داستان سادگی / الاهه کاظمی

قطار آرام آرام وارد ايستگاه مي شود.درسكوي كناري،قطار ديگري در حال حركت است.قطار كاملا توقف مي كند.دلش نمي خواست پياده شود. سرما تا جان استخوانش نشسته بود.پتوي سبز چهارخانه اش را بيشتر به خود پيچيد وبا خود فكر كرد:قديمها بيشتر گرمم مي كرد يا هوا از اون كه ميگن سردتر؟؟شايد هم خسته شده از من! صداي سوت قطار راشنيد،با خودش گفت:اين وقت شب سوت زدنت ديگه چيه قطار جان! سنگيني نگاهي را احساس كرد.سرش را سمتش چرخاند،با لبخند نگاهش كرد. مرد پرسيد:شما پياده نمي شين؟سرش رابه علامت منفي به چپ وراست ؟چيزي ميخواين براتون بيارم؟؟ با سر تعارفش رارد كرد. مرد از واگن خارج شد.دومسافر ديگر هم ،قبل از او رفته بودند؛أو ماند وسرباز جواني كه خواب بود. چه خوابي!به حالش وخوابش غبطه خورد. دلش خواست پتوي سبزش راروي أو بيندازد،سرما نگذاشت. پتويش را بازهم به خودش بيشتر فشرد. با خودش فكر مي كرد:اين دل آشوبه چيه كه مثل خوره افتاده به جونم؟! زن ومرد جواني كه از همه زودتر پياده شده بودند،با دماغها ودستهاي سرخ وارد قطار شدند،نگاهشان كرد. مرد گفت:خانوم خوب كردي پياده نشدي،زمهريره! همسرش گفت:آره والله....فكر كنم خود خداهم راضي نباشه،كسي تو اين سرما نماز بخونه. لبخند كمرنگي زدوهيچ نگفت. از سروصداي صحبتهاي آنان،سرباز از خواب بيدارشد،كمي به اطرافش نگاه كرد.وقتي ديد همه نشسته اند،متوجه شد كه به مقصد نرسيده اند،دوباره خودش رابغل كرد وخوابيد. زن ومرد جوان از سبد پيك نيكشان،فلاسك درآوردندو مي خواستند چاي داغي بخورند،شايد سرماي تنشان را رام كنند. مردوارد واگن شد،نگاهي به جمع كرد وگفت:چقدر سرده؟اين مردم چه جوري زندگي مي كنند؟ مردي كه داشت چاي ميريخت گفت:به سختي!!!آقا چايي ميخوري گرم شي؟ مرد گفت:اگر زحمتي نيست،بله.....رفت وسرجايش روبروي گلاره نشست.در حال نشستن به رويش لبخندي زد. گلاره هم لبخند كمرنگي تحويلش داد.مرد به سرباز اشاره كرد وگفت:به خودش هم تعهد نداره! گلاره سرش را به سمت سرباز چرخاند وديد كه هنوز خواب است،با سر حرف مرد را تاييد كرد. مرد ديگر ليوان چاي را به سمت مرد گرفت وگفت:آقا اينو بخور،داغ ميشي. خانم...مطميني نمي خواي چايي بخوري؟؟؟ نمك نداره ها!!؟ گلاره كمي جابه جا شد وگفت:ممنون،ميل ندارم. همسر مرد گفت:خانوم جون چايي كه ميل نمي خواد،بخور گرم شي. -نه...ممنونم. سرش را به صندلي تكيه داد وبه پنجره پر از سياهي خيره شد.غرق در افكارش. قطار شروع به حركت كرد،هوهو...چي چي...ابتدا آرام بود وبعد كمي تنهار،از سروصداي بيرون هم كم شده بود. مرد همانطور كه ليوان چاي راتنگ در آغوش كشيده بود،نگاهش را از روي گلاره بر نمي داشت،البته مي شد فهميد كه فقط نگاه مي كند وهيچ نمي بيند،گويي زندگي گذشته اي را مرور ميكرد. گلاره اما...حوصله معاشرت با هم كوپه اي هايش را نداشت،هواسردتر از ان بود كه بخواهد با گرماي وجود گلاره گرم شود. ترجيح سكوت بود با چشمان بسته وتكرار اين جمله اي كه مادرش هميشه مي گفت:با،زخم بايد ساخت،طول ميكشه،ولي خوب ميشه. مرد ليوان خالي را برگرداند وتشكر كرد،دستكشهايش را دستش كرد وكمي شال گردنش را مرتب كرد وباز به سرباز نگاه كرد همچنان خواب بود،انگار نه تنها خواب،كه در اين دنيا هم نبود. زن ومرد هم داشتند جاي خودشان را پيدا ميكردند كه شايد بتوانند كمي بخوابند تا زمان را بكشند،به گلاره هم نگاهي انداخت،با اينكه چشمهايش بسته بود،اما هوشياريش هم پيدا بود. سعي كرد به بهانه اي وادارش كند تا چشمهايش را باز كند،هيچ بهانه اي پيدا نمي كرد. گلاره همچنان آرام به هوهوچي چي قطار گوش مي كرد وبا خود فكر ميكرد،اين صداي قطار روي ريل به همه چي شبيه هست جز هو هو چي چي! فكر كرد كمي جابه جا شود تا اين بازار مسگرهاي مغزش كمي دست از كار بكشد،كلافگي از همه وجودش پيدا بود،ديدن سرباز خوابيده با دهان باز چقدر عصبي اش ميكرد. وقتي نگاهش به مرد روبرويش افتاد اوبا لبخند همه صورتش را بلعيدوگفت:به خير ميشود اين صبحهاي دلتنگي... گلاره نگاهش كرد،عميق وگفت:دلتنگ نيستم،هواي خانه دلم گرفته است. مرد با جسارت گفت:چه وجه تشابهي،من پاشا هستم،اردلان پاشايك مسافر؛گلاره نتوانست در مقابل حاضر جوابي مرد بي تفاوت باشد،لبخند غليظي زدوگفت:خوشبختم،منم گلاره هستم. اردلان گفت:از سر شب خودمو هلاك كردم بخوابم نتونستم،موندم تو اين هواروزگار وسروصدااين طفلك چند وقته نخوابيده كه اينطور بيهوش شده؟ گلاره گفت:من هميشه آرزو داشتم،يه گوشه سرمو بزارم وبخوابم،احتمالااين آرزومو به گور ميبرم.اردلان گفت:دور از جونتون،اين چه حرفيه،ميگن اگر بدن كم خوابي داشته باشه،خواب خودش روبه بدن تحميل ميكنه،بي هيچ تعارفي. حتما اين درمورد شما صدق نمي كنه. نمي دونم...شايد...ولي من كلا خيلي بدخوابم،هزارتا شرط بايد وجود داشته باشه تا من بخوابم. إ...چه وجه تشابهي...من وشما انقدر به هم شبيه بوديم وخبر نداشتيم؟خب ديگه تعريف كن ببينم چه شباهتهايي الاهه کاظمی, [۲۹.۰۷.۱۷ ۰۰:۴۱] داريم؟ گلاره گفت:شما هميشه چايي نخورده پسرخاله ميشين؟! نه...بيشتروقتهاسعي ميكنم اول چايي بخورم،ولي بعضي وقتها پا نمي ده. گلاره با خودش گفت:چه حوصله اي داره سر صبحي!فقط نگاهش كرد. اردلان پرسيد:ناراحت شدين؟ از چي؟؟ از اينكه چايي نخوردين؟ گلاره لحظه اي گيج شد وزود موقعيتش را پيدا كرد وگفت:نه...واقعا ميل نداشتم اون موقع. فكر مي كنيد ايستگاه بعدي ميل داشته باشيد،من به يه چاي دعوتتون كنم؟ گلاره گفت:الان نمي دونم ولي راجع بهش فكر ميكنم. خيلي خوبه؛آدم كه هيچي نداشته باشه،از فكر كردن به همه چي ميرسه. قطار آرام آرام سرعتش راكم كرد تادر سكو بايستد،دانه هاي برف در قاب پنجره قطار،ريزان ورقصان به چشم ميخورد. گلاره تصميم گرفت در اين ايستگاه پياده شود تاهم دستشويي برود وهم چيزي بخورد.پالتويش را برداشت،نگاهش به سرباز افتاد،پتوي چهارخانه سبزش را روي سرباز انداخت؛زن ومرد ديگر هم خواب بودند،اردلان گفت:دعوت منو قبول مي كنين؟ گلاره فكري كرد ولبخند زد،زن از سروصداوتوقف قطار ناگهان بيدار شد واز گلاره پرسيد:رسيديم؟؟ نه....هنوز چندتا ايستگاه مونده. از واگن پياده شدواردلان هم به دنبالش. زن همسرش رابيدار كردوخواست كه بروند تا چيزي براي صبحانه تهيه كنند،همسرش بيدار شد ونگاهي به أطراف انداخت وگفت:اين هنوز مثل خرس قطبي خوابيده؟نكنه مرگ موش خورده؟ نه بابا....طفلك بچه مردم...از بس ازشون بيگاري كشيدند،به اين روز افتاده،حالا پاشو پاشو...قطار الان راه مي يفته،منتظر وانميسته كه برا شما. خيليييي خب حالا...بيا بريم...خوب خودتو بپوشون...چه برفي هم گرفته. از كوپه خارج شدند.سوز سرما محكمتر از آنچه كه فكر ميكردند زد به صورتشان.زن نگاهش به گلاره واردلان افتاد،خنديد وگفت:چه بهم ميان!مرد با شنيدن اين جمله حواسش جمع آنها شد وگفت:اين پسره انقدر موس موس كرد تا دختر مردم رو اغفال كرد. ولشون كن شومام!....حالا دوتا جوونم بهم برسند،چي كاره ما دارند؟زودتر يه چيزي بگير بريم،قنديل بستيم. گلاره گفت:من ديگه بيشتر از اين طاقت ندارم،لرز كردم،ميشه برگرديم؟ بله حتما...ديگه چيزي نمي خواين؟ گلاره با سرش فهماند كه بهتره زودتر آنجارا ترك كنند. عده اي از قطار خارج شدند وعده اي سر به گريبان فرو كرده از ديگري پيشي ميگرفتند،براي رفتن به داخل قطار. برف بي امان مي باريد،باد همچنان صورتهاي مسافران را به سردي نوازش ميكرد،همانطور كه به سمت قطار مي رفتند،زن ومرد همسفرشان را هم ديدند كه مي خواستند وارد بشوند،لبخندي زدند واز سرماي هوا گفتند،گلاره وارد شد وبعد از او اردلان،راهروها شلوغ بودند ومسافران در تردد. گلاره ديد كه در كوپه باز است،چمدانهاي باز شده وسط كوپه افتاده وپتوي چهارخانه سبزش كف كوپه. خشكش زد،مات ومبهوت به روبرو نگاه ميكرد؛اردلان به گلاره. سعي كرد كمي جلوتر برود،زن وشوهرش هم رسيدند،زن با ديدن آن صحنه ضجه اي زد،مرد شروع به ناسزا گفتن كرد،اردلان رفت تا مامور قطار را به آنجا بياورد.بين مسافران ديگر همهمه شده بودو همه چيز از حالت عادي خارج. اردلان از ديگران خواست تا اگر ميتوانند،آبقندي چيزي براي زن هم كوپه اي وگلاره درست كنند وبه آنها بخورانند. مامور قطار مردم را دعوت به رفتن به كوپه هاي خود مي كرد. اردلان از گلاره پرسيد:اون كي متوجه شده كه تو چمدونت چيز با ارزشي داري؟؟ گلاره گفت:همون اول راه كه داشتم با موبايل صحبت ميكردم حتما.

قطره های نم نم باران روی مینی بوس آبی / مریم احمد پور

بوي دود و تكان هاي ميني بوس قديمي حالش را داشت بهم ميزد . دستي روي شيشه ي مه گرفته ميني بوس كشيد و از شيشه چرك گرفته ميني بوس شاليزار و مزرعه ها را تماشا ميكرد . فصل نشاء كاري شروع شده بود ، تقريبأ بيشتر عمرش را در اين شاليزار ها كار كرده بود ، شايد علت اين دست و پا درد هايش براي همين بود . 

