قطار آرام آرام وارد ايستگاه مي شود.درسكوي كناري،قطار ديگري در حال حركت است.قطار كاملا توقف مي كند.دلش نمي خواست پياده شود. سرما تا جان استخوانش نشسته بود.پتوي سبز چهارخانه اش را بيشتر به خود پيچيد وبا خود فكر كرد:قديمها بيشتر گرمم مي كرد يا هوا از اون كه ميگن سردتر؟؟شايد هم خسته شده از من! صداي سوت قطار راشنيد،با خودش گفت:اين وقت شب سوت زدنت ديگه چيه قطار جان! سنگيني نگاهي را احساس كرد.سرش را سمتش چرخاند،با لبخند نگاهش كرد. مرد پرسيد:شما پياده نمي شين؟سرش رابه علامت منفي به چپ وراست ؟چيزي ميخواين براتون بيارم؟؟ با سر تعارفش رارد كرد. مرد از واگن خارج شد.دومسافر ديگر هم ،قبل از او رفته بودند؛أو ماند وسرباز جواني كه خواب بود. چه خوابي!به حالش وخوابش غبطه خورد. دلش خواست پتوي سبزش راروي أو بيندازد،سرما نگذاشت. پتويش را بازهم به خودش بيشتر فشرد. با خودش فكر مي كرد:اين دل آشوبه چيه كه مثل خوره افتاده به جونم؟! زن ومرد جواني كه از همه زودتر پياده شده بودند،با دماغها ودستهاي سرخ وارد قطار شدند،نگاهشان كرد. مرد گفت:خانوم خوب كردي پياده نشدي،زمهريره! همسرش گفت:آره والله....فكر كنم خود خداهم راضي نباشه،كسي تو اين سرما نماز بخونه. لبخند كمرنگي زدوهيچ نگفت. از سروصداي صحبتهاي آنان،سرباز از خواب بيدارشد،كمي به اطرافش نگاه كرد.وقتي ديد همه نشسته اند،متوجه شد كه به مقصد نرسيده اند،دوباره خودش رابغل كرد وخوابيد. زن ومرد جوان از سبد پيك نيكشان،فلاسك درآوردندو مي خواستند چاي داغي بخورند،شايد سرماي تنشان را رام كنند. مردوارد واگن شد،نگاهي به جمع كرد وگفت:چقدر سرده؟اين مردم چه جوري زندگي مي كنند؟ مردي كه داشت چاي ميريخت گفت:به سختي!!!آقا چايي ميخوري گرم شي؟ مرد گفت:اگر زحمتي نيست،بله.....رفت وسرجايش روبروي گلاره نشست.در حال نشستن به رويش لبخندي زد. گلاره هم لبخند كمرنگي تحويلش داد.مرد به سرباز اشاره كرد وگفت:به خودش هم تعهد نداره! گلاره سرش را به سمت سرباز چرخاند وديد كه هنوز خواب است،با سر حرف مرد را تاييد كرد. مرد ديگر ليوان چاي را به سمت مرد گرفت وگفت:آقا اينو بخور،داغ ميشي. خانم...مطميني نمي خواي چايي بخوري؟؟؟ نمك نداره ها!!؟ گلاره كمي جابه جا شد وگفت:ممنون،ميل ندارم. همسر مرد گفت:خانوم جون چايي كه ميل نمي خواد،بخور گرم شي. -نه...ممنونم. سرش را به صندلي تكيه داد وبه پنجره پر از سياهي خيره شد.غرق در افكارش. قطار شروع به حركت كرد،هوهو...چي چي...ابتدا آرام بود وبعد كمي تنهار،از سروصداي بيرون هم كم شده بود. مرد همانطور كه ليوان چاي راتنگ در آغوش كشيده بود،نگاهش را از روي گلاره بر نمي داشت،البته مي شد فهميد كه فقط نگاه مي كند وهيچ نمي بيند،گويي زندگي گذشته اي را مرور ميكرد. گلاره اما...