فرودگاه / هدی عمید
چه بنویسم؟قصه کدام یک از آدمها را؟ داستان خودم را یا ….آن زن دیروزی در اتاق دادگاه که به قاضی التماس می کرد؟ یا مردی که در میدان ونک با راننده تاکسی دعوا می کرد؟
یا داستان تو را؟
از شکلات تلخ متنفرم، از قهوه تلخ هم. از تمام تلخی ها بدم می آید.
قصه دختر سه ساله روی تاب که با هر بار هول دادن پدرش جیغی از شادی می کشید بهتر است:
پریا سه ساله است و هر روز صبح با بوسه مادر از خواب بیدار می شود و ..
اما نه، قصه تلخ و شیرین شاید طعم شیرینی اش ماندگار تر باشد:
ده ساله بودم، روی سرسره با ذوق سر می خوردم و با اشتیاق به رسیدن بیست سالگی فکر می کردم. بیست ساله بودم و در آشپزخانه سرشار از آرامش روزمرگی به یادگرفتن غذاهای جدید فکر می کردم. سی ساله بودم و مصمم از پله های فرودگاه بالا می رفتم دست در دست. سی و پنج ساله ام و از پله های فرودگاه پایین می آیم، تنها.
۹۵/۰۴/۲۹