جواب آزمايشي را كه تازه از بيمارستان شهر گرفته بود در دستش بود آنرا باز كرد اما از آن خط هاي رنگي و كلمات چيزي نفهميد ، آنرا در كيف دستي كهنه اش كه حدودأ مال همان روزهاي اول ازدواجش بود گذاشت ، رخساره از همان روزهاي اول ازدواج با جان علي تقريبأ همه مسئوليت هاي خانه و مزرعه بر گردن او افتاد . هر روز صبح با كبري به طويله ميرفتند و شير گاوها را ميدوشيدند و بعد بايد شيرها را ميجوشاند و آنها را در كوزه هاي سفالي ميرخت و مايه ماست به آنها ميزد و تا فردا جان علي برود سر ميدان و آنها را بفروشد و تا نق به جان رخساره نزند كه ندارم و ندارم .
فصل شالي كه ميشد ، كار، خانه و طويله و مزرعه باعث ميشد كه حتي ديدن بچه ها و تربيت آنها از دستش در برود و بر گردن عمه ترشيده شان ربابه بيفتد . دستورهاي
بي بي و آقا جان هم آنقدر زياد بود كه رخساره براي آنكه كسي اذيت نشود و غر از كسي نشنود و تا او را به جان شوهرش نيندازند همه كارها را يك تنه انجام ميداد .
هواي داخل ميني بوس سنگين بود ، اردكي كه روي پاهاي مرد صندلي جلويي بود هواي ميني بوس را بد تَر كرده
بود .قطرات نم نم باران روي شيشه ميني بوس نمايان شد . كم كم داشت به در مانگاه قديمي ده كه دو هفته اي بود عده اي پزشك به آنجا آمده بودند تا مردم را رايگان درمان كنند نزديك ميشد . دلشوره داشت نه براي جواب آزمايش اگر جان علي ميفهميد كه او اين همه هزينه ي آزمايش كرده حتمأ عصباني ميشد ، بعد از زايمان سومش كه نزديك بود سر زا برود به اسرار قابله ، جان علي او را به بيمارستان برده بود بعد از آن شايد اين دومين باري بود كه به بيمارستان رفته بود .
در آن شب كه مرگ را جلوي چشمانش ديده بود ، دلش فقط براي مرتضي و زهرا كه آن زمان نوجوان بودند شور ميزد كه اگر بميرد چه بلايي سر آنها مي آمد ، اما همان شب رعنا در ٧ ماهگي به دنيا آمد .
بعد از ٥ و ٦ روز هم كه آنقدر بي بي غرغر كرد كه ما هم ميزاييديم و اين جور و آن جور و براي آنكه تحمل غرغر هاي بي بي را نداشت كم كم بلند شد و مشغول شد . رعنا هم مثل مرتضي و زهرا با شير گاو بزرگ شد چون رخساره وقتي نداشت بنشيند و به او شير بدهد . او به خاطر جان علي هم كه شده بايد ميرفت سر زمين تا او تنها نماند . تلخ و تلوخ هاي ميني بوس بيشتر شد فهميد كه به زمين خاكي روستا رسيده اند و كمي جلوتر بايد پياده ميشد . خانم دكتر كه برايش آزمايش نوشته بود ، از رنگ پريدگي و خم شدن كمر او و از شكايتش براي دست درد و پا دردش نگران شده بود . از ته ميني بوس داد كشيد و با لهجه شمالي گفت: پياده ميشم . بدنش كرخ شده بود چادرش را به دهان گرفت ، پول مچاله شده را به راننده داد و پياده شد همه زمين گل شده بود وقتي به درمانگاه رسيد شليته ي دامنش و گالش پاهايش گلي و خيس شده بود .حالا كه نه بي بي مانده بود و نه آقا جان ، نه زهرا و مرتضي ، آنها به ديار باقي و آنها به خانه ي بخت فقط رعنا برايش مانده بود كه او هم شيريني خورده پسر كبري بود و جان علي كه پير شده بود و اما هنوز هم به جان رخساره غر ميزد . رخساره بود و كلي درد و مرض تمام تنش درد ميكرد .
جلوي درب اتاق دكتر رسيد ، در زد داخل رفت و سلام كرد. دكتر با مهرباني جواب سلام او را داد و جواب را از دستش گرفت ، از پشت عينك و نگاه به كاغذ ها و گفت : حدسم درست بود رماتيسم .. نگاه هاج واج رخساره و صداي لرزانش كه پرسيد ؛ دكتر جان يعني چي !!
نگران نشو يعني درد مفصلي ،يا استخون درد البته بايد برسي هاي بيشتري كنيم .
دكتر تند تند داشت مينوشت و كاغذها را تند تند پر ميكرد و هر كدام را بر ميداشت و چيزي ميگفت و رخساره كه اصلا حواسش نبود با خودش ميگفت :عمري كه رفته وهر چه زودتر تمام شود شايد بهتر هم باشد .
از اتاق بيرون آمد و كاغذها را مچاله كرد و در سطل اشغال جلوي درب انداخت و به سمت بقعه ي آقا مير شمس الدين رفت تا شايد ضريح امامزاده مرهم دردهايش شود.

۹۵/8/۲۵

نویسنده / الاهه کاظمی

او نه اهل جنگ بود ونه خشونت.برايش مهم نبود كه ديگران

چه مي گويندوچه مي كنند.فقط نشست وگلهارا بو كرد؛زوبين داران
عصباني شدند.نيزه داران عصباني تر شدند وگاوباز آن قدر عصباني شد كه به گريه افتاد!آخر،
او ديگرنمي توانست شنل وشمشير خود را به نمايش بگذارد.*
كتاب رابستم،فنجان قهوه را خوب نگاه كردم،چه طرح قشنگي!با خودم فكر كردم،ديگه ميشه قهوه هاي خوشگلم خورد.
نوشيدم.چه خوب درست شده بود.
همانطور كه خواسته بودم با شير داغ.
نگاهم روي چند متر آن طرف تر،ماند.
روي كاناپه مخمل پوش بنفش.
به خودم نهيب زدم :چشمتو درويش
كن!اما نگاهم ماند.
دختر اشكهايش را با سر انگشتانش پاك ميكرد وپسر سر هر انگشت دست او را ،با بوسه اي.
نگاه پسر پر از درد بود،پر از عشق.
دختر آرام نمي گرفت،بي وقفه حرف ميزد وزار.
پسر مستاصل شده بود،همه سعي اش اين بود كه آرامش كند،اما
نمي شد،نمي توانست.
گريه هاي دختر به هق هق بلند تبديل شدوآغوش پسر باز.
چه خوب بود،إنقدر خوبي.
كافه چي را زير چشمي پاييدم ،ديدم او هم دارد خوب خوبي ميكندومشغول خودش است.
خوبتر هم آن بود كه ديگراني نبودند.

بقيه قهوه ام را نوشيدم.حالا ديگر آرامتر شده بود دختر،پسر هم.
به آرامي از هم فاصله گرفتند وباز
پسر دستهاي اورا مي بوسيد وبا مهرباني حرف ميزد.
در دل براي حال خوبشان دعا كردم.
خواستم خواندن كتاب را ادامه بدهم،حسش رفته بود.دفترم را باز كردم ،مي خواستم بنويسم،هماني كه ديده بودم،ننوشتم؛ميترسيدم،مي خواستم ولي نمي شد.
با خودم فكر كردم:همين را بنويس،
دنبال چي هستي؟ همين كه ميبيني.
دفترم را بستم وبه گوشه ميز سرش
دادم.فنجانم را برداشتم،خالي بود.
چند لحظه اي خيره به بار نگاه كردم تا كافه چي متوجه ام شد وبه سمت ميزم آمد.
بازهم قهوه،اما تلخ تر.
نگاهم را به سمت كاناپه مخمل بنفش بردم.
آرامتر نشسته بودند،دست در دست هم.
پسر انگارميترسيد،ميترسيد همانجا،جلوي چشمش اورا بدزدند؛با همه وجودش چشم شده بود.برايش حرف ميزد.
دختر اما فقط آرام آرام اشك مي ريخت.
هر از گاهي كه اشكهايش را پاك
مي كرد،سر انگشتانش با بوسه هاي او نوازش مي شد.
كافه چي قهوه داغ با كاكائوي گرد كنارش را روي ميز گذاشت.
با سر وبدون لبخند تشكر كردم.
بلند شدم ورفتم كنارپنجره ايستادم.شيشه پنجره بخار گرفته بود.روي شيشه نوشتم:بنويس ؛ديدنت را.
باز هم نوشتم:بنويس.
با دل دست بخار روي شيشه را
پاك كردم.
آدمهاراديدم،ماشينها،مغازه هارا؛حتي پسر زالي راكه خودش ووزنه اش به زير سقف فروشگاه رفتند،زن گلفروشي كه چترش را در آوردوآن كارتن خوابي كه آسمان هجم موهاي حمام نديده اش را خوابانده بود.
همانطور كه به زير پل
پناه مي برد،گوني وسايلش از روي
دوشش سر خورد.متكاي قرمزش بيرون افتاد،خم شد.
هنوز دستش به متكا نرسيده بودكه
چرخهاي موتور آن را پرت كرد،چند متر آن طرف تر؛زير پل شلوغ شد.
مردم آمدند،متكاي قرمز همانجا ماند.
كمك كردند واورا داخل ماشين گذاشتند،موتورسوار توي سرش
مي زد.
گوني اوهمانجا افتاده بود،آنهايي كه چتر نداشتند همانجا زير پل ايستادند.
از زير پل سياهي اي بيرون آمد.
آسمان موها وريشهاي اورا هم
بي نصيب نگذاشته بود.
اول گوني را برداشت،بعد دورتر رفت تا،متكاي قرمز را هم بردارد.
زن گلفروش هنوز با چترش سر چهارراه بود.
پسر وزنه اي هم زير سقف فروشگاه.
به پشت ميزم برگشتم؛
هيچ بخاري از فنجانم بلند نمي شد.
قهوه تلخ سرد دوست ندارم.
به كاناپه مخمل بنفش نگاه كردم.
خالي بود.
دفترم را باز كردم.
نوشتم:دختر اشكهايش را با سر انگشتانش پاك مي كردوپسر هر انگشت دست اورا با بوسه اي.
باشنيدن صداي خنده هاي از ته دل،سرم را بلند كردم.
هر سه مي خنديدند؛پر بودند از باران.طره هاي خيس موهايشان،
چقدر زيباترشان كرده بود،اين
دخترهاي مدرسه اي را.
لبخند زدم ونوشتم:نگاه پسر پر از درد بود،پر از عشق.


* از كتاب اما فرديناند آن كار را نكرد،نوشته مونروليف.

۹۵/8/۲۵

همین الان خوشبختی / الاهه کاظمی

آرام آرام قدم می زد و مهدیس هم به دنبالش نفس نفس، تمام بدن مهدیس برق میزد.

 سعی داشت کمی بیشتر از حد معمول راهش ببرد. ساعت از پنج گذشته بود ولی خبری از او نبود.

 همیشه زود تر از اینها اینجا بود. مهدیس همچنان به دنبالش می آمد، با خوردن سیب و هویج سرش گرم بود، سرو صدای اضافه نمیکرد، اینهم روش جدیدی بود که یاد گرفته بود. کلاهش را از سر برداشت، مهندس حمید برایش دستی تکان داد و او هم با لبخند پاسخش را. از لبخند تلخش عصبی بودنش پیدا بود. 

نفسهای تند و پشت سرهم مهدیس، آرام و با فاصله شده بود. دستی به موهای زیبای قهوه ای اش کشید،  هنوز قطره های عرق لا به لای موهایش خشک نشده بود .

ساعت هم شش. شاید برای آمدنش خیلی دیر. به اطرافش نگاه کرد، عصبی تر شده بود این سومین روزی بود که بعد از اتفاق آن روز به باشگاه نیامده بود.

 مهدیس را به سلیمان سپرد و لبخند تلخی زد و برای تشکر دستش را فشرد.

 اینهمه آرامش مهدیس، برای این دقایق ناگوارش ستودنی بود. به سمت پارکینگ رفت، پاهایش نمیخواست که برود، میخواست که برگردد.

شاید آمده بود،  اما ... برنگشت. سوئیچ روی ماشین بود، روی صندلی جا گرفت، استارت زد. دکمه بالا آمدن چادر کروک را زد، کمتر از چند ثانیه سرعتش را به صد رساند و از پارکینگ خارج شد.

 حتی برای باقری هم دست تکان نداد، باقری از صدای کشیده شدن لاستیکها به بیرون از اتاقک نگهبانی آمد .

 از اینهمه نا آرامیش خوشحال نبود. روی پدال گاز فشار بیشتری وارد کرد.

 مسیر کم ترافیک و خلوتی را انتخاب کرد که تقریبا بعد از یک ساعت وارد آپارتمانش شد. کلاهش را پرت کرد روی کاناپه، کفشش را هم، در سبد مخصوص لباسهای کثیف نگذاشت. به پاهایش نگاه کرد، جاخورد. 

همه مسیر را با چکمه هایش رانندگی کرده بود. نشست روی کاناپه به سختی در آورد و با قدرت تمام پرتشان کرد. همه کوسنها را که ناهید خانم با وسواس تمام چیده بود به سمت دیوار روبرویش پرت کرد، به خودش و غرور لعنتیش ناسزا گفت. سرش را در میان دستهایش گرفت. خنده های زیبایش با چشمهای ستاره دارش قهقه های مستانه از ته دلش پاکی و مهربانیش همه و همه از جلوی نظرش مثل یک فیلم گذشت. از خودش پرسید چرا؟!

چرا این سد لعنتی را نمیشکنی؟ باز مثل هر بار، فقط سکوت بود و سکوت. سعی کرد خودش را آرامتر کند. شاید دوش آب گرم بی تاثیر نباشد، زیر دوش بیشتر به خودش و افکارش تسلط پیدا کرد. قول داد رفتارش را مدیریت کند.

با حوله تن پوش از حمام بیرون آمد و آباژورها را روشن کرد. برای پوریا مسیج داد تا غذایش را بفرستد.

از همان چهار ماه پیش که به این محله جدید آمده بود، ظرف سه هفته آمار همه رستورانها

را درآورده بود و گفته بود که از این به بعد، غذایش را با مسیج سفارش میدهد. همه رستورانها هم با روی باز پذیرفته بودند. می خواست موهایش را خشک کند که چشمش به چراغ چشمک زن موبایلش افتاد، پوریا مسیج داده بود که کمی بیشتر از حد معمول فرستادن غذایش طول می کشد، نوشته بود یکی از پیکها ، مریض شده و برای سرویس نیامده.

برایش نوشت که منتظر می ماند و اشکالی ندارد. موهایش را خشک کرد و لباس پوشید.

حوصله گذاشتن حوله را در جا رختی نداشت. شانه اش را بالا انداخت و به این فکر کرد که ناهید خانم فردا در پایین برنامه کاری اش حتما راجع به این موضوع غر خواهد زد .

با بی تفاوتی تلویزیون را روشن کرد، طبق معمول ریسیور روی کانال مخصوص خودش تنظیم شده بود. همانطور چشمش به تلویزیون بود و به او فکر می کرد. یکسال نه تنها مهدیس را عاشق خودش کرده بود، تمام وجود او را هم از آن خود ساخته بود.

خاطرات روز اول دیدارش در باشگاه برایش تداعی شد. در همان لحظه اول که مهدیس گوشهایش را به عقب داد تا نشان دهد که از آرین ترسیده، شبنم بلافاصله با دادن چند حبه قند، مهدیس را برای همیشه عاشق خودش کرد. آرین یاد آن روزهایی افتاد که در جلسات آموزش فقط او را نگاه می کرد و سعی میکرد حرکاتش را تقلید کند. یاد همان روزی که شبنم با اشاره و مهربانی پرسیده بود: چرا حرفی از دنیای پراز سکوتش نزده و کارهایش را با سا جدی مبا شر سپرده است؟

 از همان وقت بود که شبنم شب قبل از آموزش، همه توضیحات را برایش مسیج میداد.

 خیلی طول نکشید که دیگر به اشاره هم بسنده نکردند و با نگاه و لبخند با هم حرف میزدند.

 سه روز پیش وقتی آن اتفاق افتاد ، او را از خودش رنجاند. فکر کرد با نیامدنش به باشگاه تنبیه خوبی برایش در نظرگرفته، هر چند که از مهربانی او به دور بود. شاید اما . . . 

