول خوردن غذاست.

نوشابه را به پسر داد و گفت: خداحافظ.

پسر با دهان پر تشکر و خداحافظی کرد.

آنها به سمت ماشین رفتند، سعید به پاشا تعارف زد که جلو بشیند.

پاشا گفت: تو جلو بشینی بهتره عسل!

نیما گفت: پاشا رد بده دیگه.

پاشا گفت: آنقدر از دستش عصبی هستم که همین الان می تونم دونه دونه سیبیلهاش رو بکنم.

سعید گفت: من الان اینجا بگم غلط کردم، راضی میشی؟

پاشا گفت: نه ... غلط کردم برا گهِ زیادی که خوردی کمه. باید اساسی حالتو بگیرم.

نیما گفت: خیلی خوب حالا بشینید تا بعد

نیما با دست برف روی شیشه جلو ماشین را تا جائیکه توانست پاک کرد و داخل ماشین جا گرفت.

سعید کاپشنش را درآورد و روی صندلی جلو نشست و پاشا با همان پالتوی بلندش روی صندلی عقب نشست. هوای داخل ماشین بیشتر از هوای بیرون سرد بود.

نیما گفت: آدم باورش نمیشه آنقدر سرد باشه، آخه هنوز خیلی زوده واسه این سرما.

سعید همانطور که سعی می کرد سیگارش را روشن کند گفت: دلت گرم باشه!

نیما چشم غره ای به سعید رفت که او متوجه شد امشب هیچ کدامشان حوصله لودگی های او را ندارند.

نیما هنوز از پارک در نیامده بود که پسر بچه ای به شیشه ماشین ضربه زد. نیما شیشه را پایین داد و با نگاهش  پرسید که چکار دارد؟

پسرک گفت: برای منم نوشابه می خری؟

نیما همچنان نگاهش کرد و پرسید : نوشابه می خوای؟!

پسر با سر جواب داد. شوق خوردن یک نوشابه در این هوای سرد چه احساسی داشت؟

نیما از کیف پولش که روی داشبورت بود چند اسکناس در آورد و به پسر داد و گفت: ساندویچ هم بخر.

پسرک از خوشحالی  چنان جیغی کشید که حتماً تا آخر عمر در گوش نیما زنگ می زد. همچنان که بالا و پایین می پرید گفت: دمت گرم شازده.

نیما لبخند تلخی زد و شیشه ماشین را بالا داد. سعید با خنده پرسید: شازده برای ما هم می خری؟!

نیما پاسخی نداد  و پخش صوت را روشن کرد.

پاشا گفت: سعید من سیگار ندارم!

سعید سیگاری روشن کرد و به پاشا داد، پاشا سیگار را از او گرفت و به آرامی روی دستش زد.

نیما گفت: من حرفمو پس گرفتم، بریم یه چیز داغ بخوریم، هنوز گرم نشدم.

پاشا گفت: بریم مهمون من.

نیما گفت: برم پالیزی؟!

پاشا گفت : برو.

نیما با صدای خواننده دم گرفت.

سعید گفت : برفشم که آبکیه، انقدر ترافیک شده؟!

پاشا و نیما ساکت بودند.

سعید گفت: هیچ وقت توی آسانسور در مورد کار حرف نزنید، چون ممکنه دیگران حرفهای  شما رو اتفاقی بشنودند، اما نگفتن که تو ماشین حرف نزنید! عین مرغ کرچ نشستید، صمٌ بکم . هیچی هم نمیگین، خب به فکر روح و روان من باشید! خودتون به درک.

پاشا گفت: شاتاپ سعید

نیما گفت:  من موندم تو فکر می کنی وقتی حرف نزنی بقیه فکر می کنن لالی؟!

سعید گفت: روی مسائل فرعی کلید نکن، گفتم مثل آدم حرف بزنید.

پاشا گفت: مگه تو آدمی که حرفهای مثل آدم رو بفهمی!

سعید از صندلی جلو برگشت به سمت پاشا و چشمهای براق شده خواست جواب دندان شکنی به پاشا بدهد که نیما گفت: زد بده دیگه، می دونی حالش بده

سعید برگشت و هیچ نگفت.

