یکسالی می­ شد که امیر مشاور ارشد بانک ملت شده بود و حسابی مورد اطمینان هیئت مدیره و مدیر عامل بود و به قولی حرفش برای بانک برو داشت به هر حال یک نخبه­ ى مدیریت استراتژی از بهترین دانشگاه ایران بود گرچه مشاوره شغل دومش بود.

رفت و آمدهای امیر برای بانک هر هفته صبح پنج شنبه بود و هر از گاهی مدیران قسمتهای مختلف برای آماده سازی، آموزش و آرمانها و ماموریت­ های بانک به جلسات پنجشنبه دعوت می­ شدند و همه به نوعی مجذوب آقای دکتر با آن سن کم و وقار و سخنوری و البته دانش­اش می­ شدند .

در تمام این جلسات خانمی موقر عضو ثابت جلسات و البته یکی از مدیران میانی بانک بود و به شدت امیر را تحت نظر داشت و بالاخره در فرصت مناسب از امیر برای جذب در شرکت خود دعوت کرد، امیر هم که برایش فرقی نمی­ کرد و بیشتر دنبال تجربه بود قبول کرد و روزهای سه شنبه را به شرکت خانم بهمنی اختصاص داد.

امیر در یک  سازمان دولتی مدیر  بود و خانم بهمنی از این موضوع آگاه بود، پس از طی جلسات مکرر قرار شد امیر از زیر مجموعه های سازمان خود که تقاضای مشاوره داشتند و نمی ­توانستند به دلایل امنیتی از بیرون سازمان مشاور استخدام کنند بخواهد که با شرکت خانم بهمنی قرارداد بسته و امیر مشاوره آنها را به عهده بگیرد این کار مستلزم ثبت شرکت مدیریتی و مشاوره توسط خانم بهمنی بود.

به کوشش و با رابطه ها و ضابطه های خانم بهمنی شرکت مشاوره ای سپند ظرف مدت کوتاهی به ثبت رسید و سرآغاز همکاری امیر با شرکت سپند پا گرفت.

از آنجایی که امیر دارای قابلیت های بالایی بود حسابی مشاوره های درخواستی ­اش زیاد شد و قرارداد پشت قرارداد در شرکت بسته می شد و یه جورایی کار و بارشون گرفته بود.

در مکان شرکت سپند خانم بهمنی تجارت های مختلفی هم انجام می­ داد، ارسال میوه و خشکبار درجه یک ایرانی با برند شرکت صادرات بهمن برای اروپا، البته برادر خانم بهمنی سال ها بود که ساکن سوئیس بود و این شرکت صادرات یه جورایی توسط برادرش ساپورت می ­شد و همچنین خرید و فروش زمین و ملک، خلاصه این که از هر فرصتی برای درآمد زایی استفاده می­ کرد.

یک سالی از فعالیت امیر در سپند گذشت که خانم بهمنی بحث شراکت رو وسط کشید، شراکت در شرکت سپند و ساخت یک مجموعه­ ى ویلایی در کلاردشت.

امیر با هیچ کدامشان مشکلی نداشت و از روی اعتمادی که بهم داشتن بدون گرفتن هیچگونه رسیدی پول ویلا به حساب خانم بهمنی ریخته شد و من خوشحال از اینکه همسر جوانم چقدر در حال پیشرفت است.

خانم بهمنی به واسطه ى سفرهای خارجی هر بار من و امیر و البته سالار عزیزمونو که حالا دو ساله شده بود را حسابی شرمنده­ى خودش می ­کرد.

هر فصل مهمانی مفصلی برای تولد بچه های شرکت برگزار می­ کرد و کمترین هدیه آن ربع سکه ى بهار آزادی بود. مهمانی های افطاری با شکوه خیلی بسیاری هر سال در سالن های مختلف و مهمان های ویژه خصوصا از مدیران و هیئت مدیره­ ى بانک برگزار می­ شد و این بر وجه اعتماد به خانم بهمنی می­ افزود.

از احوال پرسیهای خانم بهمنی از من هر چی بگویم کم گفتم.

خلاصه اوضاع خوب پیش می رفت.

اواخر سال دوم همکاری امیر با شرکت متوجه شدم که امیر کمتر مشاوره برای سپند می گیره و به قولی تک میپره و خودش مستقیم قرارداد می بنده، خیلی ناراحت شدم و سعی کردم دنباله­ ى ماجرا رو بگیرم این رفتار واقعا از امیر بعید بود، سعی کردم با صحبت ماجرا رو بفهمم ولی لب تر نکرد، دیگه کار به جایی رسیده بود که چک های مشاوره های قبلی که قراردادش هم با شرکت بود خودش امضا می­ کرد و نقد می­ کرد یعنی سهم شرکت هم نمی­ داد.