باید همین الان خوشبختی را بفهمد و مال خودش بکند. به ساعتش نگاه کرد، موبایلش را برداشت و نوشت: همه درد من این است، یک نفر در زندگی من هست . . . که نیست.

از وقتی که پیغامش را ارسال کرد چشم از صفحه گوشی بر نداشت.قلبش در سینه اش جا نمیگرفت. او جواب داده بود: امروز هر طور شده، باید ببوسمت.

 آرین از جا جست، فقط سوییچ ماشین را برداشت.

۹۵/۷/۱۲

کافه غیر همیشگی / هدی عمید

 

- خب اسمت چیه؟
+ اسمم سالومه است ولی دوست دارم رحمان باشه.
- ها ها، حتما اسم دوست پسرت رحمان بوده و گذاشته رفته؟ یا نه، شاید یه قهرمان تو زندگیت داشتی؟ ها؟ یکی که مثلا از مرگ نجاتت داده باشه؟»
+ نه!...اسم رحمان رو دوست دارم، چون من رحمانم.
- فهمیدم، از اسمت بدت میاد؟ سالومه رو دوست نداری، می خوای یه اسم دیگه داشته باشی، حتما هم فکر می کنی، اگر اسم پسرونه داشته باشی خیلی باحاله؟ یا شاید فکر میکنی اینجوری مثل پسرها باهات رفتار می کنن؟
+ نه...دوست دارم اسم پسرونه داشته باشم، چون...چون من پسرم.

از لیوان قهوه که تا به حال دو دستی چسبیده بودی و به دختر روبرویت نگاه می کردی، جدا می شوی، کمی عقب می روی. نگاهش می‌کنی. یک دختر است. هیچ شکی نداری. گیرم موهایش کمی کوتاه‌تر از حد معمول است. این‌که مهم نیست،این روزها مد شده است. دختر همسایه طبقه بالایی هم موهایش را به همین کوتاهی می‌زند. قد بلند و داشتن شانه‌های پهن هم چیز خاصی نیست. دختردایی مینو هم همین هیکل را دارد. پس چرا شک کرده ای؟ حتما دارد سر‌به‌سرت می گذارد. سریع بخند که فکر نکند موفق شده، دستت بیاندازد.
سالومه مستقیم و بی روح نگاهت می کند. کمی جلو می‌آید و صدایش را کمی پایین می آورد:
+ ساراجان، می‌دونم باورت نمیشه، اما من پسرم. یعنی...یعنی نه اینکه تو داری اشتباه می‌بینی، نه اینکه من لباس دخترونه پوشیده باشم که گولت بزنم، نه! آخه توضیحش یه کم سخته. چجوری بگم؟ اووم. تو تا حالا اسم ترانس سکچوال به گوشت خورده؟
صندلی را کمی عقب می دهی، مکثی می‌کنی و به زور لبخندی می زنی و می گویی:
- ببخشید، من برم دستشویی؟ الان بر می‌گردم.

اینجا همان کافه همیشگی است، پنج سال است اینجا می آیی، پس چرا راه دستشویی را گم کرده ای، کمی دور و بر را نگاه می‌کنی. آها. آنجاست. علامت آدمک با دامن و آدمک با شلوار. وارد می شوی و نفسی عمیق می کشی.

هفته پیش که تمام هفته با هم چت می کردید حتی یک لحظه هم نخواستی اسمش را بپرسی. می گفتی هرچه مرموزتر، جذاب‌تر. می خواستی خوب بشناسی اش اما نه با مشخصات شناسنامه ای. شناخت از روی فیلم و سریال مورد علاقه، از روی کتاب دوست داشتی، از طرفدار کدام تیم یا ورزش بودن، این اطلاعات را بیشتر دوست داشتی. اگر اسم و سن و محل تولدش را می پرسیدی قرار کافه ای گذاشتن بی مزه می شد. می خواستی در کافه، یک شخصیت ناشناخته را ببینی. اما! اما حالا! ...ترانس سکچوال!
واژه را در ذهنت تکرار می کنی. غریبه نیست. همین چند هفته پیش بود که یک برنامه مستند درباره آن دیده بودی. دختری که در فیلم بود می گفت هیچ وقت باور نکرده، دختر است. می گفت بدن خودش را دوست نداشته است. می گفت بدنش مثل یک زندان بوده.

شیر آب را می بندی ، صورتت را با دستمال خشک می کنی. نفس عمیقی می کشی. خیلی وقت است در اینجا هستی، باید برگردی. حتما تا الان سالومه حسابی ناراحت شده است. سالومه؟ سالومه یا رحمان؟
چهارشنبه بود یا پنجشنبه، آخرین چتی که در آن از او دعوت کردی به کافه بیاید؟ یادت می افتد چقدر همه آنچه می گفت دوست دارد و علاقه مند به انجامش است متفاوت بود از تو. متفاوت از بقیه دوستان دخترت. اما تو دقیقا همین را می خواستی، یکی دختر متفاوت، یک دختر عجیب، یک دختر مرموز، دختری که بشود با او از همه مرزها گذشت. او نگین نبود که ساعت ۹ شب دیگر نتوانید همدیگر را ببینید، یا ندا که برای هر بار قرار گذاشتنتان باید از شوهرش اجازه می گرفت. دختر پشت لپتاپ هفته پیش، متفاوت بود. متفاوت؟ متفاوت؟
در را باز می کنی و قدمهایت را تندتر، از راهرو که به سالن کافه می پیچی، نگاهت به میز می افتد. نه، این میز که خالی است. پس میز شما کدام بود؟ سر می چرخانی و پیدا نمی کنی، و برمی گردی روی همان میز خالی و کیفت را پشت صندلی می بینی.

ساعت لپتاپ می گوید نیمی از شب گذشته است. وب گردی هم نکری امشب. هیچ کاری نکردی امشب. فقط خیره به صفحه مسنجر بودی. یک ساعت، دو ساعت… دیگر بس است. موس را تکان می دهی و روی عکسش کلیک می کنی:
-سلام رحمان، خوبی؟

۹۵/۳/۲۰

فرودگاه / هدی عمید

چه بنویسم؟قصه کدام یک از آدمها را؟ داستان خودم را یا ….آن زن دیروزی در اتاق دادگاه که به قاضی التماس می کرد؟ یا مردی که در میدان ونک با راننده تاکسی دعوا می کرد؟

یا داستان تو را؟
از شکلات تلخ متنفرم، از قهوه تلخ هم. از تمام تلخی ها بدم می آید.

قصه دختر سه ساله روی تاب که با هر بار هول دادن پدرش جیغی از شادی می کشید بهتر است:
پریا سه ساله است و هر روز صبح با بوسه مادر از خواب بیدار می شود و ..

اما نه، قصه تلخ و شیرین شاید طعم شیرینی اش ماندگار تر باشد:
ده ساله بودم، روی سرسره با ذوق سر می خوردم و با اشتیاق به رسیدن بیست سالگی فکر می کردم. بیست ساله بودم و در آشپزخانه سرشار از آرامش روزمرگی به یادگرفتن غذاهای جدید فکر می کردم. سی ساله بودم و مصمم از پله های فرودگاه بالا می رفتم دست در دست. سی و پنج ساله ام و از پله های فرودگاه پایین می آیم، تنها.

۹۵/۰۴/۲۹

چه بنویسم / نیلوفر بهین

چه بنویسم؟ قصه کدام یک از آدم ها را، داستان خودم را یا یکی از این مردم که هرکدام ظاهرشان نشان می ­دهد فکرش به چیزی مشغول است. کاش می ­توانستم ذهنشان را بخوانم. مثلا آن خانم پیر که آن گوشه ایستاده، با ظاهری مستاصل و شکسته و چشمان غمگینش به چه می­ اندیشد؟ شاید شوهر بیمارش یا اجاره خانه عقب افتاده. بیکاری فرزندش یا اینکه دنبال داروهایش به کدامین بیمارستان و داروخانه سربزند. به نظر نمی­ آید به چیز خوشایندی فکر کند. گاهی نیز چشمانش پر از اشک می ­شود و آهسته با گوشه چادر آن ها را خشک می­ کند.

یا آن پسر جوان که گاهی لبخندی سرخوشانه بر لبش می­ آید. شاید امروز موفق شده کاری پیدا کند یا برگ معافیت سربازیش را گرفته یا شاید با یادآوری بوسه­ ای که دزدکی از دوستش در خیابان گرفته اینطور سرخوش و شادمان است.

داستان غم را بنویسم یا شادی و سرخوشی؟ آنچه بیشتر مردم هر روز با آن سرو کار دارند گرفتاری است، پس شاید شنیدن اندکی شور و شوق و عشق جوانی شوری به جانها افکند و دنیا را رنگی ببینیم.

۹۵/۰۵/۱۴

وسواس / مریم احمدپور

در را به آرامی پشت سرم می­بندم و پله­ ها را یكی درمیان پایین می­آیم. نگاهی به ساعتم می ­اندارم شروع به راه رفتن کردم. بی حوصله و كلافه روی آسفالت داغ خیابون راه می­ رفتم. توی خودم بودم، گیج شده بودم. چند شبی بود كه خوب نمی­توانستم بخوابم. نمیدانم چرا زندگی­ام اینطوری شده بود. زنگ صدای ریحانه و حرفهایش و گریه­ هایش و صحنه دعوای آن شبمان و چهره معصوم آرمان كه بغض كرده بود یك گوشه و ما را نگاه می­ كرد، مثل یك فیلم توی سرم می­ چرخید. سرم سنگین شده بود، كیف دستی توی دستم برایم قابل تحمل نبود، دلم می خواست داد بزنم، گریه كنم نمیدانم.

نگرانی های بی مورد، وسواس­های زیادش، این أواخر رفتارهای ریحانه غیر قابل تحمل شده بود، این همه مشاوره و روانشناس هم كه می­رفت اما دوباره بعد از چند روز مثل روز اولش بود. دلم هم برایش می­سوخت، آنقدر كه همه چیز را می­شست، دستهایش زخم شده بود.

صدای بوق ماشینی را حس كردم به خودم آمدم نفهمیده بودم وسط خیابانم، پاهایم سست شده بود. رفتم توی پارك روبرو و روی یكی از صندلیهایش نشستم. یاد روزهای اول ازدواجمان افتادم كه با ریحانه به پارك می رفتیم، آن روزها از اینكه می ­دیدم آنقدر دقیق و منظم است و همه چیز را چند بار چك می­ كند، خیلی خوشم می­ آمد، فكر می­ كردم بودن او برای آدم شلخته­ ای مثل من یك شانس بزرگ است.

اما بعدأ فهمیدم حتی وقتی میبوسمش، جوری كه من نفهم می ­رود و خودش را می ­شوید. این اواخر دیگر نمی­گذاشت بهش نزدیك بشوم، نمی­ گذاشت بغلش كنم. همه كس و همه چیز كثیف بودن حتی من، حتی من . . . .

روزی چند بار قفل در خانه را چك می­ كرد و وقتی بیرون می ­رفتیم یادش می­ آمد كه گاز را خاموش نكرده، نگران می­ شد و ما را مجبور می­ كرد برگردیم و وقتی می­ آمدیم معلوم بود دیگر، گازی روشن نبود.

خسته و غمگین روی صندلی پارك مات و مبهوت بودم، صدای بازی بچه ­های داخل پارك، حوصله سر و صدا را نداشتم دیگر داشت دیر می­ شد بلند شدم راه افتادم.

قیافه رنگ پریده و بی روح ریحانه با دستهای پینه بسته ­اش و ناخنهای جویده شده­ اش و هیكل لاغرش كه روز به روز تحلیل می­ رفت. بیقراری­های بچه­ ام كه محكوم بود برای اینكه مادرش بغلش كند روزی چند بار از سر تا پا شسته بشود، دعواهای هر شبمان و زندگی­ ای كه داشت از دست می­ رفت، جلوی چشمم بود و حال غمگینم را بدتر می ­كرد. به پیشنهاد ریحانه برای بستری شدن در بیمارستان فكر كردم. خودش یك روز به من گفته بود: حامد دیگه خسته شدم و از من خواست تا در یك بیمارستان روانی بستری­ اش كنم تردید داشتم. حتی به طلاق هم فكر كردم اما باز هم تردید و دو دلی ... تصمیم داشتم با كسی مشورت كنم اما نه با فامیل و آشنا كه از فردای آن روز انگشت اشاره به سمت زندگی تو داشته باشند، دكتر روانپزشك جایی كه یك سال پیش باید به آنجا می­ رفتم، كارت دكتر عباسی معروف همان كه مؤسس بیمارستان آزادی بود در دستم بود و حالا امروز بعد از ١ ماه در انتظار ماندن جلوی در مطب رسیده بودم، نفهمیدم چطور پله ها را یكی در میان بالا رفتم و در را پشت سرم بستم.

۹۵/۰۵/۱۳

تونل / الاهه کاظمی

نیما گفت: بریم قدم بزنیم؟

پاشا پرسید: الان آخه؟!

سعید گفت: دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی!

پاشا گفت: باز تو پا برهنه پریدی وسط؟!

سعید گفت: خواستم بگم من پایم.

نیما گفت: اگر تو نمیتونی بیای، تو برسونیم خونت؟!

پاشا گفت: نه، حوصله خونه رو ندارم، میام. کجا بریم؟

سعید گفت: بریم بام

نیما از پاشا پرسید: موافقی؟!

پاشا به نشانه بی تفاوتی شانه اش را بالا انداخت و هیچ نگفت.

هر سه از سر میزی که نشسته بودند بلند شدند و به سمت در خروجی رفتند. هنوز از در رستوران خارج نشده بودند که پر فال فروش به سمتشان آمد و گفت: فال میخری؟!

نیما به جعبه پیتزای در دستش اشاره کرد و پرسید: غذا میخوری؟!

پسر با سر جواب مثبت داد و همانطور که جعبه را از دست نیما می گرفت پرسید: نوشابه هم برام میخری؟!

نیما سوئیچ ماشین را به سعید داد و گفت: شما برین من الان میام.

دوباره به داخل رستوران برگشت و از صندوق فیش نوشابه تهیه کرد. نوشابه را تحویل گرفت و  بیرون رفت. دید که سعید و پاشا منتظرش ایستادند و پسر گوشه ­ای نشسته ومشغول خوردن غذاست.