نیما ادامه داد: پاشا تو هم زدی اون کانال ها؟! کوتاه بیاه دیگه.

پاشا گفت: خب گند زده به همه چی، دو قورت و نیمشم باقیه

نیما گفت: خب حالا .... آسمون که به زمین نرسیده، یه گلی به سرمون می گیریم دیگه.

پاشا گفت: بفرمایید ببینم چه گلی می شه گرفت.

سعید گفت: خودم می رم باهاش حرف میزنم، از دلش در میارم

پاشا گفت: سعید امشب فقط یه لطفی کن، دهنت رو ببند.

نیما گفت: خب راست میگه .... بهترین کار همینه، چه اشکالی داره؟!

پاشا گفت: اشکالش اینه که می ترسم یه گند دیگه بالا بیاره.

سعید جواب داد: مشکل تو اینه که باید موقع استخدام، باهوش تر از خودت رو استخدام می کردی!

نیما گفت: خیلی خب ...... حالا پیاده شین یه چیز داغ بخوریم، تا ببینیم چه کار کنیم بهتره!

از ماشین پیاده شدند. سعید کاپشنش رو پوشید، پاشا یقه پالتویش را بالا داد و نیما زیپ کتش را بالا کشید و دستهایش را در جیبهایش فرو برد.

پاشا گفت: همه هات چاکلت؟!

نیما و سعید با سر جواب مثبت دادند.

نیما گفت: برای من خامه هم بریزه

بعد از رفتن پاشا نیما گفت: سعید انقدر رو اعصابش راه نرو دیگه، حالش خوب نیست.

سعید گفت: بابا یه غلطی کردم می خوام جبرانش کنم، چیکار کنم تو بگو!

خودت میدونی که بیشتر از همه خودم داغونم. اصلا تو به من یاد بده چیکار کنم؟!

پاشا با پک سه تایی هات چاکلت آمد و همانطور که سینی مقوایی را جلوی بچه ها می گرفت پرسید: چی می گفتین؟!

سعید گفت: فکر کن داری تو خیابون میری، زنبور میاد جلوت میگه بع بع تو بهش چی میگی؟!

پاشا گفت: شما یه پینه دوز ندیدید از آسمون بالا سرت بگذره؟!

نیما گفت: جفتتون شاتاپ، بعد در حالیکه خامه را مخلوط شکلات داغ میکرد گفت: هر ساعتی بیای اینجا شلوغه، مردم ما واسه شکم همیشه پول دارند.

پاشا از نیما پرسید: باز سعید داشت چی قرقره می­ کرد؟!

نیما گفت: می خواد یه کاری کنه اوضاع درست بشه، تو هم از این حالت در بیای!

پاشا گفت: این جونور؟! این انقدر پررو هست که از فسیلش سنگ پای قزوین می سازند. اگر من الان جای این بودم ، مثل شمع آب شده بودم یا همراه این برفها رفته بودم تو عمق آبهای زیرزمینی که می­ریزه به فاضلاب ولی الان مثل وزغ وایستاده روبروی من نشخوار می­کنه.

نیما گفت: منم با شنیدن این حرفها الان می رم تو آبهای زیرزمینی، یعنی پاشا شمشیرت رو از رو  بستی ها!!! بابا بچه یه غلطی کرده حالا میگه یه جوری ردیفش می کنه دیگه ،تو داری خوردش می­کنی اینطوری!!!

سعید خودش را مشغول خوردن نشان داد و ترجیح داد که هیچ نگوید.

نیما گفت: سعید واقعا حاضری همه حقیقت رو اونطوری که بوده بگی؟!

سعید با قاشق درون لیوانش بازی می کرد و سرش را تکانی داد و گفت: آره، اگه این آقا بزاره .....

پاشا لیوان کاغذی را درون سطل آشغال کناره مغازه انداخت و گقت: بی خیال بابا، اینطوری غرور تو چی می­شه احمق؟!

سپس دستهایش را درون جیبهایش کرد و مشغول سوت زدن شد.

نیما و سعید هم لیوانها را درون سطل انداختند و هر سه به سمت ماشین حرکت کردند.

به همان حالت قبلی در ماشین نشستند.

