در پوست دیگری / عادله همتی
توی دلش بلوایی بر پاست انگار دارند رخت میشویند. از مری و نایش سوزش احساس میکند تا معده و انتهای رودهی بزرگ بعد یک حسی مثل انتشار گاز درون وجودش متصاعد میشود و کل اشباح وجودیاش را اشغال میکند. انتشار گاز روی عصبهای سرش تاثیر میگذارد و سردرد قسمت بالای پیشانیاش را درگیر میکند طوریکه دلش جای سفت میخواهد برای کوباندن سرش نه بالش پر از الیاف.
این اتفاق هفتهای حداقل سه چهار بار توی این یک ماه سراغش آمده دست خودش نیست. یک زن یک زن!؟
نمیتواند درک کند چطور یک مرد میتواند دلش چند جا باشد. توی موبایل مرد پیامهای عاشقانهای با حال و هوای آب و هوای هر روز میدید و همهى این اتفاقات زمانی بود که در تکاپوی تدارک جشن یکسالگی دلبندشان بود. اصلا نمیتوانست باور کند کسی که با او این چنین نامهربان است همان یارجان عاشق پیشهای است که برای بهدست آوردن او دو سال تمام التماس پدرش را کرده بود. سعی کرد پیامکها را فراموش کند و تمام تمرکزش را برای برپایی جشن دردانهاش بگذارد.
ساعت هفت غروب سه شنبه با همسرش قرار خرید لباس برای تولد مانی را گذاشت. مانی را پیش مادرش گذاشت و سر قرار حاضر شد. همسرش پیمان، برای خرید مثل همیشه همراهیاش کرد و لباس مناسب و هدیه تولد را خریدند و به سمت خانه برگشتند. مهناز فرصت را غنیمت شمرد و فضای عاشقانهای ترتیب داد و پیمان هم او را همراهی کرد اما در دل مهناز آشوب بود به خودش قول داده بود تا قبل از تولد مانی چیزی نگوید ولی دلش تاب نیاورد و از پیمان خواست که شمارهای را که میگوید بگیرد وقتی مهناز شماره را خواند پیمان مکثی طولانی کرد و کلید برقراری ارتباط را روی گوشی تلفن همراهش فشرد.
-سلام
-سلام آقا، خوبید؟
-بله متشکرم، چه خبر، اتفاق خاصی نیفتاده؟
-نخیر آقا، از صدقه سر شما همه چیز فعلا خوب پیش میره.
-خدارو شکر، خداحافظ.
-خداحافظ
-پیمان این زن کیه؟
مهناز آشوبی توی دلش بود از صحبتها و رفتار پیمان مطمئن بود که معشوقه و دوست دختر و از این حرفها نیست. توی همین افکار پریشان سیر میکرد که پیمان شروع به توضیح دادن کرد.
-این خانم همسر مرحوم علوی هستش.
مهناز آقای علوی را کاملا میشناخت حسابدار خبرهای که ناغافل یک روز از خواب بیدار نشد. مردی که صادقانه و با اخلاص پانزده سال تمام توی شرکت پیمان کار کرد.
یک دفعه مهناز به خودش آمد و گفت: خوب که چی؟ چه لزومی داره که پیام عاشقانه برای تو بفرسته؟
-مهناز از تو بعیده!؟
-چی بعیده؟ اینکه نگران زندگیم هستم؟
-نه مهناز اشتباه نکن! خانم علوی یه دختر نوجوان داشت وقتی علوی به رحمت خدا رفت. حالا الان هفده سالشه و به گفتهى مادرش کاملا انحراف اخلاقی داره طوری که هر روز معشوقهى یه نفره. بندهى خدا حدودای یک ماه پیش اومد شرکت و از من کمک خواست. منم ازش خواستم بیشتر با دخترش دوست باشد و برای اینکه بیشتر بشناسمش ازش خواستم نمونهای از پیامکها را برایم بفرستد فقط همین.
۹۵/۰۳/۲۷