نوشابه را به پسر داد و گفت: خداحافظ.

پسر با دهان پر تشکر و خداحافظی کرد.

آنها به سمت ماشین رفتند، سعید به پاشا تعارف زد که جلو بشیند.

پاشا گفت: تو جلو بشینی بهتره عسل!

نیما گفت: پاشا رد بده دیگه.

پاشا گفت: آنقدر از دستش عصبی هستم که همین الان می تونم دونه دونه سیبیلهاش رو بکنم.

سعید گفت: من الان اینجا بگم غلط کردم، راضی میشی؟

پاشا گفت: نه ... غلط کردم برا گهِ زیادی که خوردی کمه. باید اساسی حالتو بگیرم.

نیما گفت: خیلی خوب حالا بشینید تا بعد

نیما با دست برف روی شیشه جلو ماشین را تا جائیکه توانست پاک کرد و داخل ماشین جا گرفت.

سعید کاپشنش را درآورد و روی صندلی جلو نشست و پاشا با همان پالتوی بلندش روی صندلی عقب نشست. هوای داخل ماشین بیشتر از هوای بیرون سرد بود.

نیما گفت: آدم باورش نمیشه آنقدر سرد باشه، آخه هنوز خیلی زوده واسه این سرما.

سعید همانطور که سعی می کرد سیگارش را روشن کند گفت: دلت گرم باشه!

نیما چشم غره ای به سعید رفت که او متوجه شد امشب هیچ کدامشان حوصله لودگی های او را ندارند.

نیما هنوز از پارک در نیامده بود که پسر بچه ای به شیشه ماشین ضربه زد. نیما شیشه را پایین داد و با نگاهش  پرسید که چکار دارد؟

پسرک گفت: برای منم نوشابه می خری؟

نیما همچنان نگاهش کرد و پرسید : نوشابه می خوای؟!

پسر با سر جواب داد. شوق خوردن یک نوشابه در این هوای سرد چه احساسی داشت؟

نیما از کیف پولش که روی داشبورت بود چند اسکناس در آورد و به پسر داد و گفت: ساندویچ هم بخر.

پسرک از خوشحالی  چنان جیغی کشید که حتماً تا آخر عمر در گوش نیما زنگ می زد. همچنان که بالا و پایین می پرید گفت: دمت گرم شازده.

نیما لبخند تلخی زد و شیشه ماشین را بالا داد. سعید با خنده پرسید: شازده برای ما هم می خری؟!

نیما پاسخی نداد  و پخش صوت را روشن کرد.

پاشا گفت: سعید من سیگار ندارم!

سعید سیگاری روشن کرد و به پاشا داد، پاشا سیگار را از او گرفت و به آرامی روی دستش زد.

نیما گفت: من حرفمو پس گرفتم، بریم یه چیز داغ بخوریم، هنوز گرم نشدم.

پاشا گفت: بریم مهمون من.

نیما گفت: برم پالیزی؟!

پاشا گفت : برو.

نیما با صدای خواننده دم گرفت.

سعید گفت : برفشم که آبکیه، انقدر ترافیک شده؟!

پاشا و نیما ساکت بودند.

سعید گفت: هیچ وقت توی آسانسور در مورد کار حرف نزنید، چون ممکنه دیگران حرفهای  شما رو اتفاقی بشنودند، اما نگفتن که تو ماشین حرف نزنید! عین مرغ کرچ نشستید، صمٌ بکم . هیچی هم نمیگین، خب به فکر روح و روان من باشید! خودتون به درک.

پاشا گفت: شاتاپ سعید

نیما گفت:  من موندم تو فکر می کنی وقتی حرف نزنی بقیه فکر می کنن لالی؟!

سعید گفت: روی مسائل فرعی کلید نکن، گفتم مثل آدم حرف بزنید.

پاشا گفت: مگه تو آدمی که حرفهای مثل آدم رو بفهمی!

سعید از صندلی جلو برگشت به سمت پاشا و چشمهای براق شده خواست جواب دندان شکنی به پاشا بدهد که نیما گفت: زد بده دیگه، می دونی حالش بده

سعید برگشت و هیچ نگفت.

نیما ادامه داد: پاشا تو هم زدی اون کانال ها؟! کوتاه بیاه دیگه.

پاشا گفت: خب گند زده به همه چی، دو قورت و نیمشم باقیه

نیما گفت: خب حالا .... آسمون که به زمین نرسیده، یه گلی به سرمون می گیریم دیگه.

پاشا گفت: بفرمایید ببینم چه گلی می شه گرفت.

سعید گفت: خودم می رم باهاش حرف میزنم، از دلش در میارم

پاشا گفت: سعید امشب فقط یه لطفی کن، دهنت رو ببند.

نیما گفت: خب راست میگه .... بهترین کار همینه، چه اشکالی داره؟!

پاشا گفت: اشکالش اینه که می ترسم یه گند دیگه بالا بیاره.

سعید جواب داد: مشکل تو اینه که باید موقع استخدام، باهوش تر از خودت رو استخدام می کردی!

نیما گفت: خیلی خب ...... حالا پیاده شین یه چیز داغ بخوریم، تا ببینیم چه کار کنیم بهتره!

از ماشین پیاده شدند. سعید کاپشنش رو پوشید، پاشا یقه پالتویش را بالا داد و نیما زیپ کتش را بالا کشید و دستهایش را در جیبهایش فرو برد.

پاشا گفت: همه هات چاکلت؟!

نیما و سعید با سر جواب مثبت دادند.

نیما گفت: برای من خامه هم بریزه

بعد از رفتن پاشا نیما گفت: سعید انقدر رو اعصابش راه نرو دیگه، حالش خوب نیست.

سعید گفت: بابا یه غلطی کردم می خوام جبرانش کنم، چیکار کنم تو بگو!

خودت میدونی که بیشتر از همه خودم داغونم. اصلا تو به من یاد بده چیکار کنم؟!

پاشا با پک سه تایی هات چاکلت آمد و همانطور که سینی مقوایی را جلوی بچه ها می گرفت پرسید: چی می گفتین؟!

سعید گفت: فکر کن داری تو خیابون میری، زنبور میاد جلوت میگه بع بع تو بهش چی میگی؟!

پاشا گفت: شما یه پینه دوز ندیدید از آسمون بالا سرت بگذره؟!

نیما گفت: جفتتون شاتاپ، بعد در حالیکه خامه را مخلوط شکلات داغ میکرد گفت: هر ساعتی بیای اینجا شلوغه، مردم ما واسه شکم همیشه پول دارند.

پاشا از نیما پرسید: باز سعید داشت چی قرقره می­ کرد؟!

نیما گفت: می خواد یه کاری کنه اوضاع درست بشه، تو هم از این حالت در بیای!

پاشا گفت: این جونور؟! این انقدر پررو هست که از فسیلش سنگ پای قزوین می سازند. اگر من الان جای این بودم ، مثل شمع آب شده بودم یا همراه این برفها رفته بودم تو عمق آبهای زیرزمینی که می­ریزه به فاضلاب ولی الان مثل وزغ وایستاده روبروی من نشخوار می­کنه.

نیما گفت: منم با شنیدن این حرفها الان می رم تو آبهای زیرزمینی، یعنی پاشا شمشیرت رو از رو  بستی ها!!! بابا بچه یه غلطی کرده حالا میگه یه جوری ردیفش می کنه دیگه ،تو داری خوردش می­کنی اینطوری!!!

سعید خودش را مشغول خوردن نشان داد و ترجیح داد که هیچ نگوید.

نیما گفت: سعید واقعا حاضری همه حقیقت رو اونطوری که بوده بگی؟!

سعید با قاشق درون لیوانش بازی می کرد و سرش را تکانی داد و گفت: آره، اگه این آقا بزاره .....

پاشا لیوان کاغذی را درون سطل آشغال کناره مغازه انداخت و گقت: بی خیال بابا، اینطوری غرور تو چی می­شه احمق؟!

سپس دستهایش را درون جیبهایش کرد و مشغول سوت زدن شد.

نیما و سعید هم لیوانها را درون سطل انداختند و هر سه به سمت ماشین حرکت کردند.

به همان حالت قبلی در ماشین نشستند.

نیما گفت: من می­گم بازم فکر کنیم، حالا که کار از کار گذشته چه یه وجت چه صد وجب.

پاشا گفت: من نمی­خوام گزک دست کسی بدم.

نیما گفت: وابستگی خوبه به شرط اینکه باعث نشه خودت و از دست بدی! شاید باید این اتفاق می افتاد، تا تو یه چیزهایی رو که نمی­دونی بفهمی.

پاشا بهتره صبر کنی، تو برای شروع زندگیت باید یه انگیزه قوی داشته باشی.

پاشا گفت: نمی دونم الان تو این شرایطی که پیش اومده شادی کنم یا عزا بگیرم؟ خب الان چند روزه صبر کردم، چی شد؟!

نیما ادامه داد: ببین پاشا احتیاط که فقط برای پیرها نیست، حالا تو با این صبرت که چیزی رو از دست ندادی! دادی؟!

پاشا گفت: به حساب کی؟!

نیما گفت: به حساب دنیا، صبر کن پاشا صبر! همه چی درست میشه، مگه نه سعید؟!

سعید گفت: من درستش می کنم، به هر قیمتی.

پاشا گفت: به هر قیمتی نه، من نمی­خوام توی الاغ قاطی این جریان بشی بفهم.

سعید گفت: من خب قاطیش هستم، اگرمن اون سوتی عظیم رو نداده بودم تو الان مثل اسفند رو آتیش نبودی!

نیما ماشین رو کنار خیابون نگه داشت. سعید بدون هیچ حرفی فقط با آنان دست داد و پیاده شد.

پاشا هم پیاده شد و آمد روی صندلی جلو نشست. نیما ترجیح داد سکوت کند و پاشا با بالا و پایین کردن شماره های سی دی، ترانه مورد نظرش را پیدا کرد و کمی صدای پخش صوت را بالا برد.

پاشا گفت: نیما می شه یکم بیشتر پیشم بمونی؟!

نیما گفت: آره، ولی سعی کن خودت رو آروم کنی. اینطوری فقط اذیت می شی.

پاشا گفت: من سعید رو دوست دارم، نمی خوام غرورش جریحه دار شه، اگر بره همه حقیقت رو بگه شاید همه به خودشون اجازه بدند و قضاوتش کنند! من نمی­خوام کسی پشت سر سعید فکرای نامربوط بکنه.

نیما گفت: مهم اینه که اگر این کارو بکنه، هم شجاعتش هم شهامتش رو ثابت کرده. هم تو دیگه عذاب وجدان نداری.

هر دو سکوت کردند، نیما بی هدف، فقط به خاطر پاشا تو خیابان ها می چرخید. گوش به موسیقی که پخش می شد سپرده بودند و هر دو به سعید فکر می کردند.

پاشا صدای آمدن پیغامی را از موبایلش شنید ولی اهمیت نداد. حوصله هیچ چیز رو نداشت.

نیما پرسید: می خوای بیای خونه ما؟!

پاشا گفت: نه ....  می رم خونه، ببخش تو رو هم زابرا کردم. منو برسون دم خونه.

نیما گفت: باشه.

پاشا با بی حوصلگی موبایلش را از جیب پالتوش در آورد و نگاهی به آن انداخت.

کلی پیغام نخونده داشت. با اکراه مسیجهایش را چک کرد. آخرین پیغام مربوط به چند دقیقه قبل بود.

با تعجب دید هنگامه پیغام داده بود: سعید به من زنگ زد و همه چیز رو توضیح داد.

سعید گفت که اون شب توی تونل چه اتفاقی افتاده.

سعید روح بزرگی داره، قدرش رو بدون. خوشحالم که با تو دوسته.

پاشا بعد از خواندن پیغام به نیما گفت: سعید تا صبح صبر نکرد.

۹۵/۰۵/۱۳

تونل / عادله همتی

ششم اسفند ماه هزار و سیصد و نود و سه مصادف با ششمین سالگرد آن تصادف لعنتی توی جاده ى فیروزکوه.

نه نباید بگم لعنتی باید بگم آن تصادف پر از معجزه و پر از یادگیری برای نگاه مثبت، دوست داشتن، شکرگزاری و هر آنچه بتوان با آن حس خوب داشت.

میز ناهار بچه­ ها را جمع کردم و از بچه­ ها خواستم خیلی زود بروند توی تخت خوابشان تا برای عصر که قرار بود به پارک برویم خسته نباشند. طبق روال هر سال امروز روز ادای نذری تصادف بود. آن سال ششم اسفند مصادف با بیست و هشت صفر بود. نذر کرده بودم بیست و هشت صفر هر سال شله زرد بپزم و ششم اسفند یا غذا بیرون بدهم یا پولش را به کسی کمک کنم. چون امسال اولین سال سکونتم توی خانه­ ى جدید بود تصمیم گرفتم به تعداد همسایه ها غذا درست کنم و عصری که به پارک میرویم ببرم در خانه هایشان. چون سپهر خیلی عدس پلو دوست داشت تصمیم گرفتم عدس پلو درست کنم. به قول خودش عدس پلوی آس با مخلفات. عدس پخته شده را توی آبکش ریختم تا آبش گرفته بشه و همزمان برنج را توی قابلمه آب جوش ریختم. توی حال و هوای خودم و نگاه کردن به جنب و جوش برنج ها بودم که صدای همراه با ناله­ ای خفیف که انگار مجرای تنفسش بسته شده باشد صدایم زد:

مامان، مامان. نفهمیدم چطور خودم را به طرف صدا رساندم صحنه ای که می دیدم اصلا قابل توصیف نبود. سپهر یک طرف بدنش کاملا خشک شده و به سمت پشت کج شده بود. از چشمهایش چیزی به خاطر ندارم اما دهانش کاملا کج بود و دست و پاهایش از قسمت آرنج و زانو به طرف مخالف کج شده بود. فورا توی بغلم گرفتمش عین یک تکه چوب خشک بود. تنها کاری که به ذهنم رسید باز کردن در واحد، جیغ کشیدن و کمک خواستن از همسایه ها بود.