نیما گفت: من می­گم بازم فکر کنیم، حالا که کار از کار گذشته چه یه وجت چه صد وجب.

پاشا گفت: من نمی­خوام گزک دست کسی بدم.

نیما گفت: وابستگی خوبه به شرط اینکه باعث نشه خودت و از دست بدی! شاید باید این اتفاق می افتاد، تا تو یه چیزهایی رو که نمی­دونی بفهمی.

پاشا بهتره صبر کنی، تو برای شروع زندگیت باید یه انگیزه قوی داشته باشی.

پاشا گفت: نمی دونم الان تو این شرایطی که پیش اومده شادی کنم یا عزا بگیرم؟ خب الان چند روزه صبر کردم، چی شد؟!

نیما ادامه داد: ببین پاشا احتیاط که فقط برای پیرها نیست، حالا تو با این صبرت که چیزی رو از دست ندادی! دادی؟!

پاشا گفت: به حساب کی؟!

نیما گفت: به حساب دنیا، صبر کن پاشا صبر! همه چی درست میشه، مگه نه سعید؟!

سعید گفت: من درستش می کنم، به هر قیمتی.

پاشا گفت: به هر قیمتی نه، من نمی­خوام توی الاغ قاطی این جریان بشی بفهم.

سعید گفت: من خب قاطیش هستم، اگرمن اون سوتی عظیم رو نداده بودم تو الان مثل اسفند رو آتیش نبودی!

نیما ماشین رو کنار خیابون نگه داشت. سعید بدون هیچ حرفی فقط با آنان دست داد و پیاده شد.

پاشا هم پیاده شد و آمد روی صندلی جلو نشست. نیما ترجیح داد سکوت کند و پاشا با بالا و پایین کردن شماره های سی دی، ترانه مورد نظرش را پیدا کرد و کمی صدای پخش صوت را بالا برد.

پاشا گفت: نیما می شه یکم بیشتر پیشم بمونی؟!

نیما گفت: آره، ولی سعی کن خودت رو آروم کنی. اینطوری فقط اذیت می شی.

پاشا گفت: من سعید رو دوست دارم، نمی خوام غرورش جریحه دار شه، اگر بره همه حقیقت رو بگه شاید همه به خودشون اجازه بدند و قضاوتش کنند! من نمی­خوام کسی پشت سر سعید فکرای نامربوط بکنه.

نیما گفت: مهم اینه که اگر این کارو بکنه، هم شجاعتش هم شهامتش رو ثابت کرده. هم تو دیگه عذاب وجدان نداری.

هر دو سکوت کردند، نیما بی هدف، فقط به خاطر پاشا تو خیابان ها می چرخید. گوش به موسیقی که پخش می شد سپرده بودند و هر دو به سعید فکر می کردند.

پاشا صدای آمدن پیغامی را از موبایلش شنید ولی اهمیت نداد. حوصله هیچ چیز رو نداشت.

نیما پرسید: می خوای بیای خونه ما؟!

پاشا گفت: نه ....  می رم خونه، ببخش تو رو هم زابرا کردم. منو برسون دم خونه.

نیما گفت: باشه.

پاشا با بی حوصلگی موبایلش را از جیب پالتوش در آورد و نگاهی به آن انداخت.

کلی پیغام نخونده داشت. با اکراه مسیجهایش را چک کرد. آخرین پیغام مربوط به چند دقیقه قبل بود.

با تعجب دید هنگامه پیغام داده بود: سعید به من زنگ زد و همه چیز رو توضیح داد.

سعید گفت که اون شب توی تونل چه اتفاقی افتاده.

سعید روح بزرگی داره، قدرش رو بدون. خوشحالم که با تو دوسته.

پاشا بعد از خواندن پیغام به نیما گفت: سعید تا صبح صبر نکرد.

