کافه غیر همیشگی / هدی عمید
- خب اسمت چیه؟
+ اسمم سالومه است ولی دوست دارم رحمان باشه.
- ها ها، حتما اسم دوست پسرت رحمان بوده و گذاشته رفته؟ یا نه، شاید یه قهرمان تو زندگیت داشتی؟ ها؟ یکی که مثلا از مرگ نجاتت داده باشه؟»
+ نه!...اسم رحمان رو دوست دارم، چون من رحمانم.
- فهمیدم، از اسمت بدت میاد؟ سالومه رو دوست نداری، می خوای یه اسم دیگه داشته باشی، حتما هم فکر می کنی، اگر اسم پسرونه داشته باشی خیلی باحاله؟ یا شاید فکر میکنی اینجوری مثل پسرها باهات رفتار می کنن؟
+ نه...دوست دارم اسم پسرونه داشته باشم، چون...چون من پسرم.
از لیوان قهوه که تا به حال دو دستی چسبیده بودی و به دختر روبرویت نگاه می کردی، جدا می شوی، کمی عقب می روی. نگاهش میکنی. یک دختر است. هیچ شکی نداری. گیرم موهایش کمی کوتاهتر از حد معمول است. اینکه مهم نیست،این روزها مد شده است. دختر همسایه طبقه بالایی هم موهایش را به همین کوتاهی میزند. قد بلند و داشتن شانههای پهن هم چیز خاصی نیست. دختردایی مینو هم همین هیکل را دارد. پس چرا شک کرده ای؟ حتما دارد سربهسرت می گذارد. سریع بخند که فکر نکند موفق شده، دستت بیاندازد.
سالومه مستقیم و بی روح نگاهت می کند. کمی جلو میآید و صدایش را کمی پایین می آورد:
+ ساراجان، میدونم باورت نمیشه، اما من پسرم. یعنی...یعنی نه اینکه تو داری اشتباه میبینی، نه اینکه من لباس دخترونه پوشیده باشم که گولت بزنم، نه! آخه توضیحش یه کم سخته. چجوری بگم؟ اووم. تو تا حالا اسم ترانس سکچوال به گوشت خورده؟
صندلی را کمی عقب می دهی، مکثی میکنی و به زور لبخندی می زنی و می گویی:
- ببخشید، من برم دستشویی؟ الان بر میگردم.
اینجا همان کافه همیشگی است، پنج سال است اینجا می آیی، پس چرا راه دستشویی را گم کرده ای، کمی دور و بر را نگاه میکنی. آها. آنجاست. علامت آدمک با دامن و آدمک با شلوار. وارد می شوی و نفسی عمیق می کشی.
هفته پیش که تمام هفته با هم چت می کردید حتی یک لحظه هم نخواستی اسمش را بپرسی. می گفتی هرچه مرموزتر، جذابتر. می خواستی خوب بشناسی اش اما نه با مشخصات شناسنامه ای. شناخت از روی فیلم و سریال مورد علاقه، از روی کتاب دوست داشتی، از طرفدار کدام تیم یا ورزش بودن، این اطلاعات را بیشتر دوست داشتی. اگر اسم و سن و محل تولدش را می پرسیدی قرار کافه ای گذاشتن بی مزه می شد. می خواستی در کافه، یک شخصیت ناشناخته را ببینی. اما! اما حالا! ...ترانس سکچوال!
واژه را در ذهنت تکرار می کنی. غریبه نیست. همین چند هفته پیش بود که یک برنامه مستند درباره آن دیده بودی. دختری که در فیلم بود می گفت هیچ وقت باور نکرده، دختر است. می گفت بدن خودش را دوست نداشته است. می گفت بدنش مثل یک زندان بوده.
شیر آب را می بندی ، صورتت را با دستمال خشک می کنی. نفس عمیقی می کشی. خیلی وقت است در اینجا هستی، باید برگردی. حتما تا الان سالومه حسابی ناراحت شده است. سالومه؟ سالومه یا رحمان؟
چهارشنبه بود یا پنجشنبه، آخرین چتی که در آن از او دعوت کردی به کافه بیاید؟ یادت می افتد چقدر همه آنچه می گفت دوست دارد و علاقه مند به انجامش است متفاوت بود از تو. متفاوت از بقیه دوستان دخترت. اما تو دقیقا همین را می خواستی، یکی دختر متفاوت، یک دختر عجیب، یک دختر مرموز، دختری که بشود با او از همه مرزها گذشت. او نگین نبود که ساعت ۹ شب دیگر نتوانید همدیگر را ببینید، یا ندا که برای هر بار قرار گذاشتنتان باید از شوهرش اجازه می گرفت. دختر پشت لپتاپ هفته پیش، متفاوت بود. متفاوت؟ متفاوت؟
در را باز می کنی و قدمهایت را تندتر، از راهرو که به سالن کافه می پیچی، نگاهت به میز می افتد. نه، این میز که خالی است. پس میز شما کدام بود؟ سر می چرخانی و پیدا نمی کنی، و برمی گردی روی همان میز خالی و کیفت را پشت صندلی می بینی.
ساعت لپتاپ می گوید نیمی از شب گذشته است. وب گردی هم نکری امشب. هیچ کاری نکردی امشب. فقط خیره به صفحه مسنجر بودی. یک ساعت، دو ساعت… دیگر بس است. موس را تکان می دهی و روی عکسش کلیک می کنی:
-سلام رحمان، خوبی؟
۹۵/۳/۲۰