اورژانس به فاصله ى ده دقیقه ای رسید تا آن موقع سپهر به حالت طبیعی برگشته بود و تکنسین اورژانس از او سوال و جواب می کرد تا درجه ى هوشیاریش را بسنجد اما من گنگ و مبهم بودم. همسایه مان که خانمی جا افتاده بود مدام بهم نمک می­ داد و زیر گوشم می­ گفت خودت را کنترل کن بچه خیلی ترسیده. اما من در دنیای یک ربع پیش مانده بودم. همسرم مدام در حال برقراری ارتباط با دکتر بود و هر از گاهی دلداری­ام می داد. ستاره هنوز در تخت خوابش خوابهای طلایی می­ دید و این چه معجزه­ ى بزرگتری برایم بود. دستور دکتر انتقال به بیمارستان و بررسی علل اتفاق بود. به علت دیابت سپهر حدس اول افت کلسیم بود. تمام آزمایشات تا پاسی از شب در بیمارستان طول کشید و دستور پزشک مشورت با متخصص مغز و اعصاب بود. پتکی بر سرم خورد و دوباره گنگ و کر و کورم کرد. چاره ای جز تماس با مادرم برای نگهداری از ستاره نداشتم. هنوز به انتهای شب ساعتی باقی بود و او به فاصله ى کوتاهی برای همیاری به ما پیوست.

معرفی نامه را از دکتر گرفتیم تا صبح به کلینیک مغز و اعصاب برویم. ساعت نه صبح پشت در اتاق دکتر تنکابنی برجسته ترین متخصص مغز و اعصاب کودکان با هزار اما و اگر نشستیم. خانم منشی قبل از رسیدن دکتر از فرزندم نوار مغز گرفت. بیشتر برای سپهر جنبه­ ى فان داشت و از اینکه تکه تکه­ ى سرش را با ژل خیس می­ کند و یک سر پستونکی به موهایش می چسباند خنده­ اش می­ گرفت اما من خون می­ خوردم و دم نمی­ زدم.

همسرم همیشه در این مواقع سنگ صبور بی همتای تمام روزهای سختم و همیشه جایگزین من برای همراهی بچه ها می شود. نوار گرفتن که تمام شد دکتر هم رسید و سپهر و پدر به اتاق دکتر رفتند. حدودا یک ربعی برگشتشان طول کشید و من آن بیرون چه فکرهای پلیدی که نکردم و چه بغض هایی که فرو ندادم. سپهر خندان و همسرم رضا نگران بیرون آمدند. می­ دانستم حالا پرسش به هیچ عنوان جایز نیست بعد از طی مسافتی که به سمت خانه حرکت کردیم رضا شروع به توضیح دادن کرد.

اتفاق دیروز یه تشنج بوده و علت آن به تصادف برمی گرده و برای تشخیص صحیح تو و تجویز دارو نیاز به ام آر آی هست و چون سپهر هنوز بچه است ام آر آی باید با بی­هوشی باشد و کارتی را به دستم داد. ام آر آی شریعتی مخصوص کودکان. چشمانم روی کلمه­ ى  کودکان میخکوب شده بود. یعنی چقدر کودک نیازمند به ام آر آی داریم؟!

-         عادله؟ خانوم؟

-         جانم

-         زحمت بکش یه زنگ بزن و برای فردا صبح وقت بگیر شرایطش را هم بپرس ناشتا باشه، وسایل می خواد یا نه و از این جور سوالها

شماره را گرفتم و بعد از پرسش و پاسخ و عزت و التماس برای فردا ساعت دوازده بهمان وقت داد. رسیدیم خونه ساعت از هشت شب گذشته بود و مادرنازنینم منتظرمان بود. میز شام را برایمان چید و من حین خوردن داستان امروزمان را برایش تعریف کردم. باید برای فردا با برنامه به ام آر آی می­ رفتیم. گفته بودند بعد از ام آر آی بچه چهار الی شش ساعت بیهوش است و این برای سپهر دیابتی ما یعنی افت قند. آن شب تا دیر وقت سپهر را بیدار نگه داشتیم تا صبحانه وی فردا دیرتر خورده شود و قبل از ام آر آی میان وعده مصرف شود که در جریان ام آر آی با افت قند مواجه نشود.

صبح ساعت یازده و نیم رسیدیم مرکز. هنوز ده دقیقه ای ننشسته یودیم که سپهر را برای وصل کردن آنژوکت صدا زدند و طبق معمول رضا سپهر را همراهی کرد. از رضا خواستم برای ام آر آی در لحظه ى اول من هم به اتاق بیایم. حقیقتش می­ دانستم موافق نیست ولی بی قید و شرط موافقت کرد. وارد اتاقی با حداقل اختلاف دمای پنج درجه سردتر شدیم با تونلی سفید و تکنسین های سفیدپوش که دیگر دیدن بچه­ ها برایشان عادی شده بود. سپهر را روی تخت خواباندند و مواد را به دستش تزریق کردند، به چند دقیقه برای بیهوش شدنش نیاز نشد. یادم نمی­ آید او زودتر به هوش آمد یا من.

۹۵/۰۵/۱۳

آدم بد با نمای خوب / عادله همتی

یکسالی می­ شد که امیر مشاور ارشد بانک ملت شده بود و حسابی مورد اطمینان هیئت مدیره و مدیر عامل بود و به قولی حرفش برای بانک برو داشت به هر حال یک نخبه­ ى مدیریت استراتژی از بهترین دانشگاه ایران بود گرچه مشاوره شغل دومش بود.

رفت و آمدهای امیر برای بانک هر هفته صبح پنج شنبه بود و هر از گاهی مدیران قسمتهای مختلف برای آماده سازی، آموزش و آرمانها و ماموریت­ های بانک به جلسات پنجشنبه دعوت می­ شدند و همه به نوعی مجذوب آقای دکتر با آن سن کم و وقار و سخنوری و البته دانش­اش می­ شدند .

در تمام این جلسات خانمی موقر عضو ثابت جلسات و البته یکی از مدیران میانی بانک بود و به شدت امیر را تحت نظر داشت و بالاخره در فرصت مناسب از امیر برای جذب در شرکت خود دعوت کرد، امیر هم که برایش فرقی نمی­ کرد و بیشتر دنبال تجربه بود قبول کرد و روزهای سه شنبه را به شرکت خانم بهمنی اختصاص داد.

امیر در یک  سازمان دولتی مدیر  بود و خانم بهمنی از این موضوع آگاه بود، پس از طی جلسات مکرر قرار شد امیر از زیر مجموعه های سازمان خود که تقاضای مشاوره داشتند و نمی ­توانستند به دلایل امنیتی از بیرون سازمان مشاور استخدام کنند بخواهد که با شرکت خانم بهمنی قرارداد بسته و امیر مشاوره آنها را به عهده بگیرد این کار مستلزم ثبت شرکت مدیریتی و مشاوره توسط خانم بهمنی بود.

به کوشش و با رابطه ها و ضابطه های خانم بهمنی شرکت مشاوره ای سپند ظرف مدت کوتاهی به ثبت رسید و سرآغاز همکاری امیر با شرکت سپند پا گرفت.

از آنجایی که امیر دارای قابلیت های بالایی بود حسابی مشاوره های درخواستی ­اش زیاد شد و قرارداد پشت قرارداد در شرکت بسته می شد و یه جورایی کار و بارشون گرفته بود.

در مکان شرکت سپند خانم بهمنی تجارت های مختلفی هم انجام می­ داد، ارسال میوه و خشکبار درجه یک ایرانی با برند شرکت صادرات بهمن برای اروپا، البته برادر خانم بهمنی سال ها بود که ساکن سوئیس بود و این شرکت صادرات یه جورایی توسط برادرش ساپورت می ­شد و همچنین خرید و فروش زمین و ملک، خلاصه این که از هر فرصتی برای درآمد زایی استفاده می­ کرد.

یک سالی از فعالیت امیر در سپند گذشت که خانم بهمنی بحث شراکت رو وسط کشید، شراکت در شرکت سپند و ساخت یک مجموعه­ ى ویلایی در کلاردشت.

امیر با هیچ کدامشان مشکلی نداشت و از روی اعتمادی که بهم داشتن بدون گرفتن هیچگونه رسیدی پول ویلا به حساب خانم بهمنی ریخته شد و من خوشحال از اینکه همسر جوانم چقدر در حال پیشرفت است.

خانم بهمنی به واسطه ى سفرهای خارجی هر بار من و امیر و البته سالار عزیزمونو که حالا دو ساله شده بود را حسابی شرمنده­ى خودش می ­کرد.

هر فصل مهمانی مفصلی برای تولد بچه های شرکت برگزار می­ کرد و کمترین هدیه آن ربع سکه ى بهار آزادی بود. مهمانی های افطاری با شکوه خیلی بسیاری هر سال در سالن های مختلف و مهمان های ویژه خصوصا از مدیران و هیئت مدیره­ ى بانک برگزار می­ شد و این بر وجه اعتماد به خانم بهمنی می­ افزود.

از احوال پرسیهای خانم بهمنی از من هر چی بگویم کم گفتم.

خلاصه اوضاع خوب پیش می رفت.

اواخر سال دوم همکاری امیر با شرکت متوجه شدم که امیر کمتر مشاوره برای سپند می گیره و به قولی تک میپره و خودش مستقیم قرارداد می بنده، خیلی ناراحت شدم و سعی کردم دنباله­ ى ماجرا رو بگیرم این رفتار واقعا از امیر بعید بود، سعی کردم با صحبت ماجرا رو بفهمم ولی لب تر نکرد، دیگه کار به جایی رسیده بود که چک های مشاوره های قبلی که قراردادش هم با شرکت بود خودش امضا می­ کرد و نقد می­ کرد یعنی سهم شرکت هم نمی­ داد.

این موضوع برای من به عنوان همسر که تصورش از امیر یک انسان حلال خور بود واقعا فاجعه و غیرقابل باور بود. دنبال فرصت برای مطرح کردن موضوع رو داشتم که خوشبختانه این فرصت نزدیک تولد سالار اتفاق افتاد.

لیست مهمان­ های تولد رو که نوشتم با امیر چک کردم که کسی از قلم نیفتاده باشه. امیر همینطور که قهو ه اش را می ­خورد گفت خانم بهمنی و بچه های شرکت رو خط بزن.

-         خط بزنم!

-         چرا؟

-         لزومی نداره تو جشن خانوادگی ما باشن.

-         امیر اینا همشون پارسال تو تولد سالار که اصفهان گرفته بودیم اومده بودن، حالا که تو خونمون و شهرمون می خوایم تولد بگیریم میگی نیان؟!

-         پارسال اونا یه آدم دیگه بودن.

-         امیر اتفاقی افتاده؟ به نظرم با شرکت به مشکل خوردی، من نباید چیزی بدونم؟

-         ندونی بهتره.

سکوت بینمون حکم فرما شد و من با هزار جور سوال نگران خودم و زندگیم بودم.

دیگه نزدیک وقت خواب سالار بود که موبایل امیر زنگ زد.

-         سلام خانم رضایی(خانم رضایی منشی شرکت بود. به عبارتی آچار فرانسه و دست راست خانم بهمنی. طوری که من بعدا فهمیدم جای ایشون چک هم امضا می­ کرد)

-         ای وای، متاسفم، کی؟ چطوری؟ مراسم کی هست؟ بله حتما خودمونو می­ رسونیم. خدا نگهدار.

-         چی شده امیر؟

-         آقای محمدی به رحمت خدا رفت.

-         خدا رحمتش کنه مرد خوبی بود.

آقای محمدی مالک زمین کلاردشت که ویلاها توش داشت ساخته می شد بود و دخترش پریسا هم تو مشاوره ها به امیر کمک می­ کرد.

-         مینا بدو دیر شد به مراسم نمی رسیم.

-         اومدم امیر بذار جورابای سالار رو بپوشونم.

توی مراسم خبری از خانم بهمنی نبود و این کنجکاوی منو بیشتر و بیشتر کرد.

در اولین فرصت از خانم رضایی علت رو جویا شدم و اون گفت که آقای محمدی و خانم بهمنی سر زمین با هم بحثشون شد و از اونجایی که خانم بهمنی حسابی پارتی داشت و کارهای غیرقانونیشو به واسطه ی کارمند بانک بودن  لاپوشونی می­ کرد فکر می­ کرد بازم میتونه قصر در بره ولی آقای محمدی این بار توی فرمانداری مچش رو گرفت و تمام مدارک را رو کرد و خانم بهمنی محکوم شد ولی اونقدر استرس بالایی رو تحمل کرده بود که همونجا سکته میکنن و اورژانس هم کاری نمیتونه براش بکنه البته مشکل قلبی هم داشتن.

حالا مشکل خیلی زیاد می ­شد چون  پای ورثه میومد وسط.

بعد از چند روز از فوت آقای محمدی برای احوالپرسی و به عبارتی فضولی خودم به خانم بهمنی زنگ زدم، جواب نداد.

از اونجایی که بین من و خانم بهمنی رابطه­ ی دوستی برقرار بود تا یک هفته بعد هم بهش زنگ زدم ولی جواب نداد. دیگه کم­ کم داشتم نگران می ­شدم. از امیر ماجرا رو جویا شدم و اونجا بود که امیر چهره ی واقعی خانم بهمنی رو نمایان کرد.

کلاهبرداری صد میلیونی از آقای محمدی، پنجاه میلیونی از امیر، متهم کردن خانم رضایی به جعل امضا و دزدی کردن منشی بیچاره از شرکت به مبلغ هفتاد میلیون و سوءاستفاده از محصولات ایرانی با کیفیت با برند خودش و الی آخر قبولش برام خیلی خیلی سخت بود ولی اتفاقی بود که افتاده بود.

از اون روزها هفت سال میگذره و همه­ ى ما با گرفتن وکیل هنوز به جایی نرسیدیم.