۹۵/۰۵/۱۳

در پوست دیگری / الاهه کاظمی

-خب، اسمت چیه؟

-اسمم سالومه است ولی دوست دارم رحمان باشه.
-جدی می‌گی؟
خندید و گفت: نه بابا شوخی كردم.
-اسم منم حناست، اینم دوستم سعیده ست.
-خوشبختم، امیدوارم كه این مدت در كنار هم به خوبی زندگی كنیم.
-خب سالی جون اینجا آشپزخونست، اینجا هم سرویس، اتاق بزرگه هم با اجازه ات ما برداشتیم، این یكی اتاق هم مال تو، می‌تونی وسائلت رو بچینی توش. فقط می مونه بحث خورد وخوراك و آشپزی، اگر دوست داشتی كه با ما غذا بخور، نخواستی هم تنها، پول آب و برق هم كه تقسیم می‌كنیم، دیگه... همین.
سالومه تشكر كرد و با چمدانهایش وارد اتاق كوچكتر شد. فقط یك قالیچه لاكی وسط اتاق روی موكت طوسی افتاده بود، حتی پنجره رو به كوچه پرده هم نداشت.
هر دو تا چمدانش را باز كرد و وسایلش را روی زمین چید. بادخترها ارتباط گرفته بود اما فقط در همان حد معاشرت معمولی نه بیشتر. احساس ناامنی می‌كرد، كف اتاق دراز كشید، حوصله در آوردن لباسهایش را نداشت.
هوا زیادسرد نبود، اما آدم خوشش می‌آمد كه رواندازی داشته باشد.
راه طولانی خسته اش كرده بود، دلش می‌خواست كمی بخوابد. به پدر ومادرش و آخرین حرفهایی كه از آنها شنیده بود فكر كرد؛چرا؟ كاش لحظه ای خودشون رو جای من می گذاشتند. اما واقعا میشه كسی خودش رو جای كسی دیگه بگذاره؟؟
در همین عوالم بود كه خواب چشمانش را گرفت. با شنیدن صدای ضربه های نه چندان آرامی به در اتاق، لحظه ای تمركز كرد تا متوجه شد كه موقعیتش كجاست. روسریش را مرتب كرد و از جا برخاست تا در اتاق را باز كند.
-بله؟
-چه همسایه بی سروصدایی. میای عصرونه بخوریم؟
-ممنونم، الان میام.
سالومه لباسهایش را عوض كرد، موهایش را مرتب كرد و به سمت دستشویی رفت. آبی به سر و صورتش زد، خواب نه چندان كوتاهش تا حدی خستگی را از تنش به در كرده بود.
رفت و كنارحنا و سعیده نشست.
حنا پرسید: خوب خوابیدی؟ ببخشید بیدارت كردم.
-اره خوابم برد، خیلی خسته شده بودم، خوب كاری كردی وگرنه شب اذیت می‌شدم.
سعیده از فلاسك قرمز رنگ آبجوش توی لیوانها ریخت، نفری یك كافی میكس هم گذاشت كنار هر لیوان، در جعبه بیسكوییت را باز كرد و گفت: بفرمایید.
سالومه گفت: ممنون سعیده جون.
حنا پرسید: سال چندمی هستی؟
-من؟ سال سوم مدیریت بازرگانی.
سعیده گفت: چقدر ته لهجت قشنگه، خیلی بامزه حرف می زنی...
-آخه من آذری هستم، اهل تبریزم.
حنا گفت: چه خوب، پس هم باید غذاهای خوشمزه درست كنی هم خیلی با سلیقه باشی.
-نه بابا... من از این كارا بلد نیستم.
