همین الان خوشبختی / الاهه کاظمی
آرام آرام قدم می زد و مهدیس هم به دنبالش نفس نفس، تمام بدن مهدیس برق میزد.
سعی داشت کمی بیشتر از حد معمول راهش ببرد. ساعت از پنج گذشته بود ولی خبری از او نبود.
همیشه زود تر از اینها اینجا بود. مهدیس همچنان به دنبالش می آمد، با خوردن سیب و هویج سرش گرم بود، سرو صدای اضافه نمیکرد، اینهم روش جدیدی بود که یاد گرفته بود. کلاهش را از سر برداشت، مهندس حمید برایش دستی تکان داد و او هم با لبخند پاسخش را. از لبخند تلخش عصبی بودنش پیدا بود.
نفسهای تند و پشت سرهم مهدیس، آرام و با فاصله شده بود. دستی به موهای زیبای قهوه ای اش کشید، هنوز قطره های عرق لا به لای موهایش خشک نشده بود .
ساعت هم شش. شاید برای آمدنش خیلی دیر. به اطرافش نگاه کرد، عصبی تر شده بود این سومین روزی بود که بعد از اتفاق آن روز به باشگاه نیامده بود.
مهدیس را به سلیمان سپرد و لبخند تلخی زد و برای تشکر دستش را فشرد.
اینهمه آرامش مهدیس، برای این دقایق ناگوارش ستودنی بود. به سمت پارکینگ رفت، پاهایش نمیخواست که برود، میخواست که برگردد.
شاید آمده بود، اما ... برنگشت. سوئیچ روی ماشین بود، روی صندلی جا گرفت، استارت زد. دکمه بالا آمدن چادر کروک را زد، کمتر از چند ثانیه سرعتش را به صد رساند و از پارکینگ خارج شد.
حتی برای باقری هم دست تکان نداد، باقری از صدای کشیده شدن لاستیکها به بیرون از اتاقک نگهبانی آمد .
از اینهمه نا آرامیش خوشحال نبود. روی پدال گاز فشار بیشتری وارد کرد.
مسیر کم ترافیک و خلوتی را انتخاب کرد که تقریبا بعد از یک ساعت وارد آپارتمانش شد. کلاهش را پرت کرد روی کاناپه، کفشش را هم، در سبد مخصوص لباسهای کثیف نگذاشت. به پاهایش نگاه کرد، جاخورد.
همه مسیر را با چکمه هایش رانندگی کرده بود. نشست روی کاناپه به سختی در آورد و با قدرت تمام پرتشان کرد. همه کوسنها را که ناهید خانم با وسواس تمام چیده بود به سمت دیوار روبرویش پرت کرد، به خودش و غرور لعنتیش ناسزا گفت. سرش را در میان دستهایش گرفت. خنده های زیبایش با چشمهای ستاره دارش قهقه های مستانه از ته دلش پاکی و مهربانیش همه و همه از جلوی نظرش مثل یک فیلم گذشت. از خودش پرسید چرا؟!
چرا این سد لعنتی را نمیشکنی؟ باز مثل هر بار، فقط سکوت بود و سکوت. سعی کرد خودش را آرامتر کند. شاید دوش آب گرم بی تاثیر نباشد، زیر دوش بیشتر به خودش و افکارش تسلط پیدا کرد. قول داد رفتارش را مدیریت کند.
با حوله تن پوش از حمام بیرون آمد و آباژورها را روشن کرد. برای پوریا مسیج داد تا غذایش را بفرستد.
از همان چهار ماه پیش که به این محله جدید آمده بود، ظرف سه هفته آمار همه رستورانها
را درآورده بود و گفته بود که از این به بعد، غذایش را با مسیج سفارش میدهد. همه رستورانها هم با روی باز پذیرفته بودند. می خواست موهایش را خشک کند که چشمش به چراغ چشمک زن موبایلش افتاد، پوریا مسیج داده بود که کمی بیشتر از حد معمول فرستادن غذایش طول می کشد، نوشته بود یکی از پیکها ، مریض شده و برای سرویس نیامده.
برایش نوشت که منتظر می ماند و اشکالی ندارد. موهایش را خشک کرد و لباس پوشید.
حوصله گذاشتن حوله را در جا رختی نداشت. شانه اش را بالا انداخت و به این فکر کرد که ناهید خانم فردا در پایین برنامه کاری اش حتما راجع به این موضوع غر خواهد زد .
با بی تفاوتی تلویزیون را روشن کرد، طبق معمول ریسیور روی کانال مخصوص خودش تنظیم شده بود. همانطور چشمش به تلویزیون بود و به او فکر می کرد. یکسال نه تنها مهدیس را عاشق خودش کرده بود، تمام وجود او را هم از آن خود ساخته بود.
خاطرات روز اول دیدارش در باشگاه برایش تداعی شد. در همان لحظه اول که مهدیس گوشهایش را به عقب داد تا نشان دهد که از آرین ترسیده، شبنم بلافاصله با دادن چند حبه قند، مهدیس را برای همیشه عاشق خودش کرد. آرین یاد آن روزهایی افتاد که در جلسات آموزش فقط او را نگاه می کرد و سعی میکرد حرکاتش را تقلید کند. یاد همان روزی که شبنم با اشاره و مهربانی پرسیده بود: چرا حرفی از دنیای پراز سکوتش نزده و کارهایش را با سا جدی مبا شر سپرده است؟
از همان وقت بود که شبنم شب قبل از آموزش، همه توضیحات را برایش مسیج میداد.
خیلی طول نکشید که دیگر به اشاره هم بسنده نکردند و با نگاه و لبخند با هم حرف میزدند.
سه روز پیش وقتی آن اتفاق افتاد ، او را از خودش رنجاند. فکر کرد با نیامدنش به باشگاه تنبیه خوبی برایش در نظرگرفته، هر چند که از مهربانی او به دور بود. شاید اما . . .
باید همین الان خوشبختی را بفهمد و مال خودش بکند. به ساعتش نگاه کرد، موبایلش را برداشت و نوشت: همه درد من این است، یک نفر در زندگی من هست . . . که نیست.
از وقتی که پیغامش را ارسال کرد چشم از صفحه گوشی بر نداشت.قلبش در سینه اش جا نمیگرفت. او جواب داده بود: امروز هر طور شده، باید ببوسمت.
آرین از جا جست، فقط سوییچ ماشین را برداشت.
۹۵/۷/۱۲