 ایران، روابط جای ضوابط

  ۹۵/۰۵/۱۳

در پوست دیگری / الاهه کاظمی

-خب، اسمت چیه؟

-اسمم سالومه است ولی دوست دارم رحمان باشه.
-جدی می‌گی؟
خندید و گفت: نه بابا شوخی كردم.
-اسم منم حناست، اینم دوستم سعیده ست.
-خوشبختم، امیدوارم كه این مدت در كنار هم به خوبی زندگی كنیم.
-خب سالی جون اینجا آشپزخونست، اینجا هم سرویس، اتاق بزرگه هم با اجازه ات ما برداشتیم، این یكی اتاق هم مال تو، می‌تونی وسائلت رو بچینی توش. فقط می مونه بحث خورد وخوراك و آشپزی، اگر دوست داشتی كه با ما غذا بخور، نخواستی هم تنها، پول آب و برق هم كه تقسیم می‌كنیم، دیگه... همین.
سالومه تشكر كرد و با چمدانهایش وارد اتاق كوچكتر شد. فقط یك قالیچه لاكی وسط اتاق روی موكت طوسی افتاده بود، حتی پنجره رو به كوچه پرده هم نداشت.
هر دو تا چمدانش را باز كرد و وسایلش را روی زمین چید. بادخترها ارتباط گرفته بود اما فقط در همان حد معاشرت معمولی نه بیشتر. احساس ناامنی می‌كرد، كف اتاق دراز كشید، حوصله در آوردن لباسهایش را نداشت.
هوا زیادسرد نبود، اما آدم خوشش می‌آمد كه رواندازی داشته باشد.
راه طولانی خسته اش كرده بود، دلش می‌خواست كمی بخوابد. به پدر ومادرش و آخرین حرفهایی كه از آنها شنیده بود فكر كرد؛چرا؟ كاش لحظه ای خودشون رو جای من می گذاشتند. اما واقعا میشه كسی خودش رو جای كسی دیگه بگذاره؟؟
در همین عوالم بود كه خواب چشمانش را گرفت. با شنیدن صدای ضربه های نه چندان آرامی به در اتاق، لحظه ای تمركز كرد تا متوجه شد كه موقعیتش كجاست. روسریش را مرتب كرد و از جا برخاست تا در اتاق را باز كند.
-بله؟
-چه همسایه بی سروصدایی. میای عصرونه بخوریم؟
-ممنونم، الان میام.
سالومه لباسهایش را عوض كرد، موهایش را مرتب كرد و به سمت دستشویی رفت. آبی به سر و صورتش زد، خواب نه چندان كوتاهش تا حدی خستگی را از تنش به در كرده بود.
رفت و كنارحنا و سعیده نشست.
حنا پرسید: خوب خوابیدی؟ ببخشید بیدارت كردم.
-اره خوابم برد، خیلی خسته شده بودم، خوب كاری كردی وگرنه شب اذیت می‌شدم.
سعیده از فلاسك قرمز رنگ آبجوش توی لیوانها ریخت، نفری یك كافی میكس هم گذاشت كنار هر لیوان، در جعبه بیسكوییت را باز كرد و گفت: بفرمایید.
سالومه گفت: ممنون سعیده جون.
حنا پرسید: سال چندمی هستی؟
-من؟ سال سوم مدیریت بازرگانی.
سعیده گفت: چقدر ته لهجت قشنگه، خیلی بامزه حرف می زنی...
-آخه من آذری هستم، اهل تبریزم.
حنا گفت: چه خوب، پس هم باید غذاهای خوشمزه درست كنی هم خیلی با سلیقه باشی.
-نه بابا... من از این كارا بلد نیستم.
-حالا برای ما غذا درست كن، ما قضاوت می‌كنیم و نمره میدیم.
-باشه،حتما.
-خب بچه ها شام چی می‌خورین؟ حنا یه ایده بده؟ سالی جون حنانه استاد غذاهای كم كالری و خوشمزه ست.
سالومه در حالیكه قهوه اش را می‌خورد گفت: ا چه خوب.
حنانه گفت: كم كالریشو نمی دونم، ولی در بحث من درآوردیش بنده استادم.
هر سه لبخندی زدند وسكوت اختیار كردند.
بعد از نوشیدن قهوه حنانه گفت: من میرم به شام برسم، سعیده میگه نمی‌خواستی حموم كنی؟ برو به كارت برس.
سالومه هم كه باید وسایلش رو مرتب كنه، غذا كه حاضر شد صداتون می‌كنم.
سالومه گفت: نه، من میام كمكتون.
سعیده گفت: نه سالی جون، حنانه غذا رو درست می‌كنه من و شما هم در آوردن و بردن و شستن كمك می‌كنیم. سرآشپز اینطوری راحت تره.
-باشه هرطور كه صلاح میدونید.
سالومه رفت توی اتاقش همانطور كه داشت بقیه وسایلش را از چمدان بیرون می‌آورد و جابه‌جا می‌كرد باخودش فكر كرد: اگر باز بخوان از چند و چون زندگیم بپرسند چی بهشون بگم؟ اینطور كه معلومه زوم كردند روی زندگی من، یه جوری دارند كلا تخلیه اطلاعاتیم می كنند انگار!
نمی‌دونم صبر كنم... یا خودم دست پیش رو بگیرم وهمه چی رو براشون تعریف كنم.
به نظرم باید صبر كنم ببینم چی پیش میاد.
شاید اینطوری بهتر باشه، اما واقعا من دارم عذاب میكشم، اگر حقیقت رو بگم ممكنه دیگه نتونم باهاشون زندگی كنم! اگر حقیقت رو پنهان كنم، اول خودم اذیت می‌شم بعد هم كه اونا بفهمند، حتما خیلی ناراحت میشن.
سالومه در برزخ بین آشكار ساختن حقیقت مردد بود، با اینكه دو نكته كه در تناقض بودند دچار چالش شده بود. بهتر می دید راه حلی برای رسیدن به ارامش پیدا كند.
با خودش فكر كرد، تا پایان دوره كارشناسی دست نگه دارد، این آپارتمان با این شرایط خاص رو خیلی شانسی پیدا كرده بود، حاضر نبود تحت هیچ شرایطی این موقعیت اكازیون را از دست بدهد. سعی كرد خودش را با چیدن وسایلش سرگرم كند. تاحد زیادی هم موفق شد.
به این فكر كرد كه فردا اندازه دقیق پنجره را بگیرد و پرده ارزان قیمتی برای آنجا تهیه كند.
باز ضربه ای به در خورد صدایی با خنده گفت: همسایه؟ شما چقدر آرومید! تا حالا ما همسایه به این خوبی نداشتیم.
سالومه در را باز كرد و با لبخند گفت: خوبی از خودتونه.
سعیده گفت: وقت كار فرا رسیده است ای دختر زیباروی آذری... بفرمایید بیایید ابتدا شام میل كنید و سپس ظرفها را بشویید.
سالومه خندید و از اتاق خارج شد. سعیده سفره غذا را چیده بود و حنانه هم داشت از قابلمه غذا كه أورده بودسرسفره، برای همه غذا می كشید.

سالومه از دستپخت حنانه خیلی خوشش نیامد ولی چیزی نگفت و بعد از خوردن شام بدون هیچ حرفی ظرف‌های كثیف شده را شست و با آنها تلویزیون تماشا نكرد و به اتاقش پناه برد.

حنانه و سعیده كاملا حواسشان به رفتارهای او بود، به بهانه دیدن تلویزیون با هم درباره اش صحبت می كردند.
ان شب سالومه به یك احساس عجیب رسیده بود، شاید تا به حال پیش نیامده بود كه این قسمت از شخصیتش این چنین ابراز وجود كند.
او با افكارش دست به گریبان بود، از اینهمه مدارا كردن خسته شده بود ولی هیچ چاره ای نداشت تا مقدمات تغییر و آزادی اش را فراهم كند.
فكر می‌كرد اگر فرزند طلاق نبود و چهار برادر متعصب و درگیر روزمرگی زندگی نداشت و مورد حمایت مالی آنها قرار می‌گرفت، شاید كتاب زندگیش جور دیگری ورق می‌خورد.
حالا كه بنا به شرایط موجود همزیستی با دو دختر دانشجوی دیگر را در موقعیت بازدارنده و عذاب آور انتخاب كرده بود اصلا احساس خوبی نداشت انگار شكنجه سختی برای خودش در نظر گرفته بود. اگر آنها به حقیقت ماجرا واقف می شدند چه كار می كردند؟
او دایم با خودش میگفت كه تا پایان دوره تحصیلش چیزی نمانده، بهتر است این مدت را تحمل كند.
به دفترچه یادداشتش مراجعه كرد و تاریخ ویزیت اینده دكترش را به خاطر سپرد.
چند روزی گذشت. صبح‌ها به سر كار می رفت وعصرها به دانشگاه. سعی می‌كرد كمتر با حنا و سعیده روبروشود، تا اینكه روز چهارم وقت ملاقات با دكترش بود.
دكتر با روی باز پذیرایش شد. بعد از سلام و علیك وصحبتهای عادی دكتر از احساس درونی و موقعیت فعلی اش پرسید.
دكتر گفت: خب بگو ببینم داروهای تجویز شده تا چقدر تونسته بهت كمك كنه؟
سالومه گفت: به نظرم اثر داروها خوب بوده، یعنی روی بدنم كاملا جواب داده، نگرانی من رو ولی بیشتر از قبل كرده، این تغییرات ظاهری كه كم كم پیدا شد باعث كنجكاوی دوستهام شده و من مجبور به تغییر محل زندگیم شدم؛ اگر همینطور پیش بره احتمالا دوستان جدیدم هم به همون پرس وجوها می‌پردازند.
این احساس مردانه مزاحمی كه پیدا كردم نباید موقعیت دانشجویی منو به خطر بندازه، به صلاحم نیست.
دكتر كه می دانست با یك زندگی و شرایط خاص روبروست و باید متناسب با روحیه وشرایط موجود با بیمارش صحبت كند تا ارامش او را برهم نزند گفت: نگران نباش. هورمون درمانی تو تا چند ماه دیگه تموم میشه وبا تامین شرایط لازم موقع عملت هم می‌رسه.

۹۵/۰۴/۳۱

در پوست دیگری / مریم احمدپور

بالای سر محمد ایستاده بود ، نگاهش را از او بر نمیداشت. جمعیت زیادی آن روز آمده بودند .محمد میان پارچه ای سفید ،روی خاك، بوی خاك ، هوای گرم یاد آن روزی افتاد كه با بچه های ته كوچه، توی اون خرابه خاكیه گل كوچیك بازی میكردند . اولین بار با محمد سر جای گذاشتن تیرك دروزاه دعواشون شده بود و امیرحسین یك دست تو سینه محمد زده بود . دستش روی سینه محمد بود و به پهنای صورت اشك میریخت ، این آخرین باری است كه دوستشرا ملاقات خواهد كرد ، حالا كه محمد اینجاست باز هم دوست داشت جای او باشد .
امیر توی تمام زندگی اش دوست داشت مثل محمد باشد، از اون روزهای اول توی دبیرستان علامه كه بأهم میرفتند ، امیر از اینكه میدید همه به محمد توجه دارند حسودی میكرد و سعی میكرد خودش را به محمد نزدیك تَر كند . محمد همیشه درس خوان و مؤدب بود . حتی معلم ها هم عاشقش بودند . تو سالهای مدرسه دوستی آنها با هم خیلی زیاد شد و روز به روز با هم صمیمی تَر شدند ، تا اینكه همه جا با هم بودند . حتی سعی كردند توی یك دانشگاه قبول بشوند .چون شهر آنها یك دانشگاه بیشتر نداشت و محمد به خاطر مادر مریضش نمی توانست شهرستان های دیگه برود .با خودش گفت چه روزهای خوبی با هم داشتند . داغ محمد خیلی برایش سخت بود ، كلافه بود .
آرام و بی صدا در امتداد مسیر دریا رد میشد ، پایش را روی شنهای داغ كنار دریا گذاشت ، اثر جای پاهایش روی شنها باقی میماند . حرفها در ذهنش مرور میشد ، محمد برای نجات یك نَفَر توی دریا غرق شده بود . باید آن یك نَفَر را پیدا میكرد ، یك پسر نوجوان كه أهل روستا بود .( محمد او را در دریا در حالی كه كمك میخاسته پیدا كرده بود . توانسته بود به او كمك كند ولی خودش .... )
تلفن را برداشت ، شماره خانه محمد را گرفت ، آن عكس كه محمد كنار دریا نشسته بود روی صفحه موبایلش نمایان شد ، صدایی گرفته تلفن را برداشت، امیر گفت : سلام عالیه خانم من امیر حسینم یك سوالی داشتم ، صدای لرزان عالیه پشت تلفن معلوم بود روزی چند بار از غم فرزند أشك میریزد. گفت ؛ امیر جان بپرس مادر بعد امیر اسم روستا رو پرسید. تصمیم گرفت به آنجا برود ، موتور را برداشت و به راه افتاد . جاده ای خاكی باریك و در أطراف شالیزارهای برنج ، كمی جلوتر تا آنجا كه چشم كار میكرد درختان میوه ، سبزی درختان میان آبی آسمان، بوی چوب سوخته، مردمی كه درحال كاشتن شالی بودند . همه همه حس زندگی را به امیر باز گرداند . به مسجد روستا رفت و سراغ كربلایی عباس را گرفت وقتی كربلایی را دید نام محمد علیپور را كه برد اشكهای حلقه شده در چشمان كربلایی برقی زد آنجا بود كه فهمید درست آمده . كربلایی تعارف كرد به داخل برود آنجا مسجد نبود امام زاده كوچكی بود یك قبر بزرگ در وسط و دور و برش با فرشهای نخ نما شده پوشانده بودند . پارچه ای سبز رنگ روی قبر انداخته بودند
كربلایی تعریف كرد كه محمد اخیرأ برای دیدن فرهاد هر از گاهی به آنجا می آمد ، پسر سندروم داونی كه متولی امام زاده بود ظاهرأ نامه ای كه برای خدا نوشته بود و در دفتر مجله ای كه محمد به تازگی در آنجا كار میكرد محمد را به آنجا كشانده بود . تعجبم از این بود كه چرا مجمد من را با خود به آنجا نیاورده بود . شاید چون من آن روزها سخت در حال گذراندن پایان نامه ام بودم ،برای دیدن فرهاد هیجان زیادی را در وجودم احساس میكردم .فرهاد پسری تپل با چشم های ژاپنی كه وقتی مرا دید به سمت من آمد وبا من دست داد و با صدایی نا مفهوم پرسید ، شما امیر حسینید ، با تعجب گفتم بله . محمد عكس شما را به من نشان داده بود ، گفته بود كه شما مثل برادرید ، قرار بود شما را به اینجا بیاورد تا به من كمك كنید نامه بنویسم . امیر با خودش فكر كرد كه فرهاد همان شخصی بود كه میتوانست جای خالی محمد را برایش پر كند . مهربانی كه در نگاه فرهاد بود ، احتیاجش به یك همراه میتوانست امیر را از این حال پریشان از فراغ دوستش نجات دهد.حالا امیر بود و یك مسیر زندگی جدید با دیگران جدید ، حالا برای رسیدن به آینده هدفی داشت وباید به آن جهت میداد 