این موضوع برای من به عنوان همسر که تصورش از امیر یک انسان حلال خور بود واقعا فاجعه و غیرقابل باور بود. دنبال فرصت برای مطرح کردن موضوع رو داشتم که خوشبختانه این فرصت نزدیک تولد سالار اتفاق افتاد.

لیست مهمان­ های تولد رو که نوشتم با امیر چک کردم که کسی از قلم نیفتاده باشه. امیر همینطور که قهو ه اش را می ­خورد گفت خانم بهمنی و بچه های شرکت رو خط بزن.

-         خط بزنم!

-         چرا؟

-         لزومی نداره تو جشن خانوادگی ما باشن.

-         امیر اینا همشون پارسال تو تولد سالار که اصفهان گرفته بودیم اومده بودن، حالا که تو خونمون و شهرمون می خوایم تولد بگیریم میگی نیان؟!

-         پارسال اونا یه آدم دیگه بودن.

-         امیر اتفاقی افتاده؟ به نظرم با شرکت به مشکل خوردی، من نباید چیزی بدونم؟

-         ندونی بهتره.

سکوت بینمون حکم فرما شد و من با هزار جور سوال نگران خودم و زندگیم بودم.

دیگه نزدیک وقت خواب سالار بود که موبایل امیر زنگ زد.

-         سلام خانم رضایی(خانم رضایی منشی شرکت بود. به عبارتی آچار فرانسه و دست راست خانم بهمنی. طوری که من بعدا فهمیدم جای ایشون چک هم امضا می­ کرد)

-         ای وای، متاسفم، کی؟ چطوری؟ مراسم کی هست؟ بله حتما خودمونو می­ رسونیم. خدا نگهدار.

-         چی شده امیر؟

-         آقای محمدی به رحمت خدا رفت.

-         خدا رحمتش کنه مرد خوبی بود.

آقای محمدی مالک زمین کلاردشت که ویلاها توش داشت ساخته می شد بود و دخترش پریسا هم تو مشاوره ها به امیر کمک می­ کرد.

-         مینا بدو دیر شد به مراسم نمی رسیم.

-         اومدم امیر بذار جورابای سالار رو بپوشونم.

توی مراسم خبری از خانم بهمنی نبود و این کنجکاوی منو بیشتر و بیشتر کرد.

در اولین فرصت از خانم رضایی علت رو جویا شدم و اون گفت که آقای محمدی و خانم بهمنی سر زمین با هم بحثشون شد و از اونجایی که خانم بهمنی حسابی پارتی داشت و کارهای غیرقانونیشو به واسطه ی کارمند بانک بودن  لاپوشونی می­ کرد فکر می­ کرد بازم میتونه قصر در بره ولی آقای محمدی این بار توی فرمانداری مچش رو گرفت و تمام مدارک را رو کرد و خانم بهمنی محکوم شد ولی اونقدر استرس بالایی رو تحمل کرده بود که همونجا سکته میکنن و اورژانس هم کاری نمیتونه براش بکنه البته مشکل قلبی هم داشتن.

حالا مشکل خیلی زیاد می ­شد چون  پای ورثه میومد وسط.

بعد از چند روز از فوت آقای محمدی برای احوالپرسی و به عبارتی فضولی خودم به خانم بهمنی زنگ زدم، جواب نداد.

از اونجایی که بین من و خانم بهمنی رابطه­ ی دوستی برقرار بود تا یک هفته بعد هم بهش زنگ زدم ولی جواب نداد. دیگه کم­ کم داشتم نگران می ­شدم. از امیر ماجرا رو جویا شدم و اونجا بود که امیر چهره ی واقعی خانم بهمنی رو نمایان کرد.

کلاهبرداری صد میلیونی از آقای محمدی، پنجاه میلیونی از امیر، متهم کردن خانم رضایی به جعل امضا و دزدی کردن منشی بیچاره از شرکت به مبلغ هفتاد میلیون و سوءاستفاده از محصولات ایرانی با کیفیت با برند خودش و الی آخر قبولش برام خیلی خیلی سخت بود ولی اتفاقی بود که افتاده بود.

از اون روزها هفت سال میگذره و همه­ ى ما با گرفتن وکیل هنوز به جایی نرسیدیم.

 ایران، روابط جای ضوابط

  ۹۵/۰۵/۱۳