-خب، اسمت چیه؟

-اسمم سالومه است ولی دوست دارم رحمان باشه.
-جدی می‌گی؟
خندید و گفت: نه بابا شوخی كردم.
-اسم منم حناست، اینم دوستم سعیده ست.
-خوشبختم، امیدوارم كه این مدت در كنار هم به خوبی زندگی كنیم.
-خب سالی جون اینجا آشپزخونست، اینجا هم سرویس، اتاق بزرگه هم با اجازه ات ما برداشتیم، این یكی اتاق هم مال تو، می‌تونی وسائلت رو بچینی توش. فقط می مونه بحث خورد وخوراك و آشپزی، اگر دوست داشتی كه با ما غذا بخور، نخواستی هم تنها، پول آب و برق هم كه تقسیم می‌كنیم، دیگه... همین.
سالومه تشكر كرد و با چمدانهایش وارد اتاق كوچكتر شد. فقط یك قالیچه لاكی وسط اتاق روی موكت طوسی افتاده بود، حتی پنجره رو به كوچه پرده هم نداشت.
هر دو تا چمدانش را باز كرد و وسایلش را روی زمین چید. بادخترها ارتباط گرفته بود اما فقط در همان حد معاشرت معمولی نه بیشتر. احساس ناامنی می‌كرد، كف اتاق دراز كشید، حوصله در آوردن لباسهایش را نداشت.
هوا زیادسرد نبود، اما آدم خوشش می‌آمد كه رواندازی داشته باشد.
راه طولانی خسته اش كرده بود، دلش می‌خواست كمی بخوابد. به پدر ومادرش و آخرین حرفهایی كه از آنها شنیده بود فكر كرد؛چرا؟ كاش لحظه ای خودشون رو جای من می گذاشتند. اما واقعا میشه كسی خودش رو جای كسی دیگه بگذاره؟؟
در همین عوالم بود كه خواب چشمانش را گرفت. با شنیدن صدای ضربه های نه چندان آرامی به در اتاق، لحظه ای تمركز كرد تا متوجه شد كه موقعیتش كجاست. روسریش را مرتب كرد و از جا برخاست تا در اتاق را باز كند.
-بله؟
-چه همسایه بی سروصدایی. میای عصرونه بخوریم؟
-ممنونم، الان میام.
سالومه لباسهایش را عوض كرد، موهایش را مرتب كرد و به سمت دستشویی رفت. آبی به سر و صورتش زد، خواب نه چندان كوتاهش تا حدی خستگی را از تنش به در كرده بود.
رفت و كنارحنا و سعیده نشست.
حنا پرسید: خوب خوابیدی؟ ببخشید بیدارت كردم.
-اره خوابم برد، خیلی خسته شده بودم، خوب كاری كردی وگرنه شب اذیت می‌شدم.
سعیده از فلاسك قرمز رنگ آبجوش توی لیوانها ریخت، نفری یك كافی میكس هم گذاشت كنار هر لیوان، در جعبه بیسكوییت را باز كرد و گفت: بفرمایید.
سالومه گفت: ممنون سعیده جون.
حنا پرسید: سال چندمی هستی؟
-من؟ سال سوم مدیریت بازرگانی.
سعیده گفت: چقدر ته لهجت قشنگه، خیلی بامزه حرف می زنی...
-آخه من آذری هستم، اهل تبریزم.
حنا گفت: چه خوب، پس هم باید غذاهای خوشمزه درست كنی هم خیلی با سلیقه باشی.
-نه بابا... من از این كارا بلد نیستم.
-حالا برای ما غذا درست كن، ما قضاوت می‌كنیم و نمره میدیم.
-باشه،حتما.
-خب بچه ها شام چی می‌خورین؟ حنا یه ایده بده؟ سالی جون حنانه استاد غذاهای كم كالری و خوشمزه ست.
سالومه در حالیكه قهوه اش را می‌خورد گفت: ا چه خوب.
حنانه گفت: كم كالریشو نمی دونم، ولی در بحث من درآوردیش بنده استادم.
هر سه لبخندی زدند وسكوت اختیار كردند.
بعد از نوشیدن قهوه حنانه گفت: من میرم به شام برسم، سعیده میگه نمی‌خواستی حموم كنی؟ برو به كارت برس.
سالومه هم كه باید وسایلش رو مرتب كنه، غذا كه حاضر شد صداتون می‌كنم.
سالومه گفت: نه، من میام كمكتون.
سعیده گفت: نه سالی جون، حنانه غذا رو درست می‌كنه من و شما هم در آوردن و بردن و شستن كمك می‌كنیم. سرآشپز اینطوری راحت تره.
-باشه هرطور كه صلاح میدونید.
سالومه رفت توی اتاقش همانطور كه داشت بقیه وسایلش را از چمدان بیرون می‌آورد و جابه‌جا می‌كرد باخودش فكر كرد: اگر باز بخوان از چند و چون زندگیم بپرسند چی بهشون بگم؟ اینطور كه معلومه زوم كردند روی زندگی من، یه جوری دارند كلا تخلیه اطلاعاتیم می كنند انگار!
نمی‌دونم صبر كنم... یا خودم دست پیش رو بگیرم وهمه چی رو براشون تعریف كنم.
به نظرم باید صبر كنم ببینم چی پیش میاد.
شاید اینطوری بهتر باشه، اما واقعا من دارم عذاب میكشم، اگر حقیقت رو بگم ممكنه دیگه نتونم باهاشون زندگی كنم! اگر حقیقت رو پنهان كنم، اول خودم اذیت می‌شم بعد هم كه اونا بفهمند، حتما خیلی ناراحت میشن.
سالومه در برزخ بین آشكار ساختن حقیقت مردد بود، با اینكه دو نكته كه در تناقض بودند دچار چالش شده بود. بهتر می دید راه حلی برای رسیدن به ارامش پیدا كند.
با خودش فكر كرد، تا پایان دوره كارشناسی دست نگه دارد، این آپارتمان با این شرایط خاص رو خیلی شانسی پیدا كرده بود، حاضر نبود تحت هیچ شرایطی این موقعیت اكازیون را از دست بدهد. سعی كرد خودش را با چیدن وسایلش سرگرم كند. تاحد زیادی هم موفق شد.
به این فكر كرد كه فردا اندازه دقیق پنجره را بگیرد و پرده ارزان قیمتی برای آنجا تهیه كند.
باز ضربه ای به در خورد صدایی با خنده گفت: همسایه؟ شما چقدر آرومید! تا حالا ما همسایه به این خوبی نداشتیم.
سالومه در را باز كرد و با لبخند گفت: خوبی از خودتونه.
سعیده گفت: وقت كار فرا رسیده است ای دختر زیباروی آذری... بفرمایید بیایید ابتدا شام میل كنید و سپس ظرفها را بشویید.
سالومه خندید و از اتاق خارج شد. سعیده سفره غذا را چیده بود و حنانه هم داشت از قابلمه غذا كه أورده بودسرسفره، برای همه غذا می كشید.