-حالا برای ما غذا درست كن، ما قضاوت می‌كنیم و نمره میدیم.
-باشه،حتما.
-خب بچه ها شام چی می‌خورین؟ حنا یه ایده بده؟ سالی جون حنانه استاد غذاهای كم كالری و خوشمزه ست.
سالومه در حالیكه قهوه اش را می‌خورد گفت: ا چه خوب.
حنانه گفت: كم كالریشو نمی دونم، ولی در بحث من درآوردیش بنده استادم.
هر سه لبخندی زدند وسكوت اختیار كردند.
بعد از نوشیدن قهوه حنانه گفت: من میرم به شام برسم، سعیده میگه نمی‌خواستی حموم كنی؟ برو به كارت برس.
سالومه هم كه باید وسایلش رو مرتب كنه، غذا كه حاضر شد صداتون می‌كنم.
سالومه گفت: نه، من میام كمكتون.
سعیده گفت: نه سالی جون، حنانه غذا رو درست می‌كنه من و شما هم در آوردن و بردن و شستن كمك می‌كنیم. سرآشپز اینطوری راحت تره.
-باشه هرطور كه صلاح میدونید.
سالومه رفت توی اتاقش همانطور كه داشت بقیه وسایلش را از چمدان بیرون می‌آورد و جابه‌جا می‌كرد باخودش فكر كرد: اگر باز بخوان از چند و چون زندگیم بپرسند چی بهشون بگم؟ اینطور كه معلومه زوم كردند روی زندگی من، یه جوری دارند كلا تخلیه اطلاعاتیم می كنند انگار!
نمی‌دونم صبر كنم... یا خودم دست پیش رو بگیرم وهمه چی رو براشون تعریف كنم.
به نظرم باید صبر كنم ببینم چی پیش میاد.
شاید اینطوری بهتر باشه، اما واقعا من دارم عذاب میكشم، اگر حقیقت رو بگم ممكنه دیگه نتونم باهاشون زندگی كنم! اگر حقیقت رو پنهان كنم، اول خودم اذیت می‌شم بعد هم كه اونا بفهمند، حتما خیلی ناراحت میشن.
سالومه در برزخ بین آشكار ساختن حقیقت مردد بود، با اینكه دو نكته كه در تناقض بودند دچار چالش شده بود. بهتر می دید راه حلی برای رسیدن به ارامش پیدا كند.
با خودش فكر كرد، تا پایان دوره كارشناسی دست نگه دارد، این آپارتمان با این شرایط خاص رو خیلی شانسی پیدا كرده بود، حاضر نبود تحت هیچ شرایطی این موقعیت اكازیون را از دست بدهد. سعی كرد خودش را با چیدن وسایلش سرگرم كند. تاحد زیادی هم موفق شد.
به این فكر كرد كه فردا اندازه دقیق پنجره را بگیرد و پرده ارزان قیمتی برای آنجا تهیه كند.
باز ضربه ای به در خورد صدایی با خنده گفت: همسایه؟ شما چقدر آرومید! تا حالا ما همسایه به این خوبی نداشتیم.
سالومه در را باز كرد و با لبخند گفت: خوبی از خودتونه.
سعیده گفت: وقت كار فرا رسیده است ای دختر زیباروی آذری... بفرمایید بیایید ابتدا شام میل كنید و سپس ظرفها را بشویید.
سالومه خندید و از اتاق خارج شد. سعیده سفره غذا را چیده بود و حنانه هم داشت از قابلمه غذا كه أورده بودسرسفره، برای همه غذا می كشید.

