او نه اهل جنگ بود ونه خشونت.برايش مهم نبود كه ديگران

چه مي گويندوچه مي كنند.فقط نشست وگلهارا بو كرد؛زوبين داران
عصباني شدند.نيزه داران عصباني تر شدند وگاوباز آن قدر عصباني شد كه به گريه افتاد!آخر،
او ديگرنمي توانست شنل وشمشير خود را به نمايش بگذارد.*
كتاب رابستم،فنجان قهوه را خوب نگاه كردم،چه طرح قشنگي!با خودم فكر كردم،ديگه ميشه قهوه هاي خوشگلم خورد.
نوشيدم.چه خوب درست شده بود.
همانطور كه خواسته بودم با شير داغ.
نگاهم روي چند متر آن طرف تر،ماند.
روي كاناپه مخمل پوش بنفش.
به خودم نهيب زدم :چشمتو درويش
كن!اما نگاهم ماند.
دختر اشكهايش را با سر انگشتانش پاك ميكرد وپسر سر هر انگشت دست او را ،با بوسه اي.
نگاه پسر پر از درد بود،پر از عشق.
دختر آرام نمي گرفت،بي وقفه حرف ميزد وزار.
پسر مستاصل شده بود،همه سعي اش اين بود كه آرامش كند،اما
نمي شد،نمي توانست.
گريه هاي دختر به هق هق بلند تبديل شدوآغوش پسر باز.
چه خوب بود،إنقدر خوبي.
كافه چي را زير چشمي پاييدم ،ديدم او هم دارد خوب خوبي ميكندومشغول خودش است.
خوبتر هم آن بود كه ديگراني نبودند.

بقيه قهوه ام را نوشيدم.حالا ديگر آرامتر شده بود دختر،پسر هم.
به آرامي از هم فاصله گرفتند وباز
پسر دستهاي اورا مي بوسيد وبا مهرباني حرف ميزد.
در دل براي حال خوبشان دعا كردم.
خواستم خواندن كتاب را ادامه بدهم،حسش رفته بود.دفترم را باز كردم ،مي خواستم بنويسم،هماني كه ديده بودم،ننوشتم؛ميترسيدم،مي خواستم ولي نمي شد.
با خودم فكر كردم:همين را بنويس،
دنبال چي هستي؟ همين كه ميبيني.
دفترم را بستم وبه گوشه ميز سرش
دادم.فنجانم را برداشتم،خالي بود.
چند لحظه اي خيره به بار نگاه كردم تا كافه چي متوجه ام شد وبه سمت ميزم آمد.
بازهم قهوه،اما تلخ تر.
نگاهم را به سمت كاناپه مخمل بنفش بردم.
آرامتر نشسته بودند،دست در دست هم.
پسر انگارميترسيد،ميترسيد همانجا،جلوي چشمش اورا بدزدند؛با همه وجودش چشم شده بود.برايش حرف ميزد.
دختر اما فقط آرام آرام اشك مي ريخت.
هر از گاهي كه اشكهايش را پاك
مي كرد،سر انگشتانش با بوسه هاي او نوازش مي شد.
كافه چي قهوه داغ با كاكائوي گرد كنارش را روي ميز گذاشت.
با سر وبدون لبخند تشكر كردم.
بلند شدم ورفتم كنارپنجره ايستادم.شيشه پنجره بخار گرفته بود.روي شيشه نوشتم:بنويس ؛ديدنت را.
باز هم نوشتم:بنويس.
با دل دست بخار روي شيشه را
پاك كردم.
آدمهاراديدم،ماشينها،مغازه هارا؛حتي پسر زالي راكه خودش ووزنه اش به زير سقف فروشگاه رفتند،زن گلفروشي كه چترش را در آوردوآن كارتن خوابي كه آسمان هجم موهاي حمام نديده اش را خوابانده بود.
همانطور كه به زير پل
پناه مي برد،گوني وسايلش از روي
دوشش سر خورد.متكاي قرمزش بيرون افتاد،خم شد.
هنوز دستش به متكا نرسيده بودكه
چرخهاي موتور آن را پرت كرد،چند متر آن طرف تر؛زير پل شلوغ شد.
مردم آمدند،متكاي قرمز همانجا ماند.
كمك كردند واورا داخل ماشين گذاشتند،موتورسوار توي سرش
مي زد.
گوني اوهمانجا افتاده بود،آنهايي كه چتر نداشتند همانجا زير پل ايستادند.
از زير پل سياهي اي بيرون آمد.
آسمان موها وريشهاي اورا هم
بي نصيب نگذاشته بود.
اول گوني را برداشت،بعد دورتر رفت تا،متكاي قرمز را هم بردارد.
زن گلفروش هنوز با چترش سر چهارراه بود.
پسر وزنه اي هم زير سقف فروشگاه.
به پشت ميزم برگشتم؛
هيچ بخاري از فنجانم بلند نمي شد.
قهوه تلخ سرد دوست ندارم.
به كاناپه مخمل بنفش نگاه كردم.
خالي بود.
دفترم را باز كردم.
نوشتم:دختر اشكهايش را با سر انگشتانش پاك مي كردوپسر هر انگشت دست اورا با بوسه اي.
باشنيدن صداي خنده هاي از ته دل،سرم را بلند كردم.
هر سه مي خنديدند؛پر بودند از باران.طره هاي خيس موهايشان،
چقدر زيباترشان كرده بود،اين
دخترهاي مدرسه اي را.
لبخند زدم ونوشتم:نگاه پسر پر از درد بود،پر از عشق.


* از كتاب اما فرديناند آن كار را نكرد،نوشته مونروليف.

۹۵/8/۲۵