تونل / عادله همتی
ششم اسفند ماه هزار و سیصد و نود و سه مصادف با ششمین سالگرد آن تصادف لعنتی توی جاده ى فیروزکوه.
نه نباید بگم لعنتی باید بگم آن تصادف پر از معجزه و پر از یادگیری برای نگاه مثبت، دوست داشتن، شکرگزاری و هر آنچه بتوان با آن حس خوب داشت.
میز ناهار بچه ها را جمع کردم و از بچه ها خواستم خیلی زود بروند توی تخت خوابشان تا برای عصر که قرار بود به پارک برویم خسته نباشند. طبق روال هر سال امروز روز ادای نذری تصادف بود. آن سال ششم اسفند مصادف با بیست و هشت صفر بود. نذر کرده بودم بیست و هشت صفر هر سال شله زرد بپزم و ششم اسفند یا غذا بیرون بدهم یا پولش را به کسی کمک کنم. چون امسال اولین سال سکونتم توی خانه ى جدید بود تصمیم گرفتم به تعداد همسایه ها غذا درست کنم و عصری که به پارک میرویم ببرم در خانه هایشان. چون سپهر خیلی عدس پلو دوست داشت تصمیم گرفتم عدس پلو درست کنم. به قول خودش عدس پلوی آس با مخلفات. عدس پخته شده را توی آبکش ریختم تا آبش گرفته بشه و همزمان برنج را توی قابلمه آب جوش ریختم. توی حال و هوای خودم و نگاه کردن به جنب و جوش برنج ها بودم که صدای همراه با ناله ای خفیف که انگار مجرای تنفسش بسته شده باشد صدایم زد:
مامان، مامان. نفهمیدم چطور خودم را به طرف صدا رساندم صحنه ای که می دیدم اصلا قابل توصیف نبود. سپهر یک طرف بدنش کاملا خشک شده و به سمت پشت کج شده بود. از چشمهایش چیزی به خاطر ندارم اما دهانش کاملا کج بود و دست و پاهایش از قسمت آرنج و زانو به طرف مخالف کج شده بود. فورا توی بغلم گرفتمش عین یک تکه چوب خشک بود. تنها کاری که به ذهنم رسید باز کردن در واحد، جیغ کشیدن و کمک خواستن از همسایه ها بود.
اورژانس به فاصله ى ده دقیقه ای رسید تا آن موقع سپهر به حالت طبیعی برگشته بود و تکنسین اورژانس از او سوال و جواب می کرد تا درجه ى هوشیاریش را بسنجد اما من گنگ و مبهم بودم. همسایه مان که خانمی جا افتاده بود مدام بهم نمک می داد و زیر گوشم می گفت خودت را کنترل کن بچه خیلی ترسیده. اما من در دنیای یک ربع پیش مانده بودم. همسرم مدام در حال برقراری ارتباط با دکتر بود و هر از گاهی دلداریام می داد. ستاره هنوز در تخت خوابش خوابهای طلایی می دید و این چه معجزه ى بزرگتری برایم بود. دستور دکتر انتقال به بیمارستان و بررسی علل اتفاق بود. به علت دیابت سپهر حدس اول افت کلسیم بود. تمام آزمایشات تا پاسی از شب در بیمارستان طول کشید و دستور پزشک مشورت با متخصص مغز و اعصاب بود. پتکی بر سرم خورد و دوباره گنگ و کر و کورم کرد. چاره ای جز تماس با مادرم برای نگهداری از ستاره نداشتم. هنوز به انتهای شب ساعتی باقی بود و او به فاصله ى کوتاهی برای همیاری به ما پیوست.
معرفی نامه را از دکتر گرفتیم تا صبح به کلینیک مغز و اعصاب برویم. ساعت نه صبح پشت در اتاق دکتر تنکابنی برجسته ترین متخصص مغز و اعصاب کودکان با هزار اما و اگر نشستیم. خانم منشی قبل از رسیدن دکتر از فرزندم نوار مغز گرفت. بیشتر برای سپهر جنبه ى فان داشت و از اینکه تکه تکه ى سرش را با ژل خیس می کند و یک سر پستونکی به موهایش می چسباند خنده اش می گرفت اما من خون می خوردم و دم نمی زدم.
همسرم همیشه در این مواقع سنگ صبور بی همتای تمام روزهای سختم و همیشه جایگزین من برای همراهی بچه ها می شود. نوار گرفتن که تمام شد دکتر هم رسید و سپهر و پدر به اتاق دکتر رفتند. حدودا یک ربعی برگشتشان طول کشید و من آن بیرون چه فکرهای پلیدی که نکردم و چه بغض هایی که فرو ندادم. سپهر خندان و همسرم رضا نگران بیرون آمدند. می دانستم حالا پرسش به هیچ عنوان جایز نیست بعد از طی مسافتی که به سمت خانه حرکت کردیم رضا شروع به توضیح دادن کرد.
اتفاق دیروز یه تشنج بوده و علت آن به تصادف برمی گرده و برای تشخیص صحیح تو و تجویز دارو نیاز به ام آر آی هست و چون سپهر هنوز بچه است ام آر آی باید با بیهوشی باشد و کارتی را به دستم داد. ام آر آی شریعتی مخصوص کودکان. چشمانم روی کلمه ى کودکان میخکوب شده بود. یعنی چقدر کودک نیازمند به ام آر آی داریم؟!
- عادله؟ خانوم؟
- جانم
- زحمت بکش یه زنگ بزن و برای فردا صبح وقت بگیر شرایطش را هم بپرس ناشتا باشه، وسایل می خواد یا نه و از این جور سوالها
شماره را گرفتم و بعد از پرسش و پاسخ و عزت و التماس برای فردا ساعت دوازده بهمان وقت داد. رسیدیم خونه ساعت از هشت شب گذشته بود و مادرنازنینم منتظرمان بود. میز شام را برایمان چید و من حین خوردن داستان امروزمان را برایش تعریف کردم. باید برای فردا با برنامه به ام آر آی می رفتیم. گفته بودند بعد از ام آر آی بچه چهار الی شش ساعت بیهوش است و این برای سپهر دیابتی ما یعنی افت قند. آن شب تا دیر وقت سپهر را بیدار نگه داشتیم تا صبحانه وی فردا دیرتر خورده شود و قبل از ام آر آی میان وعده مصرف شود که در جریان ام آر آی با افت قند مواجه نشود.
صبح ساعت یازده و نیم رسیدیم مرکز. هنوز ده دقیقه ای ننشسته یودیم که سپهر را برای وصل کردن آنژوکت صدا زدند و طبق معمول رضا سپهر را همراهی کرد. از رضا خواستم برای ام آر آی در لحظه ى اول من هم به اتاق بیایم. حقیقتش می دانستم موافق نیست ولی بی قید و شرط موافقت کرد. وارد اتاقی با حداقل اختلاف دمای پنج درجه سردتر شدیم با تونلی سفید و تکنسین های سفیدپوش که دیگر دیدن بچه ها برایشان عادی شده بود. سپهر را روی تخت خواباندند و مواد را به دستش تزریق کردند، به چند دقیقه برای بیهوش شدنش نیاز نشد. یادم نمی آید او زودتر به هوش آمد یا من.
۹۵/۰۵/۱۳