نیما گفت: بریم قدم بزنیم؟

پاشا پرسید: الان آخه؟!

سعید گفت: دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی!

پاشا گفت: باز تو پا برهنه پریدی وسط؟!

سعید گفت: خواستم بگم من پایم.

نیما گفت: اگر تو نمیتونی بیای، تو برسونیم خونت؟!

پاشا گفت: نه، حوصله خونه رو ندارم، میام. کجا بریم؟

سعید گفت: بریم بام

نیما از پاشا پرسید: موافقی؟!

پاشا به نشانه بی تفاوتی شانه اش را بالا انداخت و هیچ نگفت.

هر سه از سر میزی که نشسته بودند بلند شدند و به سمت در خروجی رفتند. هنوز از در رستوران خارج نشده بودند که پر فال فروش به سمتشان آمد و گفت: فال میخری؟!

نیما به جعبه پیتزای در دستش اشاره کرد و پرسید: غذا میخوری؟!

پسر با سر جواب مثبت داد و همانطور که جعبه را از دست نیما می گرفت پرسید: نوشابه هم برام میخری؟!

نیما سوئیچ ماشین را به سعید داد و گفت: شما برین من الان میام.

دوباره به داخل رستوران برگشت و از صندوق فیش نوشابه تهیه کرد. نوشابه را تحویل گرفت و  بیرون رفت. دید که سعید و پاشا منتظرش ایستادند و پسر گوشه ­ای نشسته ومشغول خوردن غذاست.

نوشابه را به پسر داد و گفت: خداحافظ.

پسر با دهان پر تشکر و خداحافظی کرد.

آنها به سمت ماشین رفتند، سعید به پاشا تعارف زد که جلو بشیند.

پاشا گفت: تو جلو بشینی بهتره عسل!

نیما گفت: پاشا رد بده دیگه.

پاشا گفت: آنقدر از دستش عصبی هستم که همین الان می تونم دونه دونه سیبیلهاش رو بکنم.

سعید گفت: من الان اینجا بگم غلط کردم، راضی میشی؟

پاشا گفت: نه ... غلط کردم برا گهِ زیادی که خوردی کمه. باید اساسی حالتو بگیرم.

نیما گفت: خیلی خوب حالا بشینید تا بعد

نیما با دست برف روی شیشه جلو ماشین را تا جائیکه توانست پاک کرد و داخل ماشین جا گرفت.

سعید کاپشنش را درآورد و روی صندلی جلو نشست و پاشا با همان پالتوی بلندش روی صندلی عقب نشست. هوای داخل ماشین بیشتر از هوای بیرون سرد بود.

نیما گفت: آدم باورش نمیشه آنقدر سرد باشه، آخه هنوز خیلی زوده واسه این سرما.

سعید همانطور که سعی می کرد سیگارش را روشن کند گفت: دلت گرم باشه!

نیما چشم غره ای به سعید رفت که او متوجه شد امشب هیچ کدامشان حوصله لودگی های او را ندارند.

نیما هنوز از پارک در نیامده بود که پسر بچه ای به شیشه ماشین ضربه زد. نیما شیشه را پایین داد و با نگاهش  پرسید که چکار دارد؟

پسرک گفت: برای منم نوشابه می خری؟

نیما همچنان نگاهش کرد و پرسید : نوشابه می خوای؟!

پسر با سر جواب داد. شوق خوردن یک نوشابه در این هوای سرد چه احساسی داشت؟

نیما از کیف پولش که روی داشبورت بود چند اسکناس در آورد و به پسر داد و گفت: ساندویچ هم بخر.

پسرک از خوشحالی  چنان جیغی کشید که حتماً تا آخر عمر در گوش نیما زنگ می زد. همچنان که بالا و پایین می پرید گفت: دمت گرم شازده.

نیما لبخند تلخی زد و شیشه ماشین را بالا داد. سعید با خنده پرسید: شازده برای ما هم می خری؟!

نیما پاسخی نداد  و پخش صوت را روشن کرد.

پاشا گفت: سعید من سیگار ندارم!

سعید سیگاری روشن کرد و به پاشا داد، پاشا سیگار را از او گرفت و به آرامی روی دستش زد.

نیما گفت: من حرفمو پس گرفتم، بریم یه چیز داغ بخوریم، هنوز گرم نشدم.

پاشا گفت: بریم مهمون من.

نیما گفت: برم پالیزی؟!

پاشا گفت : برو.

نیما با صدای خواننده دم گرفت.

سعید گفت : برفشم که آبکیه، انقدر ترافیک شده؟!

