در را به آرامی پشت سرم می­بندم و پله­ ها را یكی درمیان پایین می­آیم. نگاهی به ساعتم می ­اندارم شروع به راه رفتن کردم. بی حوصله و كلافه روی آسفالت داغ خیابون راه می­ رفتم. توی خودم بودم، گیج شده بودم. چند شبی بود كه خوب نمی­توانستم بخوابم. نمیدانم چرا زندگی­ام اینطوری شده بود. زنگ صدای ریحانه و حرفهایش و گریه­ هایش و صحنه دعوای آن شبمان و چهره معصوم آرمان كه بغض كرده بود یك گوشه و ما را نگاه می­ كرد، مثل یك فیلم توی سرم می­ چرخید. سرم سنگین شده بود، كیف دستی توی دستم برایم قابل تحمل نبود، دلم می خواست داد بزنم، گریه كنم نمیدانم.

نگرانی های بی مورد، وسواس­های زیادش، این أواخر رفتارهای ریحانه غیر قابل تحمل شده بود، این همه مشاوره و روانشناس هم كه می­رفت اما دوباره بعد از چند روز مثل روز اولش بود. دلم هم برایش می­سوخت، آنقدر كه همه چیز را می­شست، دستهایش زخم شده بود.

صدای بوق ماشینی را حس كردم به خودم آمدم نفهمیده بودم وسط خیابانم، پاهایم سست شده بود. رفتم توی پارك روبرو و روی یكی از صندلیهایش نشستم. یاد روزهای اول ازدواجمان افتادم كه با ریحانه به پارك می رفتیم، آن روزها از اینكه می ­دیدم آنقدر دقیق و منظم است و همه چیز را چند بار چك می­ كند، خیلی خوشم می­ آمد، فكر می­ كردم بودن او برای آدم شلخته­ ای مثل من یك شانس بزرگ است.

اما بعدأ فهمیدم حتی وقتی میبوسمش، جوری كه من نفهم می ­رود و خودش را می ­شوید. این اواخر دیگر نمی­گذاشت بهش نزدیك بشوم، نمی­ گذاشت بغلش كنم. همه كس و همه چیز كثیف بودن حتی من، حتی من . . . .

روزی چند بار قفل در خانه را چك می­ كرد و وقتی بیرون می ­رفتیم یادش می­ آمد كه گاز را خاموش نكرده، نگران می­ شد و ما را مجبور می­ كرد برگردیم و وقتی می­ آمدیم معلوم بود دیگر، گازی روشن نبود.

خسته و غمگین روی صندلی پارك مات و مبهوت بودم، صدای بازی بچه ­های داخل پارك، حوصله سر و صدا را نداشتم دیگر داشت دیر می­ شد بلند شدم راه افتادم.

قیافه رنگ پریده و بی روح ریحانه با دستهای پینه بسته ­اش و ناخنهای جویده شده­ اش و هیكل لاغرش كه روز به روز تحلیل می­ رفت. بیقراری­های بچه­ ام كه محكوم بود برای اینكه مادرش بغلش كند روزی چند بار از سر تا پا شسته بشود، دعواهای هر شبمان و زندگی­ ای كه داشت از دست می­ رفت، جلوی چشمم بود و حال غمگینم را بدتر می ­كرد. به پیشنهاد ریحانه برای بستری شدن در بیمارستان فكر كردم. خودش یك روز به من گفته بود: حامد دیگه خسته شدم و از من خواست تا در یك بیمارستان روانی بستری­ اش كنم تردید داشتم. حتی به طلاق هم فكر كردم اما باز هم تردید و دو دلی ... تصمیم داشتم با كسی مشورت كنم اما نه با فامیل و آشنا كه از فردای آن روز انگشت اشاره به سمت زندگی تو داشته باشند، دكتر روانپزشك جایی كه یك سال پیش باید به آنجا می­ رفتم، كارت دكتر عباسی معروف همان كه مؤسس بیمارستان آزادی بود در دستم بود و حالا امروز بعد از ١ ماه در انتظار ماندن جلوی در مطب رسیده بودم، نفهمیدم چطور پله ها را یكی در میان بالا رفتم و در را پشت سرم بستم.

۹۵/۰۵/۱۳