حوصله معاشرت با هم كوپه اي هايش را نداشت،هواسردتر از ان بود كه بخواهد با گرماي وجود گلاره گرم شود. ترجيح سكوت بود با چشمان بسته وتكرار اين جمله اي كه مادرش هميشه مي گفت:با،زخم بايد ساخت،طول ميكشه،ولي خوب ميشه. مرد ليوان خالي را برگرداند وتشكر كرد،دستكشهايش را دستش كرد وكمي شال گردنش را مرتب كرد وباز به سرباز نگاه كرد همچنان خواب بود،انگار نه تنها خواب،كه در اين دنيا هم نبود. زن ومرد هم داشتند جاي خودشان را پيدا ميكردند كه شايد بتوانند كمي بخوابند تا زمان را بكشند،به گلاره هم نگاهي انداخت،با اينكه چشمهايش بسته بود،اما هوشياريش هم پيدا بود. سعي كرد به بهانه اي وادارش كند تا چشمهايش را باز كند،هيچ بهانه اي پيدا نمي كرد. گلاره همچنان آرام به هوهوچي چي قطار گوش مي كرد وبا خود فكر ميكرد،اين صداي قطار روي ريل به همه چي شبيه هست جز هو هو چي چي! فكر كرد كمي جابه جا شود تا اين بازار مسگرهاي مغزش كمي دست از كار بكشد،كلافگي از همه وجودش پيدا بود،ديدن سرباز خوابيده با دهان باز چقدر عصبي اش ميكرد. وقتي نگاهش به مرد روبرويش افتاد اوبا لبخند همه صورتش را بلعيدوگفت:به خير ميشود اين صبحهاي دلتنگي... گلاره نگاهش كرد،عميق وگفت:دلتنگ نيستم،هواي خانه دلم گرفته است. مرد با جسارت گفت:چه وجه تشابهي،من پاشا هستم،اردلان پاشايك مسافر؛گلاره نتوانست در مقابل حاضر جوابي مرد بي تفاوت باشد،لبخند غليظي زدوگفت:خوشبختم،منم گلاره هستم. اردلان گفت:از سر شب خودمو هلاك كردم بخوابم نتونستم،موندم تو اين هواروزگار وسروصدااين طفلك چند وقته نخوابيده كه اينطور بيهوش شده؟ گلاره گفت:من هميشه آرزو داشتم،يه گوشه سرمو بزارم وبخوابم،احتمالااين آرزومو به گور ميبرم.اردلان گفت:دور از جونتون،اين چه حرفيه،ميگن اگر بدن كم خوابي داشته باشه،خواب خودش روبه بدن تحميل ميكنه،بي هيچ تعارفي. حتما اين درمورد شما صدق نمي كنه. نمي دونم...شايد...ولي من كلا خيلي بدخوابم،هزارتا شرط بايد وجود داشته باشه تا من بخوابم. إ...چه وجه تشابهي...من وشما انقدر به هم شبيه بوديم وخبر نداشتيم؟خب ديگه تعريف كن ببينم چه شباهتهايي الاهه کاظمی, [۲۹.۰۷.۱۷ ۰۰:۴۱] داريم؟ گلاره گفت:شما هميشه چايي نخورده پسرخاله ميشين؟! نه...بيشتروقتهاسعي ميكنم اول چايي بخورم،ولي بعضي وقتها پا نمي ده. گلاره با خودش گفت:چه حوصله اي داره سر صبحي!فقط نگاهش كرد. اردلان پرسيد:ناراحت شدين؟ از چي؟؟ از اينكه چايي نخوردين؟ گلاره لحظه اي گيج شد وزود موقعيتش را پيدا كرد وگفت:نه...واقعا ميل نداشتم اون موقع. فكر مي كنيد ايستگاه بعدي ميل داشته باشيد،من به يه چاي دعوتتون كنم؟ گلاره گفت:الان نمي دونم ولي راجع بهش فكر ميكنم. خيلي خوبه؛آدم كه هيچي نداشته باشه،از فكر كردن به همه چي ميرسه. قطار آرام آرام سرعتش راكم كرد تادر سكو بايستد،دانه هاي برف در قاب پنجره قطار،ريزان ورقصان به چشم ميخورد. گلاره تصميم گرفت در اين ايستگاه پياده شود تاهم دستشويي برود وهم چيزي بخورد.پالتويش را برداشت،نگاهش به سرباز افتاد،پتوي چهارخانه سبزش را روي سرباز انداخت؛زن ومرد ديگر هم خواب بودند،اردلان گفت:دعوت منو قبول مي كنين؟ گلاره فكري كرد ولبخند زد،زن از سروصداوتوقف قطار ناگهان بيدار شد واز گلاره پرسيد:رسيديم؟؟ نه....هنوز چندتا ايستگاه مونده. از واگن پياده شدواردلان هم به دنبالش. زن همسرش رابيدار كردوخواست كه بروند تا چيزي براي صبحانه تهيه كنند،همسرش بيدار شد ونگاهي به أطراف انداخت وگفت:اين هنوز مثل خرس قطبي خوابيده؟نكنه مرگ موش خورده؟ نه بابا....طفلك بچه مردم...از بس ازشون بيگاري كشيدند،به اين روز افتاده،حالا پاشو پاشو...قطار الان راه مي يفته،منتظر وانميسته كه برا شما. خيليييي خب حالا...بيا بريم...خوب خودتو بپوشون...چه برفي هم گرفته. از كوپه خارج شدند.سوز سرما محكمتر از آنچه كه فكر ميكردند زد به صورتشان.زن نگاهش به گلاره واردلان افتاد،خنديد وگفت:چه بهم ميان!مرد با شنيدن اين جمله حواسش جمع آنها شد وگفت:اين پسره انقدر موس موس كرد تا دختر مردم رو اغفال كرد. ولشون كن شومام!....حالا دوتا جوونم بهم برسند،چي كاره ما دارند؟زودتر يه چيزي بگير بريم،قنديل بستيم. گلاره گفت:من ديگه بيشتر از اين طاقت ندارم،لرز كردم،ميشه برگرديم؟ بله حتما...ديگه چيزي نمي خواين؟ گلاره با سرش فهماند كه بهتره زودتر آنجارا ترك كنند. عده اي از قطار خارج شدند وعده اي سر به گريبان فرو كرده از ديگري پيشي ميگرفتند،براي رفتن به داخل قطار. برف بي امان مي باريد،باد همچنان صورتهاي مسافران را به سردي نوازش ميكرد،همانطور كه به سمت قطار مي رفتند،زن ومرد همسفرشان را هم ديدند كه مي خواستند وارد بشوند،لبخندي زدند واز سرماي هوا گفتند،گلاره وارد شد وبعد از او اردلان،راهروها شلوغ بودند ومسافران در تردد. گلاره ديد كه در كوپه باز است،چمدانهاي باز شده وسط كوپه افتاده وپتوي چهارخانه سبزش كف كوپه. خشكش زد،مات ومبهوت به روبرو نگاه ميكرد؛اردلان به گلاره. سعي كرد كمي جلوتر برود،زن وشوهرش هم رسيدند،زن با ديدن آن صحنه ضجه اي زد،مرد شروع به ناسزا گفتن كرد،اردلان رفت تا مامور قطار را به آنجا بياورد.بين مسافران ديگر همهمه شده بودو همه چيز از حالت عادي خارج. اردلان از ديگران خواست تا اگر ميتوانند،آبقندي چيزي براي زن هم كوپه اي وگلاره درست كنند وبه آنها بخورانند. مامور قطار مردم را دعوت به رفتن به كوپه هاي خود مي كرد. اردلان از گلاره پرسيد:اون كي متوجه شده كه تو چمدونت چيز با ارزشي داري؟؟ گلاره گفت:همون اول راه كه داشتم با موبايل صحبت ميكردم حتما.