۹۵/۰۴/۲۴

در پوست دیگری / عادله همتی

توی دلش بلوایی بر پاست انگار دارند رخت می‌شویند. از مری و نایش سوزش احساس می‌کند تا معده و انتهای روده‌ی بزرگ بعد یک حسی مثل انتشار گاز درون وجودش متصاعد می‌شود و کل اشباح وجودی‌اش را اشغال می‌کند. انتشار گاز روی عصب‌های سرش تاثیر می‌گذارد و سردرد قسمت بالای پیشانی‌اش را درگیر می‌کند طوری‌که دلش جای سفت می‌خواهد برای کوباندن سرش نه بالش پر از الیاف.
این اتفاق هفته‌ای حداقل سه چهار بار توی این یک ماه سراغش آمده دست خودش نیست. یک زن یک زن!؟
نمی‌تواند درک کند چطور یک مرد می‌تواند دلش چند جا باشد. توی موبایل مرد پیام‌های عاشقانه‌ای با حال و هوای آب و هوای هر روز می‌دید و همه‌ى این اتفاقات زمانی بود که در تکاپوی تدارک جشن یک‌سالگی دلبندشان بود. اصلا نمی‌توانست باور کند کسی که با او این چنین نامهربان است همان یارجان عاشق پیشه‌ای است که برای به‌دست آوردن او دو سال تمام التماس پدرش را کرده بود. سعی کرد پیامک‌ها را فراموش کند و تمام تمرکزش را برای برپایی جشن دردانه‌اش بگذارد.
ساعت هفت غروب سه شنبه با همسرش قرار خرید لباس برای تولد مانی را گذاشت. مانی را پیش مادرش گذاشت و سر قرار حاضر شد. همسرش پیمان، برای خرید مثل همیشه همراهی‌اش کرد و لباس مناسب و هدیه تولد را خریدند و به سمت خانه برگشتند. مهناز فرصت را غنیمت شمرد و فضای عاشقانه‌ای ترتیب داد و پیمان هم او را همراهی کرد اما در دل مهناز آشوب بود به خودش قول داده بود تا قبل از تولد مانی چیزی نگوید ولی دلش تاب نیاورد و از پیمان خواست که شماره‌ای را که می‌گوید بگیرد وقتی مهناز شماره را خواند پیمان مکثی طولانی کرد و کلید برقراری ارتباط را روی گوشی تلفن همراهش فشرد.
-سلام
-سلام آقا، خوبید؟
-بله متشکرم، چه خبر، اتفاق خاصی نیفتاده؟
-نخیر آقا، از صدقه سر شما همه چیز فعلا خوب پیش میره.
-خدارو شکر، خداحافظ.
-خداحافظ
-پیمان این زن کیه؟
مهناز آشوبی توی دلش بود از صحبت‌ها و رفتار پیمان مطمئن بود که معشوقه و دوست دختر و از این حرف‌ها نیست. توی همین افکار پریشان سیر می‌کرد که پیمان شروع به توضیح دادن کرد.
-این خانم همسر مرحوم علوی هستش.
مهناز آقای علوی را کاملا می‌شناخت حسابدار خبره‌ای که ناغافل یک روز از خواب بیدار نشد. مردی که صادقانه و با اخلاص پانزده سال تمام توی شرکت پیمان کار کرد.
یک دفعه مهناز به خودش آمد و گفت: خوب که چی؟ چه لزومی داره که پیام عاشقانه برای تو بفرسته؟
-مهناز از تو بعیده!؟
-چی بعیده؟ اینکه نگران زندگیم هستم؟
-نه مهناز اشتباه نکن! خانم علوی یه دختر نوجوان داشت وقتی علوی به رحمت خدا رفت. حالا الان هفده سالشه و به گفته‌ى مادرش کاملا انحراف اخلاقی داره طوری که هر روز معشوقه‌ى یه نفره. بنده‌ى خدا حدودای یک ماه پیش اومد شرکت و از من کمک خواست. منم ازش خواستم بیشتر با دخترش دوست باشد و برای اینکه بیشتر بشناسمش ازش خواستم نمونه‌ای از پیامک‌ها را برایم بفرستد فقط همین.

۹۵/۰۳/۲۷

بی چهره ها / یاسمن رفیعی

نزدیک ظهر بود. می‌رفتم دنبال دخترم تا از مهدكودك بیارمش. روز خسته كننده‌ای بود، هوا از صبح كمی ابری بود و من لباس گرم نپوشیده بودم، بعد از چند ساعت كلاس فشرده كه كم‌كم تبدیل به روزمرگی زندگیم شده بود. با دوستانم در خیابان راه می‌رفتیم و من كمی احساس سرما می‌كردم. دوتا از همكلاسی‌ها از ماجدا شدند و من و دوستم كه دختری كمی مذهبی بود، به راه‌مان ادامه دادیم، ناگهان چشمم افتاد به پیرمردی كه مدت‌ها بود در همان حوالی می‌دیدیمش وبعد از هربار دیدارش تا چند ساعت حالم بد بود تا جایی‌که می‌شد بهش كمك می‌كردم اما این‌بار فرق داشت، نگاهش كردم سرش به سمت پایین بود با سه‌تار كهنه‌ای كه دستش بود آهنگ دلنشینی می‌نواخت كه یک‌دفعه چشمم به دستانش افتاد. داشت می‌لرزید.
دوستم كه متوجه ناراحتی من شد ایستاد و گفت: چی شده؟چرا ماتت برده؟ گفتم: این آقا رو می‌شناسی؟ گفت: اره چند بارهمین‌جا دیدمش، ساز می‌زنه و پول می‌گیره
پاهایم می‌لرزید، توان راه رفتن نداشتم، گفتم: خیلی براش ناراحتم، خیلی مظلومه، خیلی پیره، چرا دنیا انقدر ظالمه؟باید براش یك كاری كنم
دوستم گفت: منم وقتی می‌بینمش حالم خراب می‌شه بیا بهش كمك كنیم
گفتم: چقدر؟ ۵۰ تومن؟ ١٠٠تومن؟ گفت: آره دیگه خانم جان، بیشتر از اینكه نمی‌شه
گفتم: دلم می‌خواد باهاش حرف بزنم، شاید بتونم براش كاری بكنم، كسی رو می‌شناسم كه فرشته نجاته چند تا خونوادست، باید بهش بگم ولی اول باید با این آقا صحبت كنم، اماچه جوری؟ روم نمی‌شه.
دوستم گفت: بیا بریم پیشش.
سلام كردیم و نشستیم روی جدول كنار خیابان، پیرمرد با صدای غمگینی جواب داد: سلام دخترم.
دوستم گفت: پدرجان ما می‌خوایم كمكت كنیم اگه مشكلی داری بگو.
پیرمرد با بغض و همان گرفتگی صدا گفت: من آبرو دارم
تمام تنم می‌لرزید، می‌خواستم فراركنم
گفتم: شما پدر ما هستین و نیتِ ما كمك به شماست، قصد  نداشتیم شما رو ناراحت كنیم یا خدایی نكرده آبرویی از شما بریزیم، حس كردیم شما دلگیرید، خواستیم مرحمی باشیم برای زخم‌هاتون
دوستم گفت: كسی هست كه شاید بتونه كمكتون كنه، ما هم از طرفش ماموریم اگه شخصی رو می‌شناسیم معرفی كنیم.
پیرمرد به زمین زل زده بود و با خود تكرار می‌كرد كه آبرو دارم، خدا خدا می‌كردم كه این لحظات بگذره، گفت: اگه بچه‌هام بفهمن من اینجا دارم اینكارو می‌كنم می‌میرن، ولی زندگی خیلی سخته، چه كار كنم؟
گفتم: پدر جان منم مثل دخترتون بزارید كمكتون كنم ،به من یك شماره تلفن بدید تا به اون شخص بدم 
بازم تكرار كرد كه آبِرو داره و بچه‌هاش...
دوستم گفت: آبروی شما، آبروی ماست.
پیرمرد گفت: تحصیل كرده‌است ولی كاری بهش نمی‌دن، بچه‌هاش دانشجو هستند ولی نمی‌دونن.
حالا تازه فهمیدم، چرا ماسك می‌زنه
دیگر نمی‌توانستم تحمل كنم اشك‌هایم  سرازیر شده بود 
خدایا چقدر دنیا بی‌انصافه 
از طرز حرف زدنش معلوم بود آدم حسابیست و كلاش نیست
دوستم پرسید: بیماری خاصی دارین؟
دستش را نشان داد و گفت: تمام تنم درد می‌كنه، چی بگم انقدر مریضم كه نمی‌دونم چكار كنم. اشك او هم سرازیر شد. مردم كه رد می‌شدند مرا نگاه می‌كردند كه كنار جدول بین آن دو نشسته بودم و هق هق گریه می‌كردم.
شماره حسابش را خواستم بازهم تكرار كرد كه ابرو دارد و بچه هایش، خدایا خدایا... 
دوستم گفت: پدر جان هرروز اینجا هستید؟ 
گفت: نه فقط چهارشنبه‌ها
از جا بلند شدیم و خداحافظی كردیم.
دوستم گفت كه دیرش شده و رفت. دانه‌های برف از آسمان روی سرم می‌ریخت ولی سرما را حس نمی‌كردم، انگار نیرویی مرا از درون می‌لرزاند. گوشیم را بیرون آوردم و به فرشته نجات زنگ زدم. به فرشته‌ای كه قلبش از طلاست و هیچوقت یادش نمی‌رود كه خدا خواسته كه به آن مقام و ثروت برسد.
همسر مهربانش گوشی را برداشت. ماجرا را تعریف کردم. گفت: فعلا بهش یك مبلغی بده تا براش ماهانه بگیرم
مبلغی كه گفته بود و یك مقداری هم خودم رویش گذاشتم و گذاشتم روی جعبه شیرینی كه برای دخترم خریده بودم و نزدیك رفتم
گفتم: پدر جان اینا فعلاً پیشتون باشه، نشالله باز هم می‌بینمتون.
گفت: دخترم خوشبخت بشی. گفتم : تشكر ولی من هیچ كاری نكردم، برای شخصی دعا كنید كه كمك كرده. از انجا دور شدم
حالم هم خوب بود و هم بد، خوشحال بودم كه كاری كردم و غمگین، از مظلومیت پیرمرد
اول شب بود كه گوشیم زنگ زد، فرشته پشت خط بود، گفت كه از این ماه برای پیرمرد ماهیانه می‌فرستد
خدایا حالم چقدر خوبه، من كه كاری نكردم ولی چرا حالم انقدر خوبه، با خودم او را تحسین كردم و ازخدا خواستم دلش شاد بشود، چون واقعاجوانمرد است، من كه خودم چندتا خانواده بهش معرفی كرده بودم و می‌دانستم چقدر سخاوتمند است.
چندهفته بعد، نزدیك‌ عید بود، مقرری ماهانه پیرمرد آمد به حسابم، با دوستم از كلاس بر می‌گشتیم كه دیدمش، رفتم كنارش و چشمم به كاغذ روی جعبه سازش افتاد: ما هم عید داریم
سرش پایین بود و ساز می‌زد، بدون اینكه بالا را نگاه كند گفت: سلام دخترم، حالت چطوره؟
شوكه شدم گفتم: پدر 
جان از كجا منو شناختید؟ لبخند غمگینی زد امانتیش را دادم و گفتم: عیدتون مبارك
دوباره شروع كرد به دعا كردن كه گفتم من نه، برای فرشته خدا دعاكنید، سرش را آورد بالا و لبخند زد. می‌خواستم خم بشوم و دستش را ببوسم ولی ترسیدم كه ناراحت بشود.
پیش دوستم برگشتم و دیدم كه بغض كرده، پرسیدم: چرا ناراحتی؟ 
گفت: ما فكر می‌كنیم مسلمونیم، روزه می‌گیریم،نماز اول وقت می‌خونیم...حس می‌كنیم خیلی به خدا نزدیكیم، پس اگه ما با خدا هستیم تكلیف این فرشته‌های بی چهره چیه؟ 
نگاهش كردم و گفتم: هیچی براش دعا كن، آخه فرشته خدا سرطان داره.... 
دوستم مات و مبهوت به من نگاه كرد و رفت.