پاشا و نیما ساکت بودند.

سعید گفت: هیچ وقت توی آسانسور در مورد کار حرف نزنید، چون ممکنه دیگران حرفهای  شما رو اتفاقی بشنودند، اما نگفتن که تو ماشین حرف نزنید! عین مرغ کرچ نشستید، صمٌ بکم . هیچی هم نمیگین، خب به فکر روح و روان من باشید! خودتون به درک.

پاشا گفت: شاتاپ سعید

نیما گفت:  من موندم تو فکر می کنی وقتی حرف نزنی بقیه فکر می کنن لالی؟!

سعید گفت: روی مسائل فرعی کلید نکن، گفتم مثل آدم حرف بزنید.

پاشا گفت: مگه تو آدمی که حرفهای مثل آدم رو بفهمی!

سعید از صندلی جلو برگشت به سمت پاشا و چشمهای براق شده خواست جواب دندان شکنی به پاشا بدهد که نیما گفت: زد بده دیگه، می دونی حالش بده

سعید برگشت و هیچ نگفت.

نیما ادامه داد: پاشا تو هم زدی اون کانال ها؟! کوتاه بیاه دیگه.

پاشا گفت: خب گند زده به همه چی، دو قورت و نیمشم باقیه

نیما گفت: خب حالا .... آسمون که به زمین نرسیده، یه گلی به سرمون می گیریم دیگه.

پاشا گفت: بفرمایید ببینم چه گلی می شه گرفت.

سعید گفت: خودم می رم باهاش حرف میزنم، از دلش در میارم

پاشا گفت: سعید امشب فقط یه لطفی کن، دهنت رو ببند.

نیما گفت: خب راست میگه .... بهترین کار همینه، چه اشکالی داره؟!

پاشا گفت: اشکالش اینه که می ترسم یه گند دیگه بالا بیاره.

سعید جواب داد: مشکل تو اینه که باید موقع استخدام، باهوش تر از خودت رو استخدام می کردی!

نیما گفت: خیلی خب ...... حالا پیاده شین یه چیز داغ بخوریم، تا ببینیم چه کار کنیم بهتره!

از ماشین پیاده شدند. سعید کاپشنش رو پوشید، پاشا یقه پالتویش را بالا داد و نیما زیپ کتش را بالا کشید و دستهایش را در جیبهایش فرو برد.

پاشا گفت: همه هات چاکلت؟!

نیما و سعید با سر جواب مثبت دادند.

نیما گفت: برای من خامه هم بریزه

بعد از رفتن پاشا نیما گفت: سعید انقدر رو اعصابش راه نرو دیگه، حالش خوب نیست.

سعید گفت: بابا یه غلطی کردم می خوام جبرانش کنم، چیکار کنم تو بگو!

خودت میدونی که بیشتر از همه خودم داغونم. اصلا تو به من یاد بده چیکار کنم؟!

پاشا با پک سه تایی هات چاکلت آمد و همانطور که سینی مقوایی را جلوی بچه ها می گرفت پرسید: چی می گفتین؟!

سعید گفت: فکر کن داری تو خیابون میری، زنبور میاد جلوت میگه بع بع تو بهش چی میگی؟!

پاشا گفت: شما یه پینه دوز ندیدید از آسمون بالا سرت بگذره؟!

نیما گفت: جفتتون شاتاپ، بعد در حالیکه خامه را مخلوط شکلات داغ میکرد گفت: هر ساعتی بیای اینجا شلوغه، مردم ما واسه شکم همیشه پول دارند.

پاشا از نیما پرسید: باز سعید داشت چی قرقره می­ کرد؟!

نیما گفت: می خواد یه کاری کنه اوضاع درست بشه، تو هم از این حالت در بیای!

پاشا گفت: این جونور؟! این انقدر پررو هست که از فسیلش سنگ پای قزوین می سازند. اگر من الان جای این بودم ، مثل شمع آب شده بودم یا همراه این برفها رفته بودم تو عمق آبهای زیرزمینی که می­ریزه به فاضلاب ولی الان مثل وزغ وایستاده روبروی من نشخوار می­کنه.

نیما گفت: منم با شنیدن این حرفها الان می رم تو آبهای زیرزمینی، یعنی پاشا شمشیرت رو از رو  بستی ها!!! بابا بچه یه غلطی کرده حالا میگه یه جوری ردیفش می کنه دیگه ،تو داری خوردش می­کنی اینطوری!!!

سعید خودش را مشغول خوردن نشان داد و ترجیح داد که هیچ نگوید.

