«وقتی اون تیكه كاغذ با ناخن تاشده و بریده شده رو دیدم یه طوری شدم، یه جوری شدم!» 
«وا! چطوری شدی؟»
«نمی‌دونم... اما خیلی خوشم اومد، از اینهمه سلیقه و شعور»
« بی‌خیال بابا، حالا انقدرهام كه تو می‌گی كار شاقی نبوده كه!»
« واقعا؟! منم كه نگفتم كار شاقی بوده، یه جور نشونه فهم وشعور بوده.»
«حالا بوده كه بوده، این وسط كه چیزی به تو نماسید، از من می‌شنوی بیشتر از این پیگیرش نشو. مطمئنا چیز جدیدی دستگیرت نمی‌شه. تازشم، انقدر به یه چیزی كه تهش هیچی نیست پیله نكن.» 
«چه خوب كه گفتی! واقعا به خاطر این‌همه لطفی كه به من داری ازت ممنونم، دیگه چیكار نكنم؟» 
« مسخره! هیچی دست تو دماغت نكن، مسواكتم بزن... حالا هم همین‌جا نگه‌دار، من پیاده می‌شم، می‌خوام برم ببینم عكس‌هام آماده شده یا نه؟»
«خیلی مونده كه افسون...»
«نه، یه خورده هم می‌خوام قدم بزنم.»
«باشه هر جور راحتی.»
افسون وسایلش را برداشت وكوله‌اش را هم روی دوشش انداخت، خداحافظی كرد و از اتومبیل پیاده شد. 
بعد از پیاده شدن او، دستش را به سمت پخش صوت برد وترک مورد علاقه‌اش از آلبوم جدیدی رو كه خریده بود پیدا كرد و صدا را هم بلند کرد. به ترافیك سر چهارراه هم که برخورد كرد همراه با آهنگ بلند گفت: منو این همه خوشبختی محاله!
انقدر از شنیدن ترانه جدید خواننده محبوبش حال خوبی داشت كه برای بار دوم و سوم، خودش هم همراه با خواننده خواند.
سر تقاطع پشت چراغ قرمز با خوشحال ی پك سی‌دی را به پسرهای توی ماشین كناریش نشان داد و با اشاره به عكس و اسم خواننده آنها را كه در همه این مدت سعی در برقراری ارتباط با او داشتند؛ دعوت به خریدنش كرد. 
پسری كه پشت فرمان نشسته بود دستش را به ریش‌های بلندش به نشانه خواهش و تمنا كشید و از او خواست تا برای لحظه‌ای شیشه ماشین را پایین بدهد، اما او باز هم به جلد سی دی اشاره كرد و با به هم چسباندن انگشت شصت و اشاره و ساختن یك حلقه و صاف كردن سه انگشت دیگرش، بار دیگر به ارزشمند بودن و كیفیت عالی سی‌دی تاكید كرد. 
پسر راننده هنوز داشت برای هم‌كلام شدن با او چانه می‌زد كه پلیس سر چهارراه به نشانه دستور حرکت با دست کوبید روی شیشه ماشین.
با سبز شدن چراغ او هم حركت كرد. دوباره و دوباره تصویر آن تكه كاغذ را در ذهنش بازسازی كرد. 
شاید در این چهل و هشت ساعت، چهل و هشت بار این‌کار را تکرار کرده بود و هر بار هم به نكته جدیدی رسیده بود.
كاغذ را برای بار چندم از داشبورد درآورد و بو كرد. 
هنوز ته‌مانده بوی عطر گس معروف مردانه‌ای را می‌داد كه بسیار برایش خوشایند بود؛ اما هنوز هم بر سر دوراهی تصمیم مانده بود و دل به دریا نزده بود. 
دلیل این‌همه مخالفت افسون را نمی‌فهمید؛ اما وسوسه تماس با صاحب دستخط روی کاغذ را، چرا. 
حوصله خانه رفتن نداشت از مسیر اصلی خانه به سمت كافه‌ای که پاتوقش بود چرخید.
زیر لب گفت: «اگه الان دوباره ترك هشت رو گوش بدم، حتما افسون با همون صدای جیغ همیشگی‌اش می‌گوید: د بسه دیگه، خزش نكن!
خب، حالا كه خودش نیست اما صدا و یاد و خاطرش هست، ما اعلام می‌كنیم كه الان، در این زمان احتیاج  مبرم به گوش دادن ترك هشت داریم واصلا هم خوره نیستیم.»
دستش را به سمت پخش صوت برد و دوباره ترک هشت را با صدای بند شنید.
حتی برای خودش هم خیلی جالب بود كه با هر بار شنیدن این ترانه، همان حس بار اول را پیدا می‌كرد. 
با چشم دنبال جای پارك جلوی كافه گشت، اما با همان چند قطره بارانی كه زده بود و ترافیك خیابان‌های اطراف كه به فرعی‌های نزدیك كافه كشیده شده بود، امیدش برای پیدا كردن جا به یاس تبدیل شد كه ناگهان در عین ناباوری خانم متشخصی كه دوتا كیسه سفید در دستش بود، اشاره كرد كه چند لحظه توقف كند تا او از پارك بیرون بیاید.
از خوشحالی دلش غنج زد وگفت: الهی كه مرسی. 
بعد از پارك كردن ماشین، نفس عمیقی كشید، كاغذ خوش‌خط و معطر را از داشبورد و كیفش را از روی صندلی عقب برداشت، پیاده شد و به سمت كافه رفت. 