۹۵/۰۳/۲۴ 

در پوست دیگری / نیلوفر بهین

بلاخره چشمانش را باز کرد، در حالی‌که نمی‌دانست کجاست و حتی مطمئن نبود هنوز خواب است یا بیدار شده. احساس خستگی می‌کرد. بدنش کوفته و فکرش خسته بود. توان بلند شدن از جایش را نداشت. نمی‌فهمید این خواب‌های آشفته سریالی چه معنا و مفهومی دارند. با هر بار خواب‌دیدن نگران دوستان حاضر در ماجرا می‌شد. گم‌شدن برایش مفهومی نداشت اما چند شب بود که در خواب گم می‌شد و توان پیدا کردن راه برگشت را نداشت، حسی کاملا ناشناخته و عجیب. حتی ساده‌ترین و معقول‌ترین راه‌های برگشت هم مشکل‌ساز می‌شدند. 
عجیب‌تر از همه، خواب رفتن راهی طولانی و پرت تنها برای یک بوسه بود. 
سعی کرد داستان را از ابتدا به خاطر بیاورد. 
از خانه بیرون آمده بود و چند کوچه پایین‌تر سوار ماشین شده بود. مسیری را می‌رفت که برایش کاملا نا‌آشنا بود اما وقتی او کنارش بود از مسیر ناآشنا باکی نداشت. به محوطه کارگاهی رسیدند و از بین کارگرها و سازه‌های نیمه‌کاره با ماشین گذشتند. در راه حتی کلمه‌ای بینشان رد و بدل نشد. برای صحبت احتیاجی به کلمات نبود. گاهی سکوت و تماس دست‌ها گویاترین کلمات هستند.
در حالی که نمی‌دانست مقصد کجاست ماشین بین انبوهی از سیمان و دیوار توقف کرد. جایی که جز خودشان هیچ کس نبود و هیچ دیدی نداشت اینجا آخر خط بود و هدف تنها یک بوسه! 
ناگهان خود را میان ساختمان‌های نیمه‌کاره دید، تنها در حالی که نمی‌دانست کجا هست و کجا باید برود. چطور باید بازمی‌گشت؟ هر چه جلوتر می‌رفت مکان برایش عجیب‌تر و ناآشناتر می‌شد. خانه‌هایی محقر و کثیف و مردمانی آشفته و ژولیده. محله‌ای کاملا فقیرنشین و پر از خلافکار. معمولا ترسی به دل راه نمی‌داد اما در آن محل مگر می‌شد نترسید! 
با راهنمایی یکی از اهالی به محوطه‌ای وارد شد چرک و خاکستری، سالنی بزرگ که پر بود از جوانان معتاد، جایی ترسناک. ولی زمان ترس نبود شجاعانه گام برداشت و میانشان نشست. منتظر معجزه‌ای بود برای گذر از آن مکان. بلاخره معجزه رخ داد. دری پشت سرش باز شد؛ راه خروج. 
آهسته و بی سر و صدا خارج شد و خود را به ایستگاه قطار رساند. چقدر جمعیت. کجا بود و به کدام سمت باید می‌رفت؟ نمی‌دانست. ظاهرا کس دیگری هم نمی‌دانست. قطار را اشتباه سوار شد و گیج‌تر از همیشه تصمیم گرفت باقی مسیر را با سواری برود. این‌طوری حداقل دیگر گم نمی‌شد. اما کسی حاضر نبود سوارش کند. با شنیدن مقصد که تهران بود همه سر باز می‌زدند. راه حل چه بود؟ تا به حال اینقدر احساس درماندگی و استیصال نکرده بود. باید مقاومت می‌کرد. باید پیدا می‌شد و راه خانه را پیدا می‌کرد. 
راننده مهربان مقابلش ایستاد و در کمال ناباوری پیشنهاد همراهی داد. با آرامش سوار شد. ولی این آرامش خیلی طول نکشید. خود را در ماشین وسط بیابان دید. فکر کرد دیگر تمام شد، راه بازگشتی ندارد. دیگر خانه را نخواهد دید. دیدن ساختمانی میان آن برهوت برایش عجیب بود. مستقیم به آن سمت می‌رفتند. 
مردی در آن ساختمان انتظارشان را می‌کشید. بعد از صحبتی که با راننده کردند به سمتش آمد و به راننده تاکید کرد، باید سالم به منزل برسد. در نهایت ناباوری نفسی به راحتی کشید. 
به چشم بر هم زدنی در خیابان‌هایی آشنا بودند و جایی نزدیک خانه. حس خوب امنیت. 
حالا دیگر بیدار بود و می‌دانست کجاست. امن‌ترین جای ممکن، خانه. سعی کرد با تکان دادن سر خواب و فکرهای آشفته را به کناری بیاندازد. برای شروع یک روز خوب به انرژی زیادی احتیاج داشت. آبی به سر و صورت زد و صبحانه‌ای که آماده کرده بود را با لذت خورد. 
وقت رفتن بود. باید تمام ماجراها را فراموش می‌کرد. گم شدن بی‌معناترین کلمه زندگیش بود در بیداری، خواب که دیگر جای خود را داشت.
با چند بار استارت زدن ماشین را روشن کرد و برای فرار از هجوم افکار پریشان پیچ ضبط را چرخاند و فلش را سر جایش گذاشت. 
صدای خواننده بلند شد: 
ای بازیگر گریه نکن ما همه‌مون مثل همیم 
صبا که از خواب پا می‌شیم نقاب به صورت می‌زنیم ... 
....

۹۵/۰۳/۲۲

بی‌چهره ها / الاهه کاظمی

«وقتی اون تیكه كاغذ با ناخن تاشده و بریده شده رو دیدم یه طوری شدم، یه جوری شدم!» 
«وا! چطوری شدی؟»
«نمی‌دونم... اما خیلی خوشم اومد، از اینهمه سلیقه و شعور»
« بی‌خیال بابا، حالا انقدرهام كه تو می‌گی كار شاقی نبوده كه!»
« واقعا؟! منم كه نگفتم كار شاقی بوده، یه جور نشونه فهم وشعور بوده.»
«حالا بوده كه بوده، این وسط كه چیزی به تو نماسید، از من می‌شنوی بیشتر از این پیگیرش نشو. مطمئنا چیز جدیدی دستگیرت نمی‌شه. تازشم، انقدر به یه چیزی كه تهش هیچی نیست پیله نكن.» 
«چه خوب كه گفتی! واقعا به خاطر این‌همه لطفی كه به من داری ازت ممنونم، دیگه چیكار نكنم؟» 
« مسخره! هیچی دست تو دماغت نكن، مسواكتم بزن... حالا هم همین‌جا نگه‌دار، من پیاده می‌شم، می‌خوام برم ببینم عكس‌هام آماده شده یا نه؟»
«خیلی مونده كه افسون...»
«نه، یه خورده هم می‌خوام قدم بزنم.»
«باشه هر جور راحتی.»
افسون وسایلش را برداشت وكوله‌اش را هم روی دوشش انداخت، خداحافظی كرد و از اتومبیل پیاده شد. 
بعد از پیاده شدن او، دستش را به سمت پخش صوت برد وترک مورد علاقه‌اش از آلبوم جدیدی رو كه خریده بود پیدا كرد و صدا را هم بلند کرد. به ترافیك سر چهارراه هم که برخورد كرد همراه با آهنگ بلند گفت: منو این همه خوشبختی محاله!
انقدر از شنیدن ترانه جدید خواننده محبوبش حال خوبی داشت كه برای بار دوم و سوم، خودش هم همراه با خواننده خواند.
سر تقاطع پشت چراغ قرمز با خوشحال ی پك سی‌دی را به پسرهای توی ماشین كناریش نشان داد و با اشاره به عكس و اسم خواننده آنها را كه در همه این مدت سعی در برقراری ارتباط با او داشتند؛ دعوت به خریدنش كرد. 
پسری كه پشت فرمان نشسته بود دستش را به ریش‌های بلندش به نشانه خواهش و تمنا كشید و از او خواست تا برای لحظه‌ای شیشه ماشین را پایین بدهد، اما او باز هم به جلد سی دی اشاره كرد و با به هم چسباندن انگشت شصت و اشاره و ساختن یك حلقه و صاف كردن سه انگشت دیگرش، بار دیگر به ارزشمند بودن و كیفیت عالی سی‌دی تاكید كرد. 
پسر راننده هنوز داشت برای هم‌كلام شدن با او چانه می‌زد كه پلیس سر چهارراه به نشانه دستور حرکت با دست کوبید روی شیشه ماشین.
با سبز شدن چراغ او هم حركت كرد. دوباره و دوباره تصویر آن تكه كاغذ را در ذهنش بازسازی كرد. 
شاید در این چهل و هشت ساعت، چهل و هشت بار این‌کار را تکرار کرده بود و هر بار هم به نكته جدیدی رسیده بود.
كاغذ را برای بار چندم از داشبورد درآورد و بو كرد. 
هنوز ته‌مانده بوی عطر گس معروف مردانه‌ای را می‌داد كه بسیار برایش خوشایند بود؛ اما هنوز هم بر سر دوراهی تصمیم مانده بود و دل به دریا نزده بود. 
دلیل این‌همه مخالفت افسون را نمی‌فهمید؛ اما وسوسه تماس با صاحب دستخط روی کاغذ را، چرا. 
حوصله خانه رفتن نداشت از مسیر اصلی خانه به سمت كافه‌ای که پاتوقش بود چرخید.
زیر لب گفت: «اگه الان دوباره ترك هشت رو گوش بدم، حتما افسون با همون صدای جیغ همیشگی‌اش می‌گوید: د بسه دیگه، خزش نكن!
خب، حالا كه خودش نیست اما صدا و یاد و خاطرش هست، ما اعلام می‌كنیم كه الان، در این زمان احتیاج  مبرم به گوش دادن ترك هشت داریم واصلا هم خوره نیستیم.»
دستش را به سمت پخش صوت برد و دوباره ترک هشت را با صدای بند شنید.
حتی برای خودش هم خیلی جالب بود كه با هر بار شنیدن این ترانه، همان حس بار اول را پیدا می‌كرد. 
با چشم دنبال جای پارك جلوی كافه گشت، اما با همان چند قطره بارانی كه زده بود و ترافیك خیابان‌های اطراف كه به فرعی‌های نزدیك كافه كشیده شده بود، امیدش برای پیدا كردن جا به یاس تبدیل شد كه ناگهان در عین ناباوری خانم متشخصی كه دوتا كیسه سفید در دستش بود، اشاره كرد كه چند لحظه توقف كند تا او از پارك بیرون بیاید.
از خوشحالی دلش غنج زد وگفت: الهی كه مرسی. 
بعد از پارك كردن ماشین، نفس عمیقی كشید، كاغذ خوش‌خط و معطر را از داشبورد و كیفش را از روی صندلی عقب برداشت، پیاده شد و به سمت كافه رفت. 
این‌را خوب می‌دانست كه اگر همین الان تصمیمی را كه گرفته عملی نكند، شاید، هیچ‌وقت دیگر هم، این كار را نكند. این‌را خوب می‌دانست كه حتما باید نشانه‌ای باشد، راه گریزی به چیزی، به كسی یا شاید پری برای پروازی یا حتی عبور از غبار وهم‌آلود این روزهایش. حتما باید چیزی باشد كه دو روز است تمام وجودش چیزی را می‌خواهد. با خود فكر كرد: هیچ‌وقت به احساست شك نكن. 
كاغذ را پیش رویش گرفت وبا شماره نوشته شده روی آن تماس گرفت. 
بعد از پایان مكالمه، آرام گرفت، سبك شد. به سمت در كافه رفت و با صدای آرامی به دربان سلام كرد، دربان مثل همیشه تعظیم كوتاهی كرد و جویای احوالش شد و در را باز كرد. 
تكسین مثل همیشه شلوغ بود، منتظر ایستاد تا میزی خالی شود. 
در دلش آشوبی به پا بود. به خودش نهیب زد 
كه چی؟ این بچه بازی‌ها چیه كه در می‌آری؟ 
مگه تو آدم ندیده‌ای؟ 
نمی‌دانست چرا اینطوری شده برای لحظه‌ای از تصمیمی كه گرفته بود پشیمان شد اما باز سعی كرد آرامشش را حفظ كند و تا پایان این بازی هیجان‌انگیز صبر كند. 
بالاخره میز دونفره انتهای سالن خالی شد. افراد منتظری كه ایستاده بودند در جمع‌های چند نفره بودند این شد كه فقط او می‌توانست از آن استفاده كند، با اینكه از جای میز خوشش نیامد ولی دست‌دست نكرد. هیچوقت برایش پیش نیامده بود كه پشت به در كافه بنشیند، بیشتر وقت‌ها روبه‌در و‌كنار شیشه رو به خیابان می‌نشستند. بعد از جاگیرشدن به افسون زنگ زد و گفت كه اگر دوست دارد به آنجا بیاید و گفت كه به شماره روی كاغذ تلفن زده و همین‌جا قرار گذاشته. 
افسون گفت: «پس بالاخره جلوی فضولیتو نتونستی بگیری؟»
-«نمیدونم واقعا. خودت دیدی كه اولش گفتم دمش گرم و بی‌خیالش شدم ولی واقعا بعدش یه حسی اومد سراغم كه باید بهش بها می‌دادم، تا چند دقیقه دیگه همه سوالاتم جواب داده شده، تر و تمیز و تپل مپل، از پس سرم می‌ره كنار، منم راحت می‌شم. حالا اگه دوست داری كه بیا اینجا، اگرهم نه كه فردا میبینمت.»
«خیلی خسته‌ام و حوصله اومدن تا اونجا توی این ترافیک ندارم باشه بعدا می‌بینمت.»
با قطع كردن ارتباط، دید گارسون بالای سرش ایستاده و با لبخند منتظر است تا سفارش بدهد. سفارش داد و پشت به در منتظر نشست. پس از چند دقیقه از توی كیفش کتابی را بیرون آورد تا کمی وقت‌کشی کند. هنوز دستش به سمت چوب الف كتاب نرفته بود كه بوی عطر گسی به مشامش خورد. سرش را بالا آورد وچهره خندان مرد را دید. 
-«سلام، من حریری هستم.»
از جایش بلند شد وبا لبخند گفت: 
-«سلام.»
با دست تعارف کرد بنشیند و سپس روی صندلی جا گرفت. 
گفت: «پس شما آقای حریری هستید؟»
هر دو خندیدند. با خودش فكر كرد: هی می‌گفتم یه حس خاصی دارم به این مساله، هی گفتم. 
ادامه داد: «خب، پس معلوم شد كه من باید از كی خسارت بگیرم.» 
وهر دو باز خندیدند. 
حریری گفت: «شما تا امروز مهمان ویژه ما بودید از این به بعد صاحب اختیار.» 
«خواهش می‌كنم این چه حرفیه! همینكه شما لطف كنید با من بیاین بیمه، برای من كافیه.»
حربری ناگهان حالت جدی به خود گرفت و گفت: 
-«من به خیلی چیزا اعتقاد ندارم، اما یه چیزی رو خوب می‌دونم، اگه یه چیزی رو با همه وجود بخوای همه دنیا دست به دست هم می‌دن تا تو به چیزی كه می‌خوای برسی. 
بیشتر از یكسال هست كه شما با دوستتون بیشتر وقتها میاین اینجا، مثل خیلی آدم‌های دیگه. خب منم یه جورایی، به خاطر كارم شناخت نسبی پیدا كردم به آدم‌ها. حالا چی می‌شه كه من از اون‌ور شهر می‌ام می‌زنم به ماشین شما، بعد براتون یادداشت می‌ذارم كه با من تماس بگیرید، اونوقت شما تماس می‌گیرید این‌ور شهر قرار می‌ذارید درست تو محل كار من؛ واقعا نمی‌دونم یعنی چی؟ اما اینو خوب می‌دونم كه بیشتر از یكسال هست كه دلم خواسته همین‌جایی بشینم كه الان نشستم.»

۹۵/۰۳/۱۹