سالومه از دستپخت حنانه خیلی خوشش نیامد ولی چیزی نگفت و بعد از خوردن شام بدون هیچ حرفی ظرف‌های كثیف شده را شست و با آنها تلویزیون تماشا نكرد و به اتاقش پناه برد.

حنانه و سعیده كاملا حواسشان به رفتارهای او بود، به بهانه دیدن تلویزیون با هم درباره اش صحبت می كردند.
ان شب سالومه به یك احساس عجیب رسیده بود، شاید تا به حال پیش نیامده بود كه این قسمت از شخصیتش این چنین ابراز وجود كند.
او با افكارش دست به گریبان بود، از اینهمه مدارا كردن خسته شده بود ولی هیچ چاره ای نداشت تا مقدمات تغییر و آزادی اش را فراهم كند.
فكر می‌كرد اگر فرزند طلاق نبود و چهار برادر متعصب و درگیر روزمرگی زندگی نداشت و مورد حمایت مالی آنها قرار می‌گرفت، شاید كتاب زندگیش جور دیگری ورق می‌خورد.
حالا كه بنا به شرایط موجود همزیستی با دو دختر دانشجوی دیگر را در موقعیت بازدارنده و عذاب آور انتخاب كرده بود اصلا احساس خوبی نداشت انگار شكنجه سختی برای خودش در نظر گرفته بود. اگر آنها به حقیقت ماجرا واقف می شدند چه كار می كردند؟
او دایم با خودش میگفت كه تا پایان دوره تحصیلش چیزی نمانده، بهتر است این مدت را تحمل كند.
به دفترچه یادداشتش مراجعه كرد و تاریخ ویزیت اینده دكترش را به خاطر سپرد.
چند روزی گذشت. صبح‌ها به سر كار می رفت وعصرها به دانشگاه. سعی می‌كرد كمتر با حنا و سعیده روبروشود، تا اینكه روز چهارم وقت ملاقات با دكترش بود.
دكتر با روی باز پذیرایش شد. بعد از سلام و علیك وصحبتهای عادی دكتر از احساس درونی و موقعیت فعلی اش پرسید.
دكتر گفت: خب بگو ببینم داروهای تجویز شده تا چقدر تونسته بهت كمك كنه؟
سالومه گفت: به نظرم اثر داروها خوب بوده، یعنی روی بدنم كاملا جواب داده، نگرانی من رو ولی بیشتر از قبل كرده، این تغییرات ظاهری كه كم كم پیدا شد باعث كنجكاوی دوستهام شده و من مجبور به تغییر محل زندگیم شدم؛ اگر همینطور پیش بره احتمالا دوستان جدیدم هم به همون پرس وجوها می‌پردازند.
این احساس مردانه مزاحمی كه پیدا كردم نباید موقعیت دانشجویی منو به خطر بندازه، به صلاحم نیست.
دكتر كه می دانست با یك زندگی و شرایط خاص روبروست و باید متناسب با روحیه وشرایط موجود با بیمارش صحبت كند تا ارامش او را برهم نزند گفت: نگران نباش. هورمون درمانی تو تا چند ماه دیگه تموم میشه وبا تامین شرایط لازم موقع عملت هم می‌رسه.

