چه بنویسم؟ قصه کدام یک از آدم ها را، داستان خودم را یا یکی از این مردم که هرکدام ظاهرشان نشان می ­دهد فکرش به چیزی مشغول است. کاش می ­توانستم ذهنشان را بخوانم. مثلا آن خانم پیر که آن گوشه ایستاده، با ظاهری مستاصل و شکسته و چشمان غمگینش به چه می­ اندیشد؟ شاید شوهر بیمارش یا اجاره خانه عقب افتاده. بیکاری فرزندش یا اینکه دنبال داروهایش به کدامین بیمارستان و داروخانه سربزند. به نظر نمی­ آید به چیز خوشایندی فکر کند. گاهی نیز چشمانش پر از اشک می ­شود و آهسته با گوشه چادر آن ها را خشک می­ کند.

یا آن پسر جوان که گاهی لبخندی سرخوشانه بر لبش می­ آید. شاید امروز موفق شده کاری پیدا کند یا برگ معافیت سربازیش را گرفته یا شاید با یادآوری بوسه­ ای که دزدکی از دوستش در خیابان گرفته اینطور سرخوش و شادمان است.

داستان غم را بنویسم یا شادی و سرخوشی؟ آنچه بیشتر مردم هر روز با آن سرو کار دارند گرفتاری است، پس شاید شنیدن اندکی شور و شوق و عشق جوانی شوری به جانها افکند و دنیا را رنگی ببینیم.

۹۵/۰۵/۱۴