نیما گفت: سعید واقعا حاضری همه حقیقت رو اونطوری که بوده بگی؟!

سعید با قاشق درون لیوانش بازی می کرد و سرش را تکانی داد و گفت: آره، اگه این آقا بزاره .....

پاشا لیوان کاغذی را درون سطل آشغال کناره مغازه انداخت و گقت: بی خیال بابا، اینطوری غرور تو چی می­شه احمق؟!

سپس دستهایش را درون جیبهایش کرد و مشغول سوت زدن شد.

نیما و سعید هم لیوانها را درون سطل انداختند و هر سه به سمت ماشین حرکت کردند.

به همان حالت قبلی در ماشین نشستند.

نیما گفت: من می­گم بازم فکر کنیم، حالا که کار از کار گذشته چه یه وجت چه صد وجب.

پاشا گفت: من نمی­خوام گزک دست کسی بدم.

نیما گفت: وابستگی خوبه به شرط اینکه باعث نشه خودت و از دست بدی! شاید باید این اتفاق می افتاد، تا تو یه چیزهایی رو که نمی­دونی بفهمی.

پاشا بهتره صبر کنی، تو برای شروع زندگیت باید یه انگیزه قوی داشته باشی.

پاشا گفت: نمی دونم الان تو این شرایطی که پیش اومده شادی کنم یا عزا بگیرم؟ خب الان چند روزه صبر کردم، چی شد؟!

نیما ادامه داد: ببین پاشا احتیاط که فقط برای پیرها نیست، حالا تو با این صبرت که چیزی رو از دست ندادی! دادی؟!

پاشا گفت: به حساب کی؟!

نیما گفت: به حساب دنیا، صبر کن پاشا صبر! همه چی درست میشه، مگه نه سعید؟!

سعید گفت: من درستش می کنم، به هر قیمتی.

پاشا گفت: به هر قیمتی نه، من نمی­خوام توی الاغ قاطی این جریان بشی بفهم.

سعید گفت: من خب قاطیش هستم، اگرمن اون سوتی عظیم رو نداده بودم تو الان مثل اسفند رو آتیش نبودی!

نیما ماشین رو کنار خیابون نگه داشت. سعید بدون هیچ حرفی فقط با آنان دست داد و پیاده شد.

پاشا هم پیاده شد و آمد روی صندلی جلو نشست. نیما ترجیح داد سکوت کند و پاشا با بالا و پایین کردن شماره های سی دی، ترانه مورد نظرش را پیدا کرد و کمی صدای پخش صوت را بالا برد.

پاشا گفت: نیما می شه یکم بیشتر پیشم بمونی؟!

نیما گفت: آره، ولی سعی کن خودت رو آروم کنی. اینطوری فقط اذیت می شی.

پاشا گفت: من سعید رو دوست دارم، نمی خوام غرورش جریحه دار شه، اگر بره همه حقیقت رو بگه شاید همه به خودشون اجازه بدند و قضاوتش کنند! من نمی­خوام کسی پشت سر سعید فکرای نامربوط بکنه.

نیما گفت: مهم اینه که اگر این کارو بکنه، هم شجاعتش هم شهامتش رو ثابت کرده. هم تو دیگه عذاب وجدان نداری.

هر دو سکوت کردند، نیما بی هدف، فقط به خاطر پاشا تو خیابان ها می چرخید. گوش به موسیقی که پخش می شد سپرده بودند و هر دو به سعید فکر می کردند.

پاشا صدای آمدن پیغامی را از موبایلش شنید ولی اهمیت نداد. حوصله هیچ چیز رو نداشت.

نیما پرسید: می خوای بیای خونه ما؟!

پاشا گفت: نه ....  می رم خونه، ببخش تو رو هم زابرا کردم. منو برسون دم خونه.

نیما گفت: باشه.

پاشا با بی حوصلگی موبایلش را از جیب پالتوش در آورد و نگاهی به آن انداخت.

کلی پیغام نخونده داشت. با اکراه مسیجهایش را چک کرد. آخرین پیغام مربوط به چند دقیقه قبل بود.

با تعجب دید هنگامه پیغام داده بود: سعید به من زنگ زد و همه چیز رو توضیح داد.

سعید گفت که اون شب توی تونل چه اتفاقی افتاده.

سعید روح بزرگی داره، قدرش رو بدون. خوشحالم که با تو دوسته.

پاشا بعد از خواندن پیغام به نیما گفت: سعید تا صبح صبر نکرد.

۹۵/۰۵/۱۳