۹۵/۰۴/۳۱

بی‌چهره ها / الاهه کاظمی

«وقتی اون تیكه كاغذ با ناخن تاشده و بریده شده رو دیدم یه طوری شدم، یه جوری شدم!» 
«وا! چطوری شدی؟»
«نمی‌دونم... اما خیلی خوشم اومد، از اینهمه سلیقه و شعور»
« بی‌خیال بابا، حالا انقدرهام كه تو می‌گی كار شاقی نبوده كه!»
« واقعا؟! منم كه نگفتم كار شاقی بوده، یه جور نشونه فهم وشعور بوده.»
«حالا بوده كه بوده، این وسط كه چیزی به تو نماسید، از من می‌شنوی بیشتر از این پیگیرش نشو. مطمئنا چیز جدیدی دستگیرت نمی‌شه. تازشم، انقدر به یه چیزی كه تهش هیچی نیست پیله نكن.» 
«چه خوب كه گفتی! واقعا به خاطر این‌همه لطفی كه به من داری ازت ممنونم، دیگه چیكار نكنم؟» 
« مسخره! هیچی دست تو دماغت نكن، مسواكتم بزن... حالا هم همین‌جا نگه‌دار، من پیاده می‌شم، می‌خوام برم ببینم عكس‌هام آماده شده یا نه؟»
«خیلی مونده كه افسون...»
«نه، یه خورده هم می‌خوام قدم بزنم.»
«باشه هر جور راحتی.»
افسون وسایلش را برداشت وكوله‌اش را هم روی دوشش انداخت، خداحافظی كرد و از اتومبیل پیاده شد. 
بعد از پیاده شدن او، دستش را به سمت پخش صوت برد وترک مورد علاقه‌اش از آلبوم جدیدی رو كه خریده بود پیدا كرد و صدا را هم بلند کرد. به ترافیك سر چهارراه هم که برخورد كرد همراه با آهنگ بلند گفت: منو این همه خوشبختی محاله!
انقدر از شنیدن ترانه جدید خواننده محبوبش حال خوبی داشت كه برای بار دوم و سوم، خودش هم همراه با خواننده خواند.
سر تقاطع پشت چراغ قرمز با خوشحال ی پك سی‌دی را به پسرهای توی ماشین كناریش نشان داد و با اشاره به عكس و اسم خواننده آنها را كه در همه این مدت سعی در برقراری ارتباط با او داشتند؛ دعوت به خریدنش كرد. 
پسری كه پشت فرمان نشسته بود دستش را به ریش‌های بلندش به نشانه خواهش و تمنا كشید و از او خواست تا برای لحظه‌ای شیشه ماشین را پایین بدهد، اما او باز هم به جلد سی دی اشاره كرد و با به هم چسباندن انگشت شصت و اشاره و ساختن یك حلقه و صاف كردن سه انگشت دیگرش، بار دیگر به ارزشمند بودن و كیفیت عالی سی‌دی تاكید كرد. 
پسر راننده هنوز داشت برای هم‌كلام شدن با او چانه می‌زد كه پلیس سر چهارراه به نشانه دستور حرکت با دست کوبید روی شیشه ماشین.
با سبز شدن چراغ او هم حركت كرد. دوباره و دوباره تصویر آن تكه كاغذ را در ذهنش بازسازی كرد. 
شاید در این چهل و هشت ساعت، چهل و هشت بار این‌کار را تکرار کرده بود و هر بار هم به نكته جدیدی رسیده بود.
كاغذ را برای بار چندم از داشبورد درآورد و بو كرد. 
هنوز ته‌مانده بوی عطر گس معروف مردانه‌ای را می‌داد كه بسیار برایش خوشایند بود؛ اما هنوز هم بر سر دوراهی تصمیم مانده بود و دل به دریا نزده بود. 
دلیل این‌همه مخالفت افسون را نمی‌فهمید؛ اما وسوسه تماس با صاحب دستخط روی کاغذ را، چرا. 
حوصله خانه رفتن نداشت از مسیر اصلی خانه به سمت كافه‌ای که پاتوقش بود چرخید.
زیر لب گفت: «اگه الان دوباره ترك هشت رو گوش بدم، حتما افسون با همون صدای جیغ همیشگی‌اش می‌گوید: د بسه دیگه، خزش نكن!
خب، حالا كه خودش نیست اما صدا و یاد و خاطرش هست، ما اعلام می‌كنیم كه الان، در این زمان احتیاج  مبرم به گوش دادن ترك هشت داریم واصلا هم خوره نیستیم.»
دستش را به سمت پخش صوت برد و دوباره ترک هشت را با صدای بند شنید.
حتی برای خودش هم خیلی جالب بود كه با هر بار شنیدن این ترانه، همان حس بار اول را پیدا می‌كرد. 
با چشم دنبال جای پارك جلوی كافه گشت، اما با همان چند قطره بارانی كه زده بود و ترافیك خیابان‌های اطراف كه به فرعی‌های نزدیك كافه كشیده شده بود، امیدش برای پیدا كردن جا به یاس تبدیل شد كه ناگهان در عین ناباوری خانم متشخصی كه دوتا كیسه سفید در دستش بود، اشاره كرد كه چند لحظه توقف كند تا او از پارك بیرون بیاید.
از خوشحالی دلش غنج زد وگفت: الهی كه مرسی. 
