بالای سر محمد ایستاده بود ، نگاهش را از او بر نمیداشت. جمعیت زیادی آن روز آمده بودند .محمد میان پارچه ای سفید ،روی خاك، بوی خاك ، هوای گرم یاد آن روزی افتاد كه با بچه های ته كوچه، توی اون خرابه خاكیه گل كوچیك بازی میكردند . اولین بار با محمد سر جای گذاشتن تیرك دروزاه دعواشون شده بود و امیرحسین یك دست تو سینه محمد زده بود . دستش روی سینه محمد بود و به پهنای صورت اشك میریخت ، این آخرین باری است كه دوستشرا ملاقات خواهد كرد ، حالا كه محمد اینجاست باز هم دوست داشت جای او باشد .
امیر توی تمام زندگی اش دوست داشت مثل محمد باشد، از اون روزهای اول توی دبیرستان علامه كه بأهم میرفتند ، امیر از اینكه میدید همه به محمد توجه دارند حسودی میكرد و سعی میكرد خودش را به محمد نزدیك تَر كند . محمد همیشه درس خوان و مؤدب بود . حتی معلم ها هم عاشقش بودند . تو سالهای مدرسه دوستی آنها با هم خیلی زیاد شد و روز به روز با هم صمیمی تَر شدند ، تا اینكه همه جا با هم بودند . حتی سعی كردند توی یك دانشگاه قبول بشوند .چون شهر آنها یك دانشگاه بیشتر نداشت و محمد به خاطر مادر مریضش نمی توانست شهرستان های دیگه برود .با خودش گفت چه روزهای خوبی با هم داشتند . داغ محمد خیلی برایش سخت بود ، كلافه بود .
آرام و بی صدا در امتداد مسیر دریا رد میشد ، پایش را روی شنهای داغ كنار دریا گذاشت ، اثر جای پاهایش روی شنها باقی میماند . حرفها در ذهنش مرور میشد ، محمد برای نجات یك نَفَر توی دریا غرق شده بود . باید آن یك نَفَر را پیدا میكرد ، یك پسر نوجوان كه أهل روستا بود .( محمد او را در دریا در حالی كه كمك میخاسته پیدا كرده بود . توانسته بود به او كمك كند ولی خودش .... )
تلفن را برداشت ، شماره خانه محمد را گرفت ، آن عكس كه محمد كنار دریا نشسته بود روی صفحه موبایلش نمایان شد ، صدایی گرفته تلفن را برداشت، امیر گفت : سلام عالیه خانم من امیر حسینم یك سوالی داشتم ، صدای لرزان عالیه پشت تلفن معلوم بود روزی چند بار از غم فرزند أشك میریزد. گفت ؛ امیر جان بپرس مادر بعد امیر اسم روستا رو پرسید. تصمیم گرفت به آنجا برود ، موتور را برداشت و به راه افتاد . جاده ای خاكی باریك و در أطراف شالیزارهای برنج ، كمی جلوتر تا آنجا كه چشم كار میكرد درختان میوه ، سبزی درختان میان آبی آسمان، بوی چوب سوخته، مردمی كه درحال كاشتن شالی بودند . همه همه حس زندگی را به امیر باز گرداند . به مسجد روستا رفت و سراغ كربلایی عباس را گرفت وقتی كربلایی را دید نام محمد علیپور را كه برد اشكهای حلقه شده در چشمان كربلایی برقی زد آنجا بود كه فهمید درست آمده . كربلایی تعارف كرد به داخل برود آنجا مسجد نبود امام زاده كوچكی بود یك قبر بزرگ در وسط و دور و برش با فرشهای نخ نما شده پوشانده بودند . پارچه ای سبز رنگ روی قبر انداخته بودند
كربلایی تعریف كرد كه محمد اخیرأ برای دیدن فرهاد هر از گاهی به آنجا می آمد ، پسر سندروم داونی كه متولی امام زاده بود ظاهرأ نامه ای كه برای خدا نوشته بود و در دفتر مجله ای كه محمد به تازگی در آنجا كار میكرد محمد را به آنجا كشانده بود . تعجبم از این بود كه چرا مجمد من را با خود به آنجا نیاورده بود . شاید چون من آن روزها سخت در حال گذراندن پایان نامه ام بودم ،برای دیدن فرهاد هیجان زیادی را در وجودم احساس میكردم .فرهاد پسری تپل با چشم های ژاپنی كه وقتی مرا دید به سمت من آمد وبا من دست داد و با صدایی نا مفهوم پرسید ، شما امیر حسینید ، با تعجب گفتم بله . محمد عكس شما را به من نشان داده بود ، گفته بود كه شما مثل برادرید ، قرار بود شما را به اینجا بیاورد تا به من كمك كنید نامه بنویسم . امیر با خودش فكر كرد كه فرهاد همان شخصی بود كه میتوانست جای خالی محمد را برایش پر كند . مهربانی كه در نگاه فرهاد بود ، احتیاجش به یك همراه میتوانست امیر را از این حال پریشان از فراغ دوستش نجات دهد.حالا امیر بود و یك مسیر زندگی جدید با دیگران جدید ، حالا برای رسیدن به آینده هدفی داشت وباید به آن جهت میداد 

۹۵/۰۴/۲۴