وسواس / مریم احمدپور
در را به آرامی پشت سرم میبندم و پله ها را یكی درمیان پایین میآیم. نگاهی به ساعتم می اندارم شروع به راه رفتن کردم. بی حوصله و كلافه روی آسفالت داغ خیابون راه می رفتم. توی خودم بودم، گیج شده بودم. چند شبی بود كه خوب نمیتوانستم بخوابم. نمیدانم چرا زندگیام اینطوری شده بود. زنگ صدای ریحانه و حرفهایش و گریه هایش و صحنه دعوای آن شبمان و چهره معصوم آرمان كه بغض كرده بود یك گوشه و ما را نگاه می كرد، مثل یك فیلم توی سرم می چرخید. سرم سنگین شده بود، كیف دستی توی دستم برایم قابل تحمل نبود، دلم می خواست داد بزنم، گریه كنم نمیدانم.
نگرانی های بی مورد، وسواسهای زیادش، این أواخر رفتارهای ریحانه غیر قابل تحمل شده بود، این همه مشاوره و روانشناس هم كه میرفت اما دوباره بعد از چند روز مثل روز اولش بود. دلم هم برایش میسوخت، آنقدر كه همه چیز را میشست، دستهایش زخم شده بود.
صدای بوق ماشینی را حس كردم به خودم آمدم نفهمیده بودم وسط خیابانم، پاهایم سست شده بود. رفتم توی پارك روبرو و روی یكی از صندلیهایش نشستم. یاد روزهای اول ازدواجمان افتادم كه با ریحانه به پارك می رفتیم، آن روزها از اینكه می دیدم آنقدر دقیق و منظم است و همه چیز را چند بار چك می كند، خیلی خوشم می آمد، فكر می كردم بودن او برای آدم شلخته ای مثل من یك شانس بزرگ است.
اما بعدأ فهمیدم حتی وقتی میبوسمش، جوری كه من نفهم می رود و خودش را می شوید. این اواخر دیگر نمیگذاشت بهش نزدیك بشوم، نمی گذاشت بغلش كنم. همه كس و همه چیز كثیف بودن حتی من، حتی من . . . .
روزی چند بار قفل در خانه را چك می كرد و وقتی بیرون می رفتیم یادش می آمد كه گاز را خاموش نكرده، نگران می شد و ما را مجبور می كرد برگردیم و وقتی می آمدیم معلوم بود دیگر، گازی روشن نبود.
خسته و غمگین روی صندلی پارك مات و مبهوت بودم، صدای بازی بچه های داخل پارك، حوصله سر و صدا را نداشتم دیگر داشت دیر می شد بلند شدم راه افتادم.
قیافه رنگ پریده و بی روح ریحانه با دستهای پینه بسته اش و ناخنهای جویده شده اش و هیكل لاغرش كه روز به روز تحلیل می رفت. بیقراریهای بچه ام كه محكوم بود برای اینكه مادرش بغلش كند روزی چند بار از سر تا پا شسته بشود، دعواهای هر شبمان و زندگی ای كه داشت از دست می رفت، جلوی چشمم بود و حال غمگینم را بدتر می كرد. به پیشنهاد ریحانه برای بستری شدن در بیمارستان فكر كردم. خودش یك روز به من گفته بود: حامد دیگه خسته شدم و از من خواست تا در یك بیمارستان روانی بستری اش كنم تردید داشتم. حتی به طلاق هم فكر كردم اما باز هم تردید و دو دلی ... تصمیم داشتم با كسی مشورت كنم اما نه با فامیل و آشنا كه از فردای آن روز انگشت اشاره به سمت زندگی تو داشته باشند، دكتر روانپزشك جایی كه یك سال پیش باید به آنجا می رفتم، كارت دكتر عباسی معروف همان كه مؤسس بیمارستان آزادی بود در دستم بود و حالا امروز بعد از ١ ماه در انتظار ماندن جلوی در مطب رسیده بودم، نفهمیدم چطور پله ها را یكی در میان بالا رفتم و در را پشت سرم بستم.
۹۵/۰۵/۱۳