این‌را خوب می‌دانست كه اگر همین الان تصمیمی را كه گرفته عملی نكند، شاید، هیچ‌وقت دیگر هم، این كار را نكند. این‌را خوب می‌دانست كه حتما باید نشانه‌ای باشد، راه گریزی به چیزی، به كسی یا شاید پری برای پروازی یا حتی عبور از غبار وهم‌آلود این روزهایش. حتما باید چیزی باشد كه دو روز است تمام وجودش چیزی را می‌خواهد. با خود فكر كرد: هیچ‌وقت به احساست شك نكن. 
كاغذ را پیش رویش گرفت وبا شماره نوشته شده روی آن تماس گرفت. 
بعد از پایان مكالمه، آرام گرفت، سبك شد. به سمت در كافه رفت و با صدای آرامی به دربان سلام كرد، دربان مثل همیشه تعظیم كوتاهی كرد و جویای احوالش شد و در را باز كرد. 
تكسین مثل همیشه شلوغ بود، منتظر ایستاد تا میزی خالی شود. 
در دلش آشوبی به پا بود. به خودش نهیب زد 
كه چی؟ این بچه بازی‌ها چیه كه در می‌آری؟ 
مگه تو آدم ندیده‌ای؟ 
نمی‌دانست چرا اینطوری شده برای لحظه‌ای از تصمیمی كه گرفته بود پشیمان شد اما باز سعی كرد آرامشش را حفظ كند و تا پایان این بازی هیجان‌انگیز صبر كند. 
بالاخره میز دونفره انتهای سالن خالی شد. افراد منتظری كه ایستاده بودند در جمع‌های چند نفره بودند این شد كه فقط او می‌توانست از آن استفاده كند، با اینكه از جای میز خوشش نیامد ولی دست‌دست نكرد. هیچوقت برایش پیش نیامده بود كه پشت به در كافه بنشیند، بیشتر وقت‌ها روبه‌در و‌كنار شیشه رو به خیابان می‌نشستند. بعد از جاگیرشدن به افسون زنگ زد و گفت كه اگر دوست دارد به آنجا بیاید و گفت كه به شماره روی كاغذ تلفن زده و همین‌جا قرار گذاشته. 
افسون گفت: «پس بالاخره جلوی فضولیتو نتونستی بگیری؟»
-«نمیدونم واقعا. خودت دیدی كه اولش گفتم دمش گرم و بی‌خیالش شدم ولی واقعا بعدش یه حسی اومد سراغم كه باید بهش بها می‌دادم، تا چند دقیقه دیگه همه سوالاتم جواب داده شده، تر و تمیز و تپل مپل، از پس سرم می‌ره كنار، منم راحت می‌شم. حالا اگه دوست داری كه بیا اینجا، اگرهم نه كه فردا میبینمت.»
«خیلی خسته‌ام و حوصله اومدن تا اونجا توی این ترافیک ندارم باشه بعدا می‌بینمت.»
با قطع كردن ارتباط، دید گارسون بالای سرش ایستاده و با لبخند منتظر است تا سفارش بدهد. سفارش داد و پشت به در منتظر نشست. پس از چند دقیقه از توی كیفش کتابی را بیرون آورد تا کمی وقت‌کشی کند. هنوز دستش به سمت چوب الف كتاب نرفته بود كه بوی عطر گسی به مشامش خورد. سرش را بالا آورد وچهره خندان مرد را دید. 
-«سلام، من حریری هستم.»
از جایش بلند شد وبا لبخند گفت: 
-«سلام.»
با دست تعارف کرد بنشیند و سپس روی صندلی جا گرفت. 
گفت: «پس شما آقای حریری هستید؟»
هر دو خندیدند. با خودش فكر كرد: هی می‌گفتم یه حس خاصی دارم به این مساله، هی گفتم. 
ادامه داد: «خب، پس معلوم شد كه من باید از كی خسارت بگیرم.» 
وهر دو باز خندیدند. 
حریری گفت: «شما تا امروز مهمان ویژه ما بودید از این به بعد صاحب اختیار.» 
«خواهش می‌كنم این چه حرفیه! همینكه شما لطف كنید با من بیاین بیمه، برای من كافیه.»
حربری ناگهان حالت جدی به خود گرفت و گفت: 
-«من به خیلی چیزا اعتقاد ندارم، اما یه چیزی رو خوب می‌دونم، اگه یه چیزی رو با همه وجود بخوای همه دنیا دست به دست هم می‌دن تا تو به چیزی كه می‌خوای برسی. 
بیشتر از یكسال هست كه شما با دوستتون بیشتر وقتها میاین اینجا، مثل خیلی آدم‌های دیگه. خب منم یه جورایی، به خاطر كارم شناخت نسبی پیدا كردم به آدم‌ها. حالا چی می‌شه كه من از اون‌ور شهر می‌ام می‌زنم به ماشین شما، بعد براتون یادداشت می‌ذارم كه با من تماس بگیرید، اونوقت شما تماس می‌گیرید این‌ور شهر قرار می‌ذارید درست تو محل كار من؛ واقعا نمی‌دونم یعنی چی؟ اما اینو خوب می‌دونم كه بیشتر از یكسال هست كه دلم خواسته همین‌جایی بشینم كه الان نشستم.»

۹۵/۰۳/۱۹