سالومه از دستپخت حنانه خیلی خوشش نیامد ولی چیزی نگفت و بعد از خوردن شام بدون هیچ حرفی ظرف‌های كثیف شده را شست و با آنها تلویزیون تماشا نكرد و به اتاقش پناه برد.

حنانه و سعیده كاملا حواسشان به رفتارهای او بود، به بهانه دیدن تلویزیون با هم درباره اش صحبت می كردند.
ان شب سالومه به یك احساس عجیب رسیده بود، شاید تا به حال پیش نیامده بود كه این قسمت از شخصیتش این چنین ابراز وجود كند.
او با افكارش دست به گریبان بود، از اینهمه مدارا كردن خسته شده بود ولی هیچ چاره ای نداشت تا مقدمات تغییر و آزادی اش را فراهم كند.
فكر می‌كرد اگر فرزند طلاق نبود و چهار برادر متعصب و درگیر روزمرگی زندگی نداشت و مورد حمایت مالی آنها قرار می‌گرفت، شاید كتاب زندگیش جور دیگری ورق می‌خورد.
حالا كه بنا به شرایط موجود همزیستی با دو دختر دانشجوی دیگر را در موقعیت بازدارنده و عذاب آور انتخاب كرده بود اصلا احساس خوبی نداشت انگار شكنجه سختی برای خودش در نظر گرفته بود. اگر آنها به حقیقت ماجرا واقف می شدند چه كار می كردند؟
او دایم با خودش میگفت كه تا پایان دوره تحصیلش چیزی نمانده، بهتر است این مدت را تحمل كند.
به دفترچه یادداشتش مراجعه كرد و تاریخ ویزیت اینده دكترش را به خاطر سپرد.
چند روزی گذشت. صبح‌ها به سر كار می رفت وعصرها به دانشگاه. سعی می‌كرد كمتر با حنا و سعیده روبروشود، تا اینكه روز چهارم وقت ملاقات با دكترش بود.
دكتر با روی باز پذیرایش شد. بعد از سلام و علیك وصحبتهای عادی دكتر از احساس درونی و موقعیت فعلی اش پرسید.
دكتر گفت: خب بگو ببینم داروهای تجویز شده تا چقدر تونسته بهت كمك كنه؟
سالومه گفت: به نظرم اثر داروها خوب بوده، یعنی روی بدنم كاملا جواب داده، نگرانی من رو ولی بیشتر از قبل كرده، این تغییرات ظاهری كه كم كم پیدا شد باعث كنجكاوی دوستهام شده و من مجبور به تغییر محل زندگیم شدم؛ اگر همینطور پیش بره احتمالا دوستان جدیدم هم به همون پرس وجوها می‌پردازند.
این احساس مردانه مزاحمی كه پیدا كردم نباید موقعیت دانشجویی منو به خطر بندازه، به صلاحم نیست.
دكتر كه می دانست با یك زندگی و شرایط خاص روبروست و باید متناسب با روحیه وشرایط موجود با بیمارش صحبت كند تا ارامش او را برهم نزند گفت: نگران نباش. هورمون درمانی تو تا چند ماه دیگه تموم میشه وبا تامین شرایط لازم موقع عملت هم می‌رسه.

۹۵/۰۴/۳۱