بعد از پارك كردن ماشین، نفس عمیقی كشید، كاغذ خوش‌خط و معطر را از داشبورد و كیفش را از روی صندلی عقب برداشت، پیاده شد و به سمت كافه رفت. 
این‌را خوب می‌دانست كه اگر همین الان تصمیمی را كه گرفته عملی نكند، شاید، هیچ‌وقت دیگر هم، این كار را نكند. این‌را خوب می‌دانست كه حتما باید نشانه‌ای باشد، راه گریزی به چیزی، به كسی یا شاید پری برای پروازی یا حتی عبور از غبار وهم‌آلود این روزهایش. حتما باید چیزی باشد كه دو روز است تمام وجودش چیزی را می‌خواهد. با خود فكر كرد: هیچ‌وقت به احساست شك نكن. 
كاغذ را پیش رویش گرفت وبا شماره نوشته شده روی آن تماس گرفت. 
بعد از پایان مكالمه، آرام گرفت، سبك شد. به سمت در كافه رفت و با صدای آرامی به دربان سلام كرد، دربان مثل همیشه تعظیم كوتاهی كرد و جویای احوالش شد و در را باز كرد. 
تكسین مثل همیشه شلوغ بود، منتظر ایستاد تا میزی خالی شود. 
در دلش آشوبی به پا بود. به خودش نهیب زد 
كه چی؟ این بچه بازی‌ها چیه كه در می‌آری؟ 
مگه تو آدم ندیده‌ای؟ 
نمی‌دانست چرا اینطوری شده برای لحظه‌ای از تصمیمی كه گرفته بود پشیمان شد اما باز سعی كرد آرامشش را حفظ كند و تا پایان این بازی هیجان‌انگیز صبر كند. 
بالاخره میز دونفره انتهای سالن خالی شد. افراد منتظری كه ایستاده بودند در جمع‌های چند نفره بودند این شد كه فقط او می‌توانست از آن استفاده كند، با اینكه از جای میز خوشش نیامد ولی دست‌دست نكرد. هیچوقت برایش پیش نیامده بود كه پشت به در كافه بنشیند، بیشتر وقت‌ها روبه‌در و‌كنار شیشه رو به خیابان می‌نشستند. بعد از جاگیرشدن به افسون زنگ زد و گفت كه اگر دوست دارد به آنجا بیاید و گفت كه به شماره روی كاغذ تلفن زده و همین‌جا قرار گذاشته. 
افسون گفت: «پس بالاخره جلوی فضولیتو نتونستی بگیری؟»
-«نمیدونم واقعا. خودت دیدی كه اولش گفتم دمش گرم و بی‌خیالش شدم ولی واقعا بعدش یه حسی اومد سراغم كه باید بهش بها می‌دادم، تا چند دقیقه دیگه همه سوالاتم جواب داده شده، تر و تمیز و تپل مپل، از پس سرم می‌ره كنار، منم راحت می‌شم. حالا اگه دوست داری كه بیا اینجا، اگرهم نه كه فردا میبینمت.»
«خیلی خسته‌ام و حوصله اومدن تا اونجا توی این ترافیک ندارم باشه بعدا می‌بینمت.»
با قطع كردن ارتباط، دید گارسون بالای سرش ایستاده و با لبخند منتظر است تا سفارش بدهد. سفارش داد و پشت به در منتظر نشست. پس از چند دقیقه از توی كیفش کتابی را بیرون آورد تا کمی وقت‌کشی کند. هنوز دستش به سمت چوب الف كتاب نرفته بود كه بوی عطر گسی به مشامش خورد. سرش را بالا آورد وچهره خندان مرد را دید. 
-«سلام، من حریری هستم.»
از جایش بلند شد وبا لبخند گفت: 
-«سلام.»
با دست تعارف کرد بنشیند و سپس روی صندلی جا گرفت. 
گفت: «پس شما آقای حریری هستید؟»
هر دو خندیدند. با خودش فكر كرد: هی می‌گفتم یه حس خاصی دارم به این مساله، هی گفتم. 
ادامه داد: «خب، پس معلوم شد كه من باید از كی خسارت بگیرم.» 
وهر دو باز خندیدند. 
حریری گفت: «شما تا امروز مهمان ویژه ما بودید از این به بعد صاحب اختیار.» 
«خواهش می‌كنم این چه حرفیه! همینكه شما لطف كنید با من بیاین بیمه، برای من كافیه.»
حربری ناگهان حالت جدی به خود گرفت و گفت: 
-«من به خیلی چیزا اعتقاد ندارم، اما یه چیزی رو خوب می‌دونم، اگه یه چیزی رو با همه وجود بخوای همه دنیا دست به دست هم می‌دن تا تو به چیزی كه می‌خوای برسی. 
بیشتر از یكسال هست كه شما با دوستتون بیشتر وقتها میاین اینجا، مثل خیلی آدم‌های دیگه. خب منم یه جورایی، به خاطر كارم شناخت نسبی پیدا كردم به آدم‌ها. حالا چی می‌شه كه من از اون‌ور شهر می‌ام می‌زنم به ماشین شما، بعد براتون یادداشت می‌ذارم كه با من تماس بگیرید، اونوقت شما تماس می‌گیرید این‌ور شهر قرار می‌ذارید درست تو محل كار من؛ واقعا نمی‌دونم یعنی چی؟ اما اینو خوب می‌دونم كه بیشتر از یكسال هست كه دلم خواسته همین‌جایی بشینم كه الان نشستم.»

۹۵/۰۳/۱۹