در پوست دیگری / نیلوفر بهین
بلاخره چشمانش را باز کرد، در حالیکه نمیدانست کجاست و حتی مطمئن نبود هنوز خواب است یا بیدار شده. احساس خستگی میکرد. بدنش کوفته و فکرش خسته بود. توان بلند شدن از جایش را نداشت. نمیفهمید این خوابهای آشفته سریالی چه معنا و مفهومی دارند. با هر بار خوابدیدن نگران دوستان حاضر در ماجرا میشد. گمشدن برایش مفهومی نداشت اما چند شب بود که در خواب گم میشد و توان پیدا کردن راه برگشت را نداشت، حسی کاملا ناشناخته و عجیب. حتی سادهترین و معقولترین راههای برگشت هم مشکلساز میشدند.
عجیبتر از همه، خواب رفتن راهی طولانی و پرت تنها برای یک بوسه بود.
سعی کرد داستان را از ابتدا به خاطر بیاورد.
از خانه بیرون آمده بود و چند کوچه پایینتر سوار ماشین شده بود. مسیری را میرفت که برایش کاملا ناآشنا بود اما وقتی او کنارش بود از مسیر ناآشنا باکی نداشت. به محوطه کارگاهی رسیدند و از بین کارگرها و سازههای نیمهکاره با ماشین گذشتند. در راه حتی کلمهای بینشان رد و بدل نشد. برای صحبت احتیاجی به کلمات نبود. گاهی سکوت و تماس دستها گویاترین کلمات هستند.
در حالی که نمیدانست مقصد کجاست ماشین بین انبوهی از سیمان و دیوار توقف کرد. جایی که جز خودشان هیچ کس نبود و هیچ دیدی نداشت اینجا آخر خط بود و هدف تنها یک بوسه!
ناگهان خود را میان ساختمانهای نیمهکاره دید، تنها در حالی که نمیدانست کجا هست و کجا باید برود. چطور باید بازمیگشت؟ هر چه جلوتر میرفت مکان برایش عجیبتر و ناآشناتر میشد. خانههایی محقر و کثیف و مردمانی آشفته و ژولیده. محلهای کاملا فقیرنشین و پر از خلافکار. معمولا ترسی به دل راه نمیداد اما در آن محل مگر میشد نترسید!
با راهنمایی یکی از اهالی به محوطهای وارد شد چرک و خاکستری، سالنی بزرگ که پر بود از جوانان معتاد، جایی ترسناک. ولی زمان ترس نبود شجاعانه گام برداشت و میانشان نشست. منتظر معجزهای بود برای گذر از آن مکان. بلاخره معجزه رخ داد. دری پشت سرش باز شد؛ راه خروج.
آهسته و بی سر و صدا خارج شد و خود را به ایستگاه قطار رساند. چقدر جمعیت. کجا بود و به کدام سمت باید میرفت؟ نمیدانست. ظاهرا کس دیگری هم نمیدانست. قطار را اشتباه سوار شد و گیجتر از همیشه تصمیم گرفت باقی مسیر را با سواری برود. اینطوری حداقل دیگر گم نمیشد. اما کسی حاضر نبود سوارش کند. با شنیدن مقصد که تهران بود همه سر باز میزدند. راه حل چه بود؟ تا به حال اینقدر احساس درماندگی و استیصال نکرده بود. باید مقاومت میکرد. باید پیدا میشد و راه خانه را پیدا میکرد.
راننده مهربان مقابلش ایستاد و در کمال ناباوری پیشنهاد همراهی داد. با آرامش سوار شد. ولی این آرامش خیلی طول نکشید. خود را در ماشین وسط بیابان دید. فکر کرد دیگر تمام شد، راه بازگشتی ندارد. دیگر خانه را نخواهد دید. دیدن ساختمانی میان آن برهوت برایش عجیب بود. مستقیم به آن سمت میرفتند.
مردی در آن ساختمان انتظارشان را میکشید. بعد از صحبتی که با راننده کردند به سمتش آمد و به راننده تاکید کرد، باید سالم به منزل برسد. در نهایت ناباوری نفسی به راحتی کشید.
به چشم بر هم زدنی در خیابانهایی آشنا بودند و جایی نزدیک خانه. حس خوب امنیت.
حالا دیگر بیدار بود و میدانست کجاست. امنترین جای ممکن، خانه. سعی کرد با تکان دادن سر خواب و فکرهای آشفته را به کناری بیاندازد. برای شروع یک روز خوب به انرژی زیادی احتیاج داشت. آبی به سر و صورت زد و صبحانهای که آماده کرده بود را با لذت خورد.
وقت رفتن بود. باید تمام ماجراها را فراموش میکرد. گم شدن بیمعناترین کلمه زندگیش بود در بیداری، خواب که دیگر جای خود را داشت.
با چند بار استارت زدن ماشین را روشن کرد و برای فرار از هجوم افکار پریشان پیچ ضبط را چرخاند و فلش را سر جایش گذاشت.
صدای خواننده بلند شد:
ای بازیگر گریه نکن ما همهمون مثل همیم
صبا که از خواب پا میشیم نقاب به صورت میزنیم ...
....
۹۵/۰۳/۲۲