نزدیک ظهر بود. می‌رفتم دنبال دخترم تا از مهدكودك بیارمش. روز خسته كننده‌ای بود، هوا از صبح كمی ابری بود و من لباس گرم نپوشیده بودم، بعد از چند ساعت كلاس فشرده كه كم‌كم تبدیل به روزمرگی زندگیم شده بود. با دوستانم در خیابان راه می‌رفتیم و من كمی احساس سرما می‌كردم. دوتا از همكلاسی‌ها از ماجدا شدند و من و دوستم كه دختری كمی مذهبی بود، به راه‌مان ادامه دادیم، ناگهان چشمم افتاد به پیرمردی كه مدت‌ها بود در همان حوالی می‌دیدیمش وبعد از هربار دیدارش تا چند ساعت حالم بد بود تا جایی‌که می‌شد بهش كمك می‌كردم اما این‌بار فرق داشت، نگاهش كردم سرش به سمت پایین بود با سه‌تار كهنه‌ای كه دستش بود آهنگ دلنشینی می‌نواخت كه یک‌دفعه چشمم به دستانش افتاد. داشت می‌لرزید.
دوستم كه متوجه ناراحتی من شد ایستاد و گفت: چی شده؟چرا ماتت برده؟ گفتم: این آقا رو می‌شناسی؟ گفت: اره چند بارهمین‌جا دیدمش، ساز می‌زنه و پول می‌گیره. 
پاهایم می‌لرزید، توان راه رفتن نداشتم، گفتم: خیلی براش ناراحتم، خیلی مظلومه، خیلی پیره، چرا دنیا انقدر ظالمه؟باید براش یك كاری كنم. 
دوستم گفت: منم وقتی می‌بینمش حالم خراب می‌شه بیا بهش كمك كنیم. 
گفتم: چقدر؟ ۵۰ تومن؟ ١٠٠تومن؟ گفت: آره دیگه خانم جان، بیشتر از اینكه نمی‌شه. 
گفتم: دلم می‌خواد باهاش حرف بزنم، شاید بتونم براش كاری بكنم، كسی رو می‌شناسم كه فرشته نجاته چند تا خونوادست، باید بهش بگم ولی اول باید با این آقا صحبت كنم، اماچه جوری؟ روم نمی‌شه.
دوستم گفت: بیا بریم پیشش.
سلام كردیم و نشستیم روی جدول كنار خیابان، پیرمرد با صدای غمگینی جواب داد: سلام دخترم.
دوستم گفت: پدرجان ما می‌خوایم كمكت كنیم اگه مشكلی داری بگو.
پیرمرد با بغض و همان گرفتگی صدا گفت: من آبرو دارم. 
تمام تنم می‌لرزید، می‌خواستم فراركنم. 
گفتم: شما پدر ما هستین و نیتِ ما كمك به شماست، قصد  نداشتیم شما رو ناراحت كنیم یا خدایی نكرده آبرویی از شما بریزیم، حس كردیم شما دلگیرید، خواستیم مرحمی باشیم برای زخم‌هاتون. 
دوستم گفت: كسی هست كه شاید بتونه كمكتون كنه، ما هم از طرفش ماموریم اگه شخصی رو می‌شناسیم معرفی كنیم.
پیرمرد به زمین زل زده بود و با خود تكرار می‌كرد كه آبرو دارم، خدا خدا می‌كردم كه این لحظات بگذره، گفت: اگه بچه‌هام بفهمن من اینجا دارم اینكارو می‌كنم می‌میرن، ولی زندگی خیلی سخته، چه كار كنم؟
گفتم: پدر جان منم مثل دخترتون بزارید كمكتون كنم ،به من یك شماره تلفن بدید تا به اون شخص بدم 
بازم تكرار كرد كه آبِرو داره و بچه‌هاش...
دوستم گفت: آبروی شما، آبروی ماست.
پیرمرد گفت: تحصیل كرده‌است ولی كاری بهش نمی‌دن، بچه‌هاش دانشجو هستند ولی نمی‌دونن.
حالا تازه فهمیدم، چرا ماسك می‌زنه. 
دیگر نمی‌توانستم تحمل كنم اشك‌هایم  سرازیر شده بود 
خدایا چقدر دنیا بی‌انصافه 
از طرز حرف زدنش معلوم بود آدم حسابیست و كلاش نیست. 
دوستم پرسید: بیماری خاصی دارین؟
دستش را نشان داد و گفت: تمام تنم درد می‌كنه، چی بگم انقدر مریضم كه نمی‌دونم چكار كنم. اشك او هم سرازیر شد. مردم كه رد می‌شدند مرا نگاه می‌كردند كه كنار جدول بین آن دو نشسته بودم و هق هق گریه می‌كردم.
شماره حسابش را خواستم بازهم تكرار كرد كه ابرو دارد و بچه هایش، خدایا خدایا... 
دوستم گفت: پدر جان هرروز اینجا هستید؟ 
گفت: نه فقط چهارشنبه‌ها. 
از جا بلند شدیم و خداحافظی كردیم.
دوستم گفت كه دیرش شده و رفت. دانه‌های برف از آسمان روی سرم می‌ریخت ولی سرما را حس نمی‌كردم، انگار نیرویی مرا از درون می‌لرزاند. گوشیم را بیرون آوردم و به فرشته نجات زنگ زدم. به فرشته‌ای كه قلبش از طلاست و هیچوقت یادش نمی‌رود كه خدا خواسته كه به آن مقام و ثروت برسد.
همسر مهربانش گوشی را برداشت. ماجرا را تعریف کردم. گفت: فعلا بهش یك مبلغی بده تا براش ماهانه بگیرم. 
مبلغی كه گفته بود و یك مقداری هم خودم رویش گذاشتم و گذاشتم روی جعبه شیرینی كه برای دخترم خریده بودم و نزدیك رفتم. 
گفتم: پدر جان اینا فعلاً پیشتون باشه، نشالله باز هم می‌بینمتون.
گفت: دخترم خوشبخت بشی. گفتم : تشكر ولی من هیچ كاری نكردم، برای شخصی دعا كنید كه كمك كرده. از انجا دور شدم. 
حالم هم خوب بود و هم بد، خوشحال بودم كه كاری كردم و غمگین، از مظلومیت پیرمرد. 
اول شب بود كه گوشیم زنگ زد، فرشته پشت خط بود، گفت كه از این ماه برای پیرمرد ماهیانه می‌فرستد. 
خدایا حالم چقدر خوبه، من كه كاری نكردم ولی چرا حالم انقدر خوبه، با خودم او را تحسین كردم و ازخدا خواستم دلش شاد بشود، چون واقعاجوانمرد است، من كه خودم چندتا خانواده بهش معرفی كرده بودم و می‌دانستم چقدر سخاوتمند است.
چندهفته بعد، نزدیك‌ عید بود، مقرری ماهانه پیرمرد آمد به حسابم، با دوستم از كلاس بر می‌گشتیم كه دیدمش، رفتم كنارش و چشمم به كاغذ روی جعبه سازش افتاد: ما هم عید داریم. 
سرش پایین بود و ساز می‌زد، بدون اینكه بالا را نگاه كند گفت: سلام دخترم، حالت چطوره؟
شوكه شدم گفتم: پدر 
جان از كجا منو شناختید؟ لبخند غمگینی زد امانتیش را دادم و گفتم: عیدتون مبارك. 
دوباره شروع كرد به دعا كردن كه گفتم من نه، برای فرشته خدا دعاكنید، سرش را آورد بالا و لبخند زد. می‌خواستم خم بشوم و دستش را ببوسم ولی ترسیدم كه ناراحت بشود.
پیش دوستم برگشتم و دیدم كه بغض كرده، پرسیدم: چرا ناراحتی؟ 
گفت: ما فكر می‌كنیم مسلمونیم، روزه می‌گیریم،نماز اول وقت می‌خونیم...حس می‌كنیم خیلی به خدا نزدیكیم، پس اگه ما با خدا هستیم تكلیف این فرشته‌های بی چهره چیه؟ 
نگاهش كردم و گفتم: هیچی براش دعا كن، آخه فرشته خدا سرطان داره.... 
دوستم مات و مبهوت به من نگاه كرد و رفت.

۹